داستان

درد که در درونش می پیچید گویی شهد شیرینی در کامش می ریختند گویی از جایی دیگر از بهشتی که تا به حال به چشم ندیده بود و صفتش را از زبان مادرش شنیده بود هدیه ها برایش آورده بودند و او شیرینی این درد را با هیچ چیز آلیش نمی کرد یاد مادرش افتاد یاد مهربانیها و دلسوزیهایش . کاش حالا می بود تا دلش را تسلی می شد گویی در شکمش یک جسم جدای از او حرکت می کرد تا به حال این جسم را تجربه نکرده بود خدایا یعنی چه می شود آیا می تواند در این تنهایی همه چیز را تحمل کند از خودش تعجب می کرد لحظه ها را باور نداشت یعنی حقیقت دارد یعنی به راستی نوبت او هم رسیده است نگاهش را به چخت خانه دوخت مثل آن شب بود کاه گلی که تیرهای چوبی آن مثل استخوانهای اسکلت مرده برامده بود ان شب هم دردی شبیه این شیرین ودوست داشتنی در جانش دویده بود شاید این همان درد بود که به شیوه ای دیگر او را فرا گرفته بود آن شب هم در دلش آشوبی به پا بود واو را از آینده ترسانده بود چه خواهد شد ؟ اما در این شهر غریب اورا چه کسی میتوانست بشناسد
بدنش را عرق تر کرده بود وجانش یخ کشیده بود شاید این همان تقدیری بود که خودش خواسته بود وبا تمام وجود خریدار آن شده بود باز ناباوری وجودش را فرا گرفت از خودش تعجب کرد مثل کسی که از خواب نو بیدار شده باشد چشمهایش را به هم فشرد نه بیدار بود بیدار بیدار و درد این بیداری را تایید می کرد همیشه می اندیشید چگونه این درد را تحمل خواهد کرد و چطور ان را خواهد گذراند نفسش به شماره افتاده بود گویی تمام هیکلش رادر پارچه ای می پیچند و با تمام قدرت فشار می دهند

یک روز پیشین که سیمین طارق را میزاییداو تمام تنش می لرزید اولین بار بود که شاهد به دنیا آمدن کودکی بود نمی دانست که طفل چطور به دنیا می اید و چطور نفس می کشد یعنی چطور این اتفاق می افتد و بعد از خود پرسیده بود آیا او هم روزی کودکی را به دنیا خواهد آورد و شاهد نفس کشیدن او خواهد بود و نا باوری تمام تنش را فرا گرفته بود سیمین از درد به خود می پیچید و مادرش وارخطا شده بود که مبادا زن بیچاره تلف شود و هم خودش وهم طفل از بین بروند . وقتی طارق به دنیا آمده بود همگی شادی کرده بودند و اشتک خرد را دست به دست گردانده بودند وبه چهره طفل خیره خیره دیده بودند
چشمهای طفل بسته وپف کرده بود از بد رنگی طرفش سیل نمی شد اما به نظر همگی حور و پری می آمد گویی هیچ اشتوک خردی به زیبایی این طفل به دنیا نا مده بودسیمین که تمام نیرویش را از دست داده بود به سختی می توانست کودک را به بغل بگیرد .

باز درد سنگینتر و شیرینتر به سراغش آمد واو را از خاطرات شیرینش بیرون کشید آرزو کرد کاش کسی می بود تا به کمکش می آمد اما زن همسایه هم از خانه برآمده بود و امیدی به یاری او هم نبودباید کاری می کرد باید مقدمات را فراهم میکرد اما چگونه او که تا به حال کودکی به دنیا نیاورده بود فقط یک بار سیمین در خانه شان کودکش را به دنیا آورده بود و به او اجازه نزدیک شدن نداده بودند .نمی دانست چکار کند دیگر توان ایستادن را هم نداشت کاش می شد تا به دنیا امدن کودک می گریخت اما گریزی نبوداما چاره ای نبود باید از اول فکر اینجایش را می کرد

مادرش تمام شب را بیدار بود و هوش می کرد که مبادا او فکر اشتباهی به سرش بزند یا اینکه بازی بخورد و به دنبال افکاری که غفار گفته بود برود بارها گفته بود که مبادا که بازی بخوری اما او در دل به مادر ساده دلش خندیده بود اگر خبر می شد که دخترش چه دسته گلی را به آب داده است دیگر اینقدربه سرش نمی خواند همان روز ظهر بود که خودش به اتاق غفار رفته بود و پرده را که بالا کرده بود دو چشم عاشق را دیده بود که به او خیره شده بود و بعد دستی قوی که مثل مار دور کمرش پیچید و لبهای داغی که بر لبهای سردش احساس کرد و تنش در هیکل تنومندی فرو رفت و موهایش باز شد .

غفار سالها بود که در خانه شان کار می کرد در کارگاه آهنگری پدرش شاگرد بود هر بار که او را می نگریست گویی در چشمانش آتشی بود که شعله هایش تمام جان و روح او را در میداد
اولها چیزی از نگاه او نمی فهمید اما هر روز که می گذشت آن نگاه برایش آشناتر و مهربانتر می شد دوست داشت در برابر او راه برود و نگاه او را به همراه خود به این سو و آن سو هدایت کند مثل بازیهای دوران کودکیش می ماند که با دوستانش به این طرف و آن طرف می دوید و از این دویدن لذت میبرد .

×××
غفار آهسته زیر لب نجوا کرد
- نازنین تو تا به حال کسی ره دوست داشته ای ؟
با خودش فکر کرد که چرا او این سوال را پرسیده نکاهی به غفار کرده بود
- مه توره دوست دارم نازنین ولی از پدرت می ترسم
- مگر دوست داشتن ترس داره ؟
- نه ولی ای دوست داشتن با دیگر دوست داشتن فرق می کنه
- چی کار کنم ؟
- هیچی . فقط می خواستم بفهمم که تو هم مره دوست داری یانه؟
نگاهی به غفار کرده بود و تمام تنش لرزیده بود نمی توانست که بماند دوید و خودش را در گوشه خانه پنهان کرد مادرش که او را آشفته دیده بود به سراغش آمد
- تو ره چی شده ؟
- هیچی
- نه یک گپ هست که تو رنگت پریده
ایستاد و رویش را در آیینه دید سفید سفید شده بود
- مادر غفار به مه میگه که ...
- چی میگه ؟
- هیچی
- بگو دیگه ؟چی گپ شده؟
- میگه که مره دوست داره
مادر متعجب در صورت دخترک خیره شد یا شاید هنوز درست نفهمیده بود که دخترش چه می گوید چند لحظه که گذشت تازه فهمید و با حالتی عصبانی فریاد گونه طوری که غفار آن سر حولی صدایش را بشنود گفت:
- بد کرده کم اصل نا نجیب . نمک می خوره و نمکدان مشکنانه ؟ باش که شام آقایت بیایه مه میفهمم و ای نمک به حرام .


درد تابش را بریده بود ایستاد شاید که درد کمتر شود شاید کسی به کمکش بیاید اما گویی او از یاد همه رفته بود شک کرد به راهی که رفته بود شک کرد. به غفار شک کرد به راست بودنش اگر غفار دیگر خانه نیاید او چکار می تواند بکند ؟
کمرش به شدت درد گرفته بود حالش دگرگون شد می خواست بالا بیاوردیا شاید طفل می خواست از دهانش به دنیا بیاید مثل حضرت مریم . مادرش بارها برایش گفته بود که حضرت مریم طفلش را از دهان به دنیا آورده بوده آخر چطور می شد که طفل از دهان به دنیا بیاید به قدرت خدا اندیشید و درد تا زیر شکمش حرکت کرد .
اگر غفار نیاید او چه خاکی بر سرش کند ؟ طفلش را چه خواهد کرد به طفلش اندیشید چقدر او را دوست داشت و چقدر منتظر به دنیا آمدنش بود روزی که فهمید اشتک خردی در شکم دارد نمی دانست چه کند اگر مادرش می فهمید و به پدرش می گفت حتما او را می کشت برای همین یک روز صبح پگاه به بازار رفته بود که غفار را پیدا کند و چاره بطلبد تا نیمه راه رفته بود با خود فکر کرد اگر غفار قبول نکند که طفل از اوست چه میشود راه پس گرفت که برگردد غفار سر راهش را گرفت
- صبح وقت کجا می ری؟
- از پشت تو

×××
اتاق دور سرش می چرخید و چشمش سیاهی می رفت از میان سیاهی ها یک نفر به او نزدیک می شد و او هر چه چشمش را باز می کرد نمی توانست سایه را ببیند غفار را صدا کرد شاید صدایش را بشنود شاید به کمکش بیاید دیگر هیچ کس را نمی توانست صدا کند نه مادرش را نه پدرش را هیچ کس را دیگر بعد از خدا و غفار کسی را نداشت
سایه ناله های او را نمی شنید و تن بی حس او را به این طرف و آن طرف می کشید صدا ها بی هنجار و دبل به گوشش می آمد . گوششهایش داشت کر می شد دلش می خواست فریاد بزند ولی توان فریاد زدن را هم نداشت کسی از میان سیاهی ها به دنبالش می دوید وحشت کرد هر چه میدوید سیاهی به او نزدیکتر می شد پاهایش دیگر سنگین سنگین شده بودند به سختی آنها را به دنبال می کشید
نفسش به شماره افتاده بود تنش خیس عرق شده بود تمام توانش را مصرف کرده بود می خواست قدمی دیگر بر دارد که زیر پایش خالی شد و تا خواست دستش را به جایی بند کند در چاله ای سیاه سقوط کرد دیگر قوای تلاش کردن نداشت از نفس افتاده بود بالای سرش را نگاه کرد از روزنی روشنایی می آمد و دستی که از روشنایی به سویش دراز شده بود تمام توانش را در دستانش جمع کرد و دست را گرفت .
×××
- خدا تو ره ببخشه دختر که آقایت از غم بد نامی زهر ترق شد
ناله ای از گلویش بر آمد
- آقایم آقایم کجاست ؟
- سینه قبرستان
صدای گریه زن تا آسمان را شکافت سایه روشنتر و روشنتر شد و چهره غم گرفته و دلگیر مادر در برابرش ظاهر شد اشک پهنای صورت مادر را شسته بود
-آقایت وقتی تو رفتی سر خوده به خاک ماند و مرد تا امروز دعا می کردم مرده باشی که غفار دنبالم آمد ما ره روی سیاه کردی دختر روی سیاه
نگاهش را به جستجوی غفار در خانه گرداند ودر گوشه خانه مرد ش را یافت که سرش را در میان دو پایش فرو برده و هیچ نمی گوید آنقدر نگاه کرد تا غفار متوجه شد و او را نگریست
- تو هم مرا نمی خواهی؟
مرد از جایش بلند شد و به سوی زن آمد موهای تر زن را در دست گرفت و به او خیره شد و قطره ای اشک از چشمش در چشم زن چکید صدای گریه کودکی فضای خانه را پر کرد مادر با غضب از جایش بلند شد و گفت:
- تو از ما نیستی دیگه به دنبال مه نیایی
بغضی در گلوی زن شکست و لبهایش را زیر دندانش به خون نشاند صدای گریه کودک بلند تر و بلند تر شد غفار کودک را برداشت و آهسته در آغوشش گذاشت چهره کودک سرخ شده بود
- آرام جان مادر آرام
کودک به مادرش خیره شد و غفار آهسته گفت
- ترسیده بودم نمی فامیدم چی کار کنم برای همین دنبال مادرت رفتم
- کاش مرده بود م اینقدر مایه ننگ نمی بودم
- تو ننگ نیستی تو تمام وجود مه هستی مه از تمام دنیا تو ره زیاد تر دوست دارم
اشک در چشمان زن حلقه زد کودک آرام به خواب رفته بود و لبخند کوچکی بر لبانش نقش بسته بود زن به کودکش نگریست و دست سردش را دردست گرم مردفرو کرد
- مه هم از جان شیرینتر دوستت دارم .
اشک مژه های مرد را نمناک کرد .

22/12/81

/ 1 نظر / 8 بازدید
wahid jan

سلام بزار اول بخونم بعد نظر ميدم