شکیب

پهلویش که نشستم، گونه اش بیشتر به چشمم می خورد. گونه ای برجسته که چروکهای کنار چشمش را صاف نگاه می داشت. رنگش پریده به نظر می رسید و موهایش با موجی خاک نشسته چهره کسی را برایم زنده می کرد. چند بار به این فکرکردم که این چهره را کجا دیده ام. رویش را برگرداند و چشمهای روشن و جستجوگرش چهره ام را در نوردید و با لبخندی که بر لبان رنگ پریده اش نشسته بود پرسید
فهمیدی که چه گپ ها از سر من گذشته است؟
سرم را به علامت تایید تکان دادم. با ناباوری مرا نگاه کرد و در حالی که با تمسخر می خندید ادامه داد
نه تو اصلا نشنیدی که من چه  گفتم. تو در دنیای خودت غرق هستی اصلا نشنیدی که چه افسانه ها برایت گفتم.
چیزی برای گفتن نداشتم. فقط خودم را به خنده زدم. دستم را خوانده بود و خلع سلاح شده بودم. خواستم خودم را تبرئه کنم، فایده نداشت. چشمانش باور نمی کرد. چشمانی که مرا به یاد کسی می انداخت اما چه کسی؟ نمی دانم. از خودم پرسیدم معنی این نگاه چیست ؟ چرا این نگاه مرا جذب و دفع می کند؟
 اصلا برایم عجیب بود که این چهره را به گونه ای دیگر می دیدم. پسرکی که از راه دور آمده است. قوی، رنج دیده و صبور. پسرکی  با عزم جزم خود را به چشم بزرگ نشان می داد.مردی که مرا به یاد پیچ و خم هندوکش می انداخت و پریدگی پوستش به برفهایی می ماند که انتظار بهار را می کشند. برفهایی که به ذوق شکوفه های بهاری نه چندان دور به دامن رود می پیوندند. گویا سالهاست او را دیده ام، این لبخند ساده و حرکت های این چهره را می شناسم.
با این همه، همه کلماتش با لبخندی سرشار بود. سعی کردم حواسم را جمع نگاه دارم. تا اگر جایی دیگر دستم را خواند دیگر به بهانه متوسل نشوم. هوا سرد بود خودم را به شوفاژ چسپاندم ودستهایم را درمیان پنجره هایش فرو کردم. سر درد آزارم می داد. شکیب درحالی که با حالتهای چهره اش سعی می کرد تا داستانش را برایم شرح دهد.  
لحظه ای درنگ کردم. چشمانش می درخشید و کلماتش با چشمانش همراهی می کردند و آنها را تایید و تاکید می کردند. آفتاب زمستانی تمام تلاشش را می کرد و تا نورش را به زمین بتاباند امّا هیچ فایده ای نداشت. زمین به اندازه کافی از نور افشانی اش فاصله گرفته بود. مثل ما که به اندازه تمام عمرمان از هم فاصله داشتیم. نمی فهمیدم بین افسانه و واقعیت چقدر فاصله است. انسان هایی که در فضایی بس دور با چشم اندازهایی متفاوت شکل گرفته اند.
مردی از کوهستانی پر ازغریو و آرمان، زنی شکل گرفته در میان فن و فلسفه به اندازه دنیایی فاصله دارند. می فهمیدم و نمی فهمیدم. کلامش در یک لحظه هم  گنگ وهم روشن بود. با کلام من بیگانه بود. مردی از جنسی دیگر. اگر ایران بودم شاید موضوع یک کلاس فلسفه و یا یک فیلم سینمایی می شد.
دوباره نهیب زد
نه تو اصلا نمی شنوی تو اصلا جای دیگری هستی
نه می شنیدم گفتی که مادرت کهنه تفنگی در خانه داشت که به آنها داد
به کی داد؟
به همانهایی که به در خانه تان آمده بودند
نه گوش نمی کردی. تو یک جای دیگه بودی ، قبول کن که فکرت جای دیگری بود
سکوت کردم. او کلامش را پی گرفت. سعی کردم کلامش را با دقت گوش کنم. چیزهایی شنیدم. اما نمی توانستم آنها را به هم ربط بدهم. برادری که در گذر او را از خانه دور کرده است. شبی که نه متعلق به دریوزگان بود و نه به پری رخان پیوندی داشت. اهالی شهری که تمام آذوقه ها را دزدیدند و یا به آتش کشیدند. اداراتی که چپاول شدند. شبی که تاریکی را بر پشت تحمل کرد تا صبح جنایت را شاهد باشد. زنانی که به انتظار انتقام نشسنتد. مردی که در بازار سربریده شد و خونش کوچه را گرفت. آشوب دل و دلتنگی که تا به امروز در دل شکیب خانه داشت. اما سری پر شور و غروری برتر از غرور جوانی. غروری که صاحبش را به آسمانها هدایت کرده است.
کنارم که نشست گویی گونه اش در چشمم فرو رفت. نگاهش تمسخر آمیز شد. تنفر در میان کلام و نگاهش سرگردان بود وهیچ راهی برای پنهان کردنش نداشت. گویی زهری در کلامش ریخته باشند. تلخی آن را روی زبانش می توانستم احساس کنم.
خوب قصه کن تو چی کردی؟
هیچ، در مقایسه با این دنیا و تجربه هایی که تو کردی من هیچ نکردم.
چه جالب ؟
همه آدمها، آدمهای مهمی نیستند.
   نگاه تندی کرد و گله گونه ادامه داد:
چی می کنی؟ مسخره می کنی؟
چرا مسخره کنم؟َ
دستش را در جیبهایش فرو کرد. ادامه داد.
من چیزهای زیادی را دیده ام و تجربه کرده ام. نمی دانم چرا از اینجا سر در آورده ام؟ نمی دانم چی شد؟
باد سرد صورتم را کرخ کرده بود. به بخاری کنار دیوار تکیه دادم. سفر را از زیرکامیون شروع شد. سی و شش ساعت روی کشتی باربری زیر یک کامیون زیاد آسان به نظر نمی رسید. به دستانم نگاه کردم غیر ممکن به نظر می رسید سفری اینچنین را تجربه کنم. روی یک کشتی که تعداد کارکنانش انگشت شمارند و شهری از کامیون را حمل می کند. در شهر کامیون ها، در آن هوای داغ ، در دل دریا خودت را می بینی تنهای تنها. اما شبهایش باید پرستاره باشد. زیبا و دلنشین. شاید هم هولناک و دیوصفت. تصور کن هرچه که ستاره ها را می شمری باز هم تعدادی دریک گوشه هستند که تو هرگز ندیده ای. شبهای تابستان که زیر آسمان می خوابیدم هیچ کس نمی توانست مرا از رویاهای زیبا جدا کند. شبهای مهتابی تا صبح ماه را تماشا می کردم. خوابم را زیبایی ماه می دزدید و من غرق تماشا دل به ماه می سپردم که به من بسیار نزدیک بود اما در میان دستانم جای نمی گرفت.
خوب من چی گفتم
ها، بله .... گفتی که زیر کامیون پنهان شدی
نه گوش نمی کردی. من جای دیگر بودم داشتم می گفتم که پلیس از خانه اش برایم لباس آورد.
اها چه خوب
نه تو به چیزهای دیگر فکر می کنی
راست می گفت من به رویاهای خودم گرفتار بودم با آدمهایی که مرا به دنیایی رویایی می بردند. شاید لحظات من و او درکنار هم معنی نداشتند. از خودم پرسیدم چرا آدمها اینچنین از هم دورند. من اینجایم و کلام همراهم را نمی شنوم . دستم را بلند کردم تا شاید صورت ماه را لمس کنم.
پهلویش که نشستم رویش به طرف کارمند بود و گونه اش در چشمم فرو نمی رفت. به دستان کارمند نگاه کردم و برای اینکه بهانه ای برای آغاز سخن پیدا کنم گفتم
تا کی؟ به نظر شما زیاد سخت به نظر نمی رسد. می دانید که جنگ بیداد می کند و جوانان برای نجات جانشان مجبورند با اینهمه سختی تا اینجا بیایند
زن در حالی که چهره بی تفاوتی به خود گرفته بود مهر را در یکی از خانه های کاغذ زد و شانه هایش را بالا انداخت و با چهره ای حق به جانب گفت
ما نیستیم که تصمیم می گیریم. قانون است باید منتظر بود دید که چه می شود. هزاران نفر این گونه هستند و قانون برای همه یکی است.
ولی باید راهی باشد
هیچ راهی نیست. باید توجه داشته باشید که اینجا کشورتان نیست و این شما نیستید که تعیین می کنید. این قانون ماست که تعیین می کند و ما مجری قانون هستیم. پس حق ندارید حرف بزنید. وقت را نگیرید چون باید به کار دیگران رسیدگی کنم.
شکیب نگاهم کرد و لبخند کمرنگی زد.هنوز رنگ پریده به نظر می رسید. به زن هم لبخند زد. زن هم در رویاهای خودش غرق بود. مثل من، مثل ده ها نفری که در سالن منتظر بودند. با غیظ از روی صندلی بلند شدم و چرخی زدم و پشت سرم را نگاه کردم. همه منتظر بودند با چهره هایی رنگ پریده و نگاههایی نا امید. یکی سیاه یکی سفید. اما هیچ لبخندی دیده نمی شد. وقتی از روبرویشان می گذشتم گونه هایشان در چشمم فرو می رفت.

/ 3 نظر / 23 بازدید
هادی

خانم دکتر یک سر به ما بزن. یکشنبه بعد ازطهر منتظرم

ميله بدون پرچم

سلام بالاخره دوباره دست به قلم شدي! من به جات بودم ولش نمي كردم حتي اگر گونه هاي تمام مردم عالم در چشمم فرو برود... خيلي قشنگ بود

سروش جاغوری

سلام خانم فاخره. از وبلاگت دیدن نمودم خیلی خوب و با احساسات آبی و اما در مهمان خانه تان حضور تان نبود و کاش این هم برای تان میسر میگردید که از مهمانان تان پذیرایی میکردی . به هر صورت. امید وارم که از وبلاگ من نیز دیدن نموده و نظرات و انتقادات خویش را از ما دریغ نورزید. www.soroshjaghori.blogfa.comژ بهروزی تان در این مسیر که گام بر داشته ای می خواهم.