سالهایی که عاشقانه گذشت 1

آن سالها که برف بام خانه را می پوشاند. گل بار و گل بانو دوان دوان خود را به خانه میزرا و گل بی بی  می رساندند. دور را که خیره می شدند نقطه ای را می دیدند که به خانه بالای کوه نزدیک و نزدیک تر می شد.

گل بار شالش را از روی شانه هایش بر می داشت و پیاله های چای را از دست گل بی بی می قاپید و گل بانو چای را در چاینک می ریخت و زغال ها را تکان می داد تا شعله های پنهانش را نثار آب کند. 

گل بی بی که بی تابی دخترانش را می دید. لبخند می زد و از سر لطف می گفت: 

ـ همی شما زندگی ندارید از خود؟ شوی و خانه ندارید؟ 

دخترها هر دو یک صدا می شدند:

ـ نی مادر باش که آقایم بیایه دق شدیم پشتش 

گل بی بی خنده کنان ادامه می داد: 

ـ شما دو تا خانه گریز و بابه دوست هستید. پای شما به خانه شوی گیر نمی شه وقتی که بابه تان خانه باشه. حالی چره شما دو تا ره شوی داد؟ 

گل بانو مادرش را با نیش و طعنه هایش تنها گذاشت و پای در میان برف گذاشت و نقطه را روشن تر در برف تماشا کرد. گل بار به خواهرش پیوست و زمزمه کنان گفت:

ـ فقط می گی که آقایمه از خانه بابیش اورده؟ 

و هر دو خنده شادمانه ای کردند. گویا که با چشم قدمهای میرزا را شمار می کردند. گل بار اولادهایش را به شویش سپرده بود و مردش را خانه نشین کرده بود تا خودش دیدار پدر را تازه کند. 

میرزا هم از دور قد و بالای دخترانش را تشخیص می داد و قدمهایش را تیز تر و تیز تر بر می داشت. مگر چشمش گل بی بی را می پالید. 

گل بی بی ولی صبر می کرد تا دخترانش پدرشان را خوب سیر ببینند و خانه هایشان بروند و به زندگیشان برسند. بعد با مردش درد دل می کرد و از روزهای دوری می گفت. 

میرزا زیر کرسی چشم در چشم گل بی بی دانه دانه سخنانش را با جان و دل می شنید. چایش را از دست گل بی بی می گرفت و دانه های نخود کشمش هایی که گل بی بی با دست هایش به دقت پاک کرده بود را در دهان می گذاشت. 

دلش به همین خوش بود. به دستان هنرمند گل بی بی و رفت و امد و بی طاقتی دخترهایش که گویا در خانه شان هیچ کاری ندارند. می روند و می آیند. خانه و زندگیشان را در روزهایی که میرزا می آمد به امان خدا می گذاشتند و دل به افسانه های پدر می سپردند. 

یک وقتی صدای گل بی بی بالا می شد:

ـ بچه های مردم چی گناه کردند که خانه و زندگی ندارند از وقتی که بابه شما آمده. زن کردند که زندگی داشته باشند نه این که شما خانه و اهل و اولادشان را به امان خدا می مانید که بریم بابه ما آمده. 

میرزا لبخند می زد و از این جدال مادر و دحترها لذت می برد. شام که می شد. باز یک میله دیگر به پا بود. دامادها و خیل و خسران دخترها می آمدند که چشم روشنی بدهند، میرزا را ببینند، دمی بنشینند و قصه کنند و پای گپ های میرزا بشینند، چای سبز هل دار گل بی بی را در پیاله ازبکی مزه مزه کنند و شبی را بی دغدغه به صبح برسانند. 

نزدیک نماز صبح که می شد. قصه ها کمی از جشن و جوش می افتاد و هر کسی راه خانه اش را تر تل زده می یافت و میرزا و گل بی بی تا بساط چای را جمع می کردند. خیرالله اذان صبح را می داد و هر دو به نماز می شدند و بعد دقایقی چشم بر هم می گذاشتند. 

آفتاب زمستان که کمی نوک بینی اش را از کلکین خانه نشان می داد. گل بی بی نانهایش را روی اجاق داغ می کرد. بوی نان فضای خانه را پر می کرد. میرزا در پیاله چینی گل سرخی قیماق تازه می ریخت و روی سفره می ماند.

گل بانو اول از همه می رسید. عادت هم نداشت که غم اولادهایش را بخورد. آنها را در خواب برای خسرانش رها می کرد و خودش را به خانه میرزا می رساند. گل بار مگر بدون دخترش طاقت نداشت. دخترش را بر گرده اش می گذاشت و دوان دوان خانه پدر را در پیش می گرفت.

گل بی بی باز طعنه می زد :

ـ همی شما شوی و زندگی ندارید؟

 دخترها هیچ گوششان بدهکار نبود. هر کدام پیاله خودش را راسته می کرد و مشغول می شد.

گپ های دخترها و پدر که خوب گل می انداخت. نیم چاشت دامادها هم می رسیدند و گل بی بی سفره را کلان می کرد و چای و کلچه را روی سفره می چید.

 میرزا هم از این دور هم نشینی استقبال می کرد و گل بی بی را با چشم تعقیب می کرد. گل بی بی چای و کلچه اش را که می چید. دست دخترک گل بار را می گرفت و گلیمش را به گل و بوته نقش می کرد. دختر گل بار دستانش تیزتر از مادر بود و تار و پود را خوب به هم گره می داد. 

گل بار هم گوشش با پدر و چشمش مراقب انگشتان دخترکش بود. دست آخر طاقتش طاق می شد و دخترش را یاری می کرد و گلیم مادر را دستی می کشید. شویش مگر چشم از گل بار بر نمی داشت. گویی که به تابلویی پر از نقش و نگار چشم دوخته باشد. 

گل بانو مگر زیادتر دلتنگ پدر بود تا شوی. گل بی بی هر روز نصیحتش می کرد. مگر گوش گل بانو به صدای گرم میرزا عادت داشت. شوی را دوست داشت مگر پدر را گونه ای دیگر می خواست. گاهی فکر می کرد شاید که مادرش به این محبت حسادت می کند. مگر باز دلش طاقت نمی داد. زمستان که می شد جان تازه ای در بدنش می دوید. گویا که بهار شده باشد. می رقصید. آواز می خواند و زیباترین رخت هایش را می پوشید. 

میرزا و گل بی بی از روزی که دخترها به خانه بخت رفته بودند آسوده تر شده بودند و زندگی شان بهتر شده بود. دلشان به دخترها، دامادها و نواسه هایشان گرم بود. میرزا که می آمد کوله بارش سنگین تر شده بود. حالا تنها غم دخترها نبود، چهار تا نواسه قد و نیم قد هم به زندگیش اضافه شده بود. 

برف هر قدر که سنگین تر می شد. میرزا زیادتر در خانه می ماند. گل بی بی هم دلگرم تر گلیمش را می بافت. هر چه که هوا رو به گرمی می رفت. میرزا زیادتر خانه را ترک می کرد. در آبادی می گشت هم کلام دوستان و اهالی می شد. تا وقت رفتن فرا می رسید. 

میرزا که شال و کلاه می کرد. خانه هم از جوش می افتاد. روزهای اخر رفت و آمدها زیاد می شد و با رفتن میرزا یک دفعگی خانه خاموش می شد. بهار می آمد مگر زمستان خانه گل بی بی را پر می کرد. 

گل ها باز می شدند. اولادها می دویدند و بازی می کردند. مگر گل بی بی کوهستان برفی را به بهار و تابستانی سرشار از سرسبزی و زیبایی ترجیح می داد.

میرزا می رفت تا به برف سال دیگر با دستانی پر و چشمانی پر از مهر باز گردد.  

/ 4 نظر / 22 بازدید
شفیق

سلام وب جالبی داری اگه مایلی تبادل لینک کنیم اگه خواستی من رو با نام وب تفریحی و به روز تنها لینک کن وبیا تو وبم بگو تا لینکت کنم.

فاطمه سجادی

چقدر زود اولادها بزرگ شدند و میرزا نواسه دار شد! داستان گرم و صمیمی بود من از خواندش لذت بردم[گل]

علی احمدی راد

سلام خانم موسوی عزیز خیلی خوشحال شدم دیدم وبلاگ دارید برام جالب هست متون داستانی که ریشه در گویش محلی داره حتما بیشتر از این بهتون سر می زنم موفق باشید

سید محمد عارف حسینی

سلام داستان زیبایی بود . تصوراتتان خوب است . کاش کنار چای ، شیرپیره را هم می آوردی تا خوووووب افغانی شود . ( یا قند سیاه را ) . اما جالب بود . موفق باشی .