بین دو ایستگاه 2

پسرک دستش را به زور از دسته اکاردئون گذراند. به زحمت جملاتش را جمع و جور کرد و آهنگی را کجدار و مریز با حرکت مترو آغاز کرد. کلماتش به سختی شنیده می شد. آدمهای داخل کابین سعی می کردند که آواز را نشنوند. بعضی از آنها زمین را خیره شده بودند. برخی هم چشمهایشان را بسته بودند.  

کابین لق لق کنان به حرکتش ادامه داد. در کنار پسرک زنی سعی می کرد خودش را با تلفنش مشغول کند. زن سیاه پوست کناری اش موهایش را ژل مالی کرده بود که درست در جایش قرار بگیرد، سخت در دنیای اندیشه های ریز و درشتش فرو رفته بود. شاید نمی دید. یا خودش را به ندیدن و نشنیدن می زد.

کناریش موهایش را به رنگ های مختلف در آورده بود. پوست سفید و رنگ و رو رفته ای داشت. بر چهره اش اینقدر چروک افتاده بود که کرمهایی صبح به صورتش مالیده بود تا رنگ و رویش درست شود، ماسیده بود. مردی در کنارش نشسته بود و به تاریکی تونل نگاه می کرد. کت نیم داری به تن داشت و عینک ته استکانی اش چشمهایش را ریز تر از واقعیت نشان می داد.

روبرویی اش دخترک جوانی را بر زانویش نشانده بود و با لبهایش پشت دختر را لمس می کرد. دخترک پیراهن زیبایی پوشیده بود اما جوراب های سبز کدرش چشم را آزار می داد. انگشتانش طوری در میان انگشتان پسرک گره خورده بود که گویی گمشده ای را یافته است. شاید هم گمشده را یافته بود.

آن طرف تر در تاریک روشن کابین می توانستی پیر مردی را ببینی که به سختی چشمانش را باز نگاه می داشت. زن میان سالی با آرایشی غلیظ و کیفی گران قیمت کنارش نشسته بود. کفشهای زن بیشتر شباهت به تابلوهای تبلیغاتی داشت. برق می زد و معلوم بود از دکانی معروف خریده شده است. کت قرمزی به تن داشت که زیبایی هیکلش را بیشتر نشان بدهد. بیشتر به کسانی می ماند که بعد از سالهای جوانی هنوز باور نکرده است که سنی از او گذشته است و هنوز اصرار داشت به دیگران بگوید که زیبا و قابل تامل هستم.

دختری که از میله گرفته بود با حسرت به پسرک آواز خوان نگاه می کرد و به آهنگش گوش می کرد. شاید می فهمید که پسرک چه می نوازد. شاید هم روزی تجربه ای چنین داشته است. پسرک غرق در آواز و سازش و دختر با هیکل باریکش غرق تماشا بود.

هنوز تا ایستگاه چند لحظه ای باقی مانده بود که پسرک اکاردئونش را بر زمین گذاشت و لیوان کاغذی مک دونالدش را در آورد و روبروی یک یک آدمها گرفت. لیوان تک تک آدمها را در نوردید و دوباره به داخل توبره برگشت.

مترو ایستاد و حجم زیادی از جمعیت کابین را ترک کردند و تعدادی دیگر از آدمها جایشان را گرفتند. پسرک به سختی دستش را در دسته اکاردئون فرو کرد.      

/ 11 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
داود(خورشید نامه)

سلام[لبخند]

آرتمیسا

باز هم زیبا نوشته اید قلمتلن توانا و پویا[گل]

ميله بدون پرچم

سلام [گل] سال نو مبارك

داود(خورشید نامه)

[لبخند]سلام

داود(خورشید نامه)

از اینکه قالب رو عوض کردی تا مطالب قابل خواندن شوند ممنون[نیشخند]

داود(خورشید نامه)

داستان را که می خوانی انتظار داری پایانش تو را غافل گیر کند یعنی منتظر چیزی هستی ...اما پایان همان چیزی است که حدس میزنی و این خود غافل گیری از نوع دیگری است...

پسر مرداد

سلام .داستان کاملا ملموس بود و خیلی روان.امیدوارم سلامت و موفق باشی

karimi1000

دل به هر جایی میره تو دنبالش نرو من اینو قبول ندارم

آناهیتا

خوشحال میشم وقتی توی وبلاگت مطلبی میبینم که نخوندم همیشه بنویس... سلامت و دلشاد باشی