ایوب

 

    ایوب شاید دیوانه بود بایک ریش رسیده وچهره ای آفتاب سوخته با چشمهایی که آدم فکر می کرد با تعجب نگاهت می کنند و یااز وقتی مادرش ایوب را زاییده بود چشمهایش  را  بولر زاییده  بود وقتی با چشمهایش نگاهت می کرد به نظرت می آمد که یک گاو نر با غرور چشم در چشمت دوخته و با غضب نگاهت می کند لاغر بود و استخوانهایش با پوستش در جنگ بود. نمی شد که لحظه ای او را آرام در یک جای ببینی از بس که ایوب نا آرام بود زبانش در دهانش تکان نمی خورد ولی چشمها و پاهها و بازوهای نحیفش چند برابر زبانش کار می کردند .لباسهایش آنقدرگشاد بود که هر چند قدمی که بر می داشت مجبور می شد که شلوارش را بالا بکشد شلواری که شاید سالها بود آن را می پوشید وکاملا نخ نما شده  بودو عمرش به پادشاهی عهد عتیق قد می داد شاید زمان دوختن آن هیچ کس فکر نمی کرد که اینقدر نسل از آن استفاده کنند خدا می داند که چهل نسل یا پنجاه نسل از برکت آن سود جسته اند اما هنوز جانی برای ایوب هم داشت هنوز هم حاضر بود برای ایوب فداکاری کند و هنوز هم دل در گرو نفسهای پراکنده  ایوب داشت .پیراهنش که خودش به زبان خود اعتراف می کرد که من از روی نا چاری با تن ایوب همراه شده ام چه کسی می توانست پای درد دلهای او بنشیند و یا او چه می توانست از این زندگی مشترک بگوید از نیمه شبهایی بگوید که ایوب او را روی سنگ کنار جوی محله می شست و در کنار جای خواب ایوب استراحت می کرد تا تنش خشک شود و فردا باز همراه ایوب به کاری مشغول شود  و یا جایی در تمام تنش نمی توانستی پیدا کنی که با دستهای زمخت ایوب نوازش نشده باشد و هر جای تنش که پاره یا پوسیده شده بود ایوب با مهارت مادرزادی اش آن را ترمیم کرده بود حتی خیاط هم نمی توانست آن را درست کند دیگه این ایوب بود که با تمام تار و پود این پیراهن آشنا بود و حتی می توانست حدث بزند که بافنده تکه وقتی که می خواسته فلان نخ را در لای فلان  پود قرار دهد چه احساسی داشته و با چه حالی آن را بافته و با پارچه چه قصه ها گفته و ایوب با صبر و شکیبایی بی نظیر خود دل به درد دلهای هنرمندانه پارچه داده بود . تن استخوانی ایوب تمام این گپها و سخنها را لمس کرده بود دنده های ایوب راز و نیاز و برادری و مهربانی عجیبی با پیراهن داشت کی می دانست که اینهمه رفاقت را چی دوام می بخشید . دنده ها و پیراهن ایوب هر دو روی یک جای خواب می خوابیدند و با هم بیدار می شدند و باهم از خانه می برامدند و با هم کار می کردند و  زندگی برای هر دویشان یک رنگ بود .

     ایوب با ریش رسیده و چهره آفتاب سوخته اش و چشمهای گاویش که با غرور مادر زادیش قصه ها در میان مردم داشت . هر کسی افسانه ای از ایوب می دانست میرزا محمد علی همیشه برای نواسه های قد و نیم قدش قصه می کرد که یک روز صبح که از کوچه سر پوش تیر می شده ایوب را در میان کاههای غلام جان دیده که نافش هم هنوز بریده نشده بوده و خونین و مالین طفل معصوم را رها کرده بودن و رفته بودن. شاید مادرش نیمه های شب بچه را زاییده و برده به سر کوچه مانده و رفته و یا حتی فرصت نکرده چهره  ایوب را ببیند خدا از دلش خبر دارد اگر چهره معصوم ایوب را می دید شاید که هیچ وقت طفل را رها نمی کرد و نمی رفت . سبزه گل زن کلان میرزا محمد  علی  همیشه برای عروس و دختر هایش قصه می کرد .که پایین کوچه یک زن فاحشه تنها زندگی می کرده که همان صبح که ایوب پیدا شده زنکه گم شده و حتما ایوب را از کسی بار گرفته و او نفر نامده اشتوک را ببره و مجبور شده از ترس ابرویش طفل را بگذارد و برود .

    همان صبح بود که زن اول غلام جان کاه فروش بود که با زاری و گریه از غلام جان خواسته بود که طفل را پیش خود کلان کنند زن غلام جان ایوب را با آرمان و آرزو های زیاد کلان می کرد هر شب برایش قصه می گفت و للو می خواند تا پسر کاکل زری که خدا برایش از آسمان انداخته بود چشم پت کند.غلام جان  زیادتر پیش زن دومش می رفت از وقتی که بچه آمده بود تنهایی ها و غم و غصه های زن کمتر شده بود غلام جان هم مهربانتر شده بود و زیادتر خبر زن را می گرفت و شاید یادش رفته بود که زنش نازا بوده و از غم اولاد رفته زن کرده که چراغ خانه اش روشن بماند و کم کم زن را از یاد برده بود و فقط وقت نان خوردن زن را میدید  و داشت یادش می رفت که او هم زنش بوده تا اینکه ایوب آمد ه بود و چشم و چراغ زنش شده بود .

    زن غلام جان هر روز ایوب را پیش غلام جان راهی می کرد تا پیش او کار کند و نان آور مادر شود ایوب بارهای کاه را با هیکل کوچکش جا بجا می کرد و قدش هر روز بلند تر می شد تا اینکه هم قد مادر ش شد زن دوم غلام جان زیر گوش غلام جان خوانده بود که ایوب دیگه به جای مرد رسیده و خوب نیست با آنها زندگی کنه باید که برود دختر هایشان نمی توانند با یک مرد بی اصل و نصب زیر یک چخت زندگی کنند .غلام جان هم غیرتش اجازه نمی داد که تخم حرامی یک نفر دیگه به قد و بالای دختر های نوجوانش نظر کند . به زن اولش گفت که ایوب باید برود . و یک روز ایوب را از خانه کشید . زن یبچاره از غم ایوب دیوانه شد هر روز ایوب از چاک دروازه مادرش را می دید که با موهای پریشان در گوشه حولی زنجیر به پاههایش نشسته و خاکها را بر سرش می ریزد .

  ایوب هم از آن روز به بعد دیگر حال خود را نمی فهمید دیگه نان از گلویش تا نمی رفت چشمش جز خاک چیزی را نمی دید ونگاهش از زمین کنده نمی شد . دلش از همه چیز بد میشد چند دفعه پیش غلام جان رفته بود تا اجازه بدهد مادرش را ببیند اما غلام جان او را به باد لت و ناسزا گرفته بود که دیگه نام ناموسش را نگیرد . ایوب نمی فهمید معنی گپهای غلام جان چیست نمی فهمید که حرامی یعنی چی . او هیچ چیز از ای گپها را نمی فهمید .

  روزها به سرای می رفت و بار کشی می کرد شبها به در خانه غلام جان می آمد و در کنار جوی پیراهنش را می شست و از چاک دروازه آنقدر مادرش را سیل می کرد تا خوابش می برد . دل زن هم کمی تکیه شده بود

   یک شب که ایوب تازه چشمش به خواب گرم شده بود دستی از شانه اش گرفت و تکانش داد اول ترسید ولی وقتی چشمهایش را باز کرد موهای بلند مادرش جلوی نور ماه را گرفت در میان سیاهی مادر وحشت زده نگاهش کرد با چشمهای از حدقه بر آمده و وحشت زده او را می نگریست .ایوب دیگر توان گپ زدن هم نداشت مادر فقط او را کش می کرد تا از جایش بلند شود به سختی ایوب دستش را بر زمین گذاشت و از جای بر خواست زن شادی گنگی کرد و دست پسرش را محکم گرفت و او را به طرف کوچه کشیدایوب به دنبال زن کشیده می شد و صدای پاهای برهنه زن در فضای خالی کوچه شنیده می شد   در نور ماه ایوب به چهره زن نگاه کرد از دهان خون آلود زن  وقتی می دوید و دهانش را باز می کرد خون بیشتری جاری    می شداما تلاشش برای دویدن و دور شدن لحظه ای کم نمی شد و ایوب به دنبال زن نفس زنان و بی رمق قدم می گذاشته آن شب زن و ایوب تمام  تاریکی رادویدند.

   صبح همان روززن غلام جان که بیدار شد دید زنجیر پاههای زن پاره شده و دروازه حولی باز مانده غلام جان تمام شهر را گشت ولی نتوانست ایوب و زن را پیدا کند هیچ کس حتی سایه ای از ایوب ندید حتی نسلهای گذشته ای که با او انس داشتند نمی دانستند آن شب در میان تاریکی ایوب و مادرش کجا گم شدند .دیگر هر روز چاشت و شام سبزه گل و میرزا محمد علی قصه نو از افسانه ایوب تعریف می کردند که دهان به دهان می گشت و اوقات بیکاری مردم کوچه بازار را پر می کرد.ایوب با ریشی رسیده که شاید دیوانه بود و چشمهایی که وقتی از مادر زاییده شده بود بولر بود.       

  

 

/ 3 نظر / 10 بازدید
hosna

salam kaliy kob ast moafag bashi aga yak rozi mikasti yak websit bakari hatman man ra dar jaryan bakozar ok rasti kaily tarahi kobi dadahi

حسين نوروزپور

سلام...خيلي خوب بود...فقط كاشكي كلمات عاميانه و محلي را در زيرنويس معني مي كردي...موفق باشي

ظفر

فاخره چشم من از خيره گی نتوانست اين مطالبت را بخواند..... ولی بايد خواندنی باشد ولی چشم من ناتوان است شايد بخاطر اينکه آنرا در راه گذاشته بودم .. ميان خاکها ... تا بيايد که .... که آخر هم نيامد .. شايد به همان خاطر خيره و ضعيف شده است که نتوانست بخواند بهر حال برو کمی درشت تر .. کلانتر .. و به چشم تر بنويس تا ما هم ديگه از اين رفيق صد ساله ی مان ( چشم ) شکايتی نکنيم **‌ هموطن**