زیر درخت نارنج

چند روزی بود که کربلایی به جنب و جوش افتاده بود. بهار نزدیک بود و او هم تپ و تلاش داشت تا خانه را برای آمدن بهار سامان دهد. مگر همین‌که امروز تصمیم گرفته بود باغچه را زیر و رو کند، عناب رفته بود و خودش را در کال باغچه زیر درخت نارنج انداخته بود و جول نمی‌زد.

چند بار آمد و رفت. چند بار شیطان را لاحول کرد. پیش از این‌که چای صبح را آماده کند با چشم و ابرو به حاجی فهماند که عناب باز خود را به دیوانگی زده است. زن حاجی چشم غره‌ای به کربلایی کرد و با اشاره لب و دندان فهماند که دست از سر زن بردارد.

کربلایی درمانده شده بود. دیگر تحمل دیوانگی‌های عناب را نداشت. ما بین مدبخت (مطبخ)، انگیتی را جابجا کرد و چای‌جوش را رویش گذاشت. آفتاب کم کم خودش را نشان می‌داد. سرش را از مدبخت بیرون کرد و آفتاب که به روی دیوار کاه‌گِلی افتاده بود را نگاه کرد.

زن حاجی سفره را روی برنده انداخته بود و نان را روی منقل گرم می‌کرد. حاجی هم برای رفتن به دکان آماده می‌شد. زن حاجی به داخل اتاق رفت و کُلچه و بوره را به سر سفره آورد. همین که می‌رفت و می‌آمد، گاهی حاجی را در رخت پوشیدن یاری می‌کرد و گاهی هم به عناب چشم می‌دوخت.

حاجی هم سعی می‌کرد زنش را گرفتار کارهای خودش ببیند، تا نگرانی عناب را در چشمانش بخواند. عناب هم از مابین باغچه جل نمی‌زد. تکان هم نمی‌خورد.

کربلایی چای را در میان چاینک ریخت و آب جوش را میانش خالی کرد. کمی هل به آن اضافه کرد و سر چاینک را گذاشت. دستگیره گل مخملی سرخ را برداشت و روی چاینک ماند.

همین‌ که چاینک را می‌برد تا به برنده برساند، عناب را از زیر چشم نگاه کرد. کمی مکث کرد، شاید چیزی در دلش گذشت. اما به راهش ادامه داد. حاجی سر سفره آمده بود. کربلایی چاینک را روی زمین گذاشت. حاجی رو به زنش گفت:

ـ شام دیر خانه می‌آیم. باید حساب ـ کتاب‌های کاروان کربلا را جور کنم. تو هم کار و بارت را سر و سامان کن که راهی شویم.

 

زن حاجی لبخندی بر لبش نشست و چشمانش برق زد. حاجی تسبیحش را در نعلبکی گذاشت و چایش را شیرین کرد. زن حاجی قاب کلچه را نزدیک دستش کشید. چشمش را که از سفره برداشت، عناب را دید. پیشانیش را کش داد و ابروهایش را بالا کرد و دوباره به عناب خیره شد.

عناب و حضور عناب برایش نه خیر بود و نه عذاب. عناب یک موجود بود. در این خانه نفس می‌کشید اما گویا اصلاً نبود. از روزی ‌که پای به این خانه آمده بود دیگر نبود. عناب یک سایه بود که حتی اعتراض هم نمی‌کرد. صدایش بالا نمی‌شد. این اولین بار بود که دست به این اعتصاب می‌زد. در این پانزده سالی‌که پای به این خانه گذاشته بود حتی لب نگزیده بود.

  •  

آمدن عناب به این خانه نه شادی بود و نه غم. عناب به تاوان آمده بود. پدر عناب به سر زمین‌های پایین ده، با سرور، برادر کلان حاجی، جنجال کرده بود. دعوا بالا گرفته بود و چاقو و چاقو کشی شده بود. هر دو طرف دعوا کشته شده بودند. در محکمه، حاجی حق‌خواهی کرده بود. زمین‌های پایین ده شف زمین‌های حاجی بود.

زن حاجی از گوشه و کنار شنیده بود که حاجی دم قاضی را دیده تا محکمه تصمیم را به نفع او خلاص کند. به تاوان خون سرور، حاجی عناب را طلب کرده بود و ملامحمدخان کلان قوم، عناب را به خانه حاجی راهی کرده بود. آن‌روز هیچ وقت از یاد زن حاجی نمی‌رفت. صبح همان روز بود که حاجی پای پایک می‌کرد. منتظر بود.  

 زن حاجی بی‌خبر از همه چیز، کارهای خانه را پیش می‌برد. تک تک دروازه، حاجی را به دروازه کشاند. زن حاجی از بس که حوادث چپ و غلط دیده بود، نگران از زینه‌های برنده پایین شد و به دنبال حاجی به دروازه حولی رفت. حاجی هر دو پله دروازه را باز کرد. روبروی حاجی و زن حاجی، جمعیتی پدیدار شد. عناب روبروی دروازه، چادری به سر، ایستاده بود. ملا محمدخان هم کنار عناب ایستاده بود. حاجی پایش را از دربند خانه بیرون گذاشت تا از ملا استقبال کند که ناگهان زنی خود را بر روی پاهای حاجی انداخت. در میان زاری‌هایش زن حاجی فهمید که مادر عناب است. زن التماس می‌کرد که عناب را به او ببخشد. که عناب نامزد کرده‌ی بچه مامایش است. مگر حاجی کر شده بود. نمی‌شنید. عناب خم شد و مادرش را از روی پاهای حاجی بلند کرد. دست بر سر و روی مادرش کشید و دست مادرش را در دست مامایش گذاشت.

حاجی پتویش را از روی شانه برداشت و روی سر عناب انداخت. زن حاجی دلش فرو ریخت. گویی که همه زغال‌های گداخته انگیتی را روی سرش خالی کرده باشند. تحمل این صحنه برایش مشکل بود. عقده در گلویش پیچید و داشت خفه‌اش می‌کرد. زجه‌های مادر عناب به آسمان رفت. زن بیچاره عذر و زاری می‌کرد. مامای عناب دست خواهرش را گرفت و برد. صدای زن در خاک باد کوچه‌ها به گوش می‌رسید. زن حاجی پاهایش سست شده بود. نمی‌توانست قدم از قدم بردارد.

حاجی مگر خود را از دست نداد. دست عناب را گرفت و به خانه آورد. بعد همان‌طور پتو به سر، دخترک را به زیر خانه برد و با صدایی که زن حاجی می‌شنید گفت:

ـ از این پس اجازه نداری بدون اجازه من از این زیر خانه برایی. همین‌جا هستی. هیچ حقی نداری. پدر و مادر نداری! خانه مرگ و زندگی تو همین جاست.

 زن حاجی دلش سوخت. مگر حالش اینقدر بد بود که نمی‌دانست باید چه کار کند. دل به دل خانه‌اش نبود. خودش را به زینه‌ها رساند و همانجا نشست. دیگر نمی‌شنید که حاجی به عناب چه می‌گوید. تازه پچ پچ‌های خیل و خسران را فهمیده بود. شنیده بود که حاجی عناب را در جشن گل سرخ دیده است و عاشق پیچه‌هایش شده است. اما باور نمی‌کرد که حاجی در این سن و سال دل به دختر چهارده ساله بدهد. کشته شدن سرور فرصت را فراهم کرده بود تا حاجی به هدفش برسد. این‌طور نه کسی به حاجی بد می‌گفت و نه کسی می‌توانست حاجی را محکوم کند. عناب به تاوان خون سرور به این خانه آمده بود.

حاجی از زیرخانه بر آمد و یک راست از خانه بیرون رفت و تا شام به خانه بر نگشت. زن حاجی تمام روز را روی زینه نشست. پاهایش توان نداشت. اگر هم می‌خواست نمی‌توانست از جایش بلند شود. عناب هم از زیرخانه بیرون نیامد. حتی صدایی هم از عناب شنیده نمی‌شد. شاید که نفس‌هایش را هم با احتیاط می‌کشید.

آفتاب پریدن بود که حاجی به خانه بازگشت. چشمانش برق می‌زد. اما چهره‌اش را در هم کشیده بود که زنش چیزی نفهمد. روبروی زنش ایستاد. در حالی‌که دانه‌های تسبیحش را در بین انگشتان دو دستش می‌غلطاند گفت:

ـ چی کردی زن؟ نان و او دادی به عناب؟

زن حاجی در سکوت به چشمان مردش خیره شد. دلش می‌خواست فریاد بزند اما نمی‌توانست. فریاد زدنش چه دردی را دوا می‌کرد. بغض گلویش را گرفته بود. مگر دهانش را گویی که گل گرفته بودند. زبانش در دهانش سنگینی می‌کرد.

حاجی رفت لب حوض و آستین‌هایش را بالا زد و دست‌نماز گرفت. از زینه‌ها بالا شد و به اتاقش رفت. دقایقی بعد صدای سلام گشتاندن حاجی در فضای خانه پیچید.

زن حاجی به اتاق رفت و خود را در گوشه‌ای چپاند و در تاریکی خود را پنهان کرد. حاجی از تاریکی استفاده کرد و خودش را به زیر خانه رساند. حتی صدای پایش هم شنیده نشد. گویی که پرواز کرد تا خودش را به عناب برساند. زن حاجی ولی در تاریکی صدای شکسته شدن استخوان‌هایش را می‌شنید. شاید این ترسناک‌ترین کابوسی بود که در بیداری می‌دید.

مگر عناب آمده بود. زهری شده بود در زیر زمین و کوزه‌هایی که هر سال زمستان، زن حاجی ترشی‌ها و سرکه‌هایش را نگاه می‌داشت. نه زبان باز می‌کرد و نه چشم‌هایش را از زمین می‌کند. در و دیوار خانه را هم نگاه نمی‌کرد. حتی یادی از بیرونِ خانه و مادرش هم نمی‌کرد. گویی اصلاً وجود نداشته‌اند. هیچ کس خبرش را نمی‌گرفت و او هم منتظر کسی نبود. مگر از زمین صدا بلند می‌شد از عناب نمی‌شد. حتی وقتی که درد به دنیا آمدن رخسار بی‌تابش کرده بود.

 وقتی‌که رخسار را خدا ‌داد، حاجی سر از پا نمی‌شناخت. زن حاجی چشمش را به روی همه چیزهایی که می‌دید می‌بست و در دل به عناب حسرت می‌خورد. رخسار در دامن عناب بود که حاجی درخت نارنج را در باغچه کاشته بود. رخسار اولین بار که قدم‌هایش را برداشت دستش را به همان درخت نارنج گرفت.

عناب رخسار را مثل چشمانش دوست می‌داشت. اگر تمام روز را جان می‌کند، باز هم رخسار را از شانه‌اش به زمین نمی‌گذاشت. دخترک حتی به بغل حاجی و زن حاجی هم نمی‌آمد. حاجی گاهی دور از چشم زنش دخترک را در بغل می‌گرفت. اما عناب چشمش را بالا نمی‌کرد که چهره حاجی را ببیند. حاجی گاهی به بهانه رخسار ساعت‌ها به چهره عناب خیره می‌شد. به چهره سرشار از جوانی و زیبایی‌اش چشم می‌دوخت. اما عناب این داغ را در دلش گذاشته بود. مگر حاجی پوست کلفت‌تر از این‌ها بود.

رخسار قد می‌کشید. گویی که عناب جوره پیدا کرده باشد. قد و بالایش، موهایش و چشمان درخشنده‌اش هر کسی را می‌توانست از خود بی‌خود کند. آوازه زیبایی رخسار به آن طرف دیوارهای خانه رفته بود. زن حاجی شنیده بود که آوازه نام رخسار هم دل بسیاری را برده است.

مگر عناب چشم از رخسار بر نمی‌داشت. کسی هم جرأت پدرش بود اگر به رخسار نزدیک می‌شد. زن حاجی هم حسرت را پنهان نمی‌کرد و هر بار که به زیرخانه می‌رفت تا به کوزه‌هایش سر بزند. زیاد و کمشان کند، به عناب نهیب می‌زد:

ـ مرگ می‌خوای برو قندوز. خدا تو ره ذلیل نکرده! خبر از سیاه بختی سیاه‌سرهای دیگه نداری.

 اما این نیش و نهیب زدن‌ها عناب را از سنگرش به عقب نمی‌راند. از عناب صدایی بلند نمی‌شد. زن حاجی گاهی فکر می‌کرد شاید که عناب زبانش را قورت کرده است. اما وقتی قصه گفتن‌هایش را برای رخسار می‌شنید، مطمئن می‌شد که عناب هم صدا دارد. صدای زیبایی هم دارد.

رخسار دنیایی از زیبایی و مهربانی بود. حتی زن حاجی را هم مجذوب خود کرده بود. در خانه خدایی می‌کرد. لبخند از لبانش دور نمی‌شد. دست و پنجه‌اش عناب را پس زده بود. انگشتانش هر هنری را زیباتر از آنی که بود به نمایش می‌گذاشت. هیچ کس نمی‌توانست شادی را به خانه حاجی ببخشد مگر قدم‌های رخسار که زینه‌های زیرخانه را به قصد روی حولی طی می‌کرد.

 کسی در خانه نبود که نافرمانی رخسار را بکند. چشمان درخشنده عناب را فقط رخسار می‌توانست از زمین بکند و لبش را به خنده باز کند. رخسار، زیر درخت نارنج دو تخت مانده بود و باغچه را پر از شب‌بوهای صدبرگ کرده بود. هر روز پیشین، حولی را پاک جارو می‌کرد. کربلایی هم گل‌ها را آب می‌داد، چاینک چای را دم می‌کرد و رخسار هم کارهای دستی‌اش را به زیر درخت نارنج می‌برد. همانجا روی تخت می‌نشست و پشتش را به درخت تکیه می‌داد. کارش را روی زانویش می‌انداخت و انگشتانش به ظرافت روی پارچه می‌لغزید. عناب هم روبرویش می‌نشست، آرام آرام قصه می‌کرد و سوزنش را بر تکه می‌خلاند. همین‌که به نماز دیگر نزدیک می‌شد، موهایش را شانه می‌کرد. عناب در چشم زن حاجی از هر روز زیباتر و زیباتر می‌شد.

زن حاجی هم پای پایک می‌کرد. دل نا دل، به بهانه دیدن کار رخسار، به روی تخت می‌رفت و کنار رخسار می‌نشست. رخسار لبخند می‌زد و برای زن حاجی، جای را باز می‌کرد.

عناب و رخسار جای باز می‌کردند و عناب چای سبز را شیرین می‌کرد و روبروی زن حاجی می‌گذاشت. زن حاجی هم دلش خوش می‌شد و چای را به آرامی می‌نوشید تا بهانه‌اش برای ماندن در کنار این دو راست باشد. نزدیک‌های دیگر که می‌شد، مدبخت می‌رفت و نانِ شام را سر و سامان می‌کرد و منتظر نماز شام می‌شد که حاجی خانه می‌آمد.

 زن گل‌آقا همسایه دیوار به دیوارشان، گاهی وقت‌ها می‌آمد و چای پیشین را با آنها می‌خورد. زن مهربانی بود. هیچ‌وقت بدون چاینک چای و قاب کلچه‌اش نمی‌آمد، وقتی هم که زن حاجی اعتراض می‌کرد. می‌گفت:

ـ چای و کلچه چی لایق داره خوار‌جان. می‌آیم که قد و بالای شما را ببینم و دلم باغ ، باغ شوه.

زن حاجی این شیرین زبانی زن گل‌آقا را دوست داشت، دلش به همین رفت و آمدها خوش بود. زن گل‌آقا مگر چشم به قد و بالای رخسار داشت و آرزو می‌کرد که عروسش باشد. مگر می‌ترسید به زبان بیارود و حاجی بگوید نه. اما بازهم نا‌امید نبود. تا نماز دیگر می‌بود و قصه می‌کرد.

رخسار هر روز زیباتر از دیروز می‌شد. مثل شاخه‌های نارنج که در روزهای آخر سال به گُل می‌نشستند. رخسار هم شکوفه و گل می‌شد. حاجی هم از نگاه کردن و شوخی کردن با رخسار لذت می‌برد و محبتش هر روز به دختر بیشتر می‌شد. شاید فکر می‌کرد رخسار تنها کسی است که او را به عناب نزدیک‌تر و مهربان‌تر می‌کند. به بهانه رخسار نماز دیگر را در زیرخانه می‌خواند. عادت کرده بود که آفتاب پریدن به خانه برود و رخسار سرش را خم کند و دستش را ببوسد، جانمازش را آماده کند و چاینک چایش را در پتنوس روبرویش بگذارد. رخسار دنیا و آخرتش بود. لبخند رخسار رنگ زندگی را به چشمش تغییر داده بود. زمین رخسار بود و زمان رخسار.

تا این‌که یک روز رخسار به بام رفت و غیب و غروب شد. عناب و کربلایی دنیا را چغل و غربیل کردند. مگر حتی گرز پای رخسار هم باقی نمانده بود. گویی از همان راهی که به بام رفته بود پشت پایش را صافی کرده بود تا کسی پیدا نکند. زن حاجی تکیه‌خانه رفته بود. وقتی آمد دنیا زیر و زبر شده بود. رنگ به روی عناب نبود. راه همگی گم بود.

کربلایی حتی رفته بود و پشت دیوار را دیده بود شاید که رخسار پایش خطا خورده باشد و پایین افتاده باشد. مگر رخسار آب هم نشده بود که چاپش روی دیوار کاهگلی مانده باشد. صدای گریه و نوحه از کوچه می‌آمد. عناب پریشان به طرف دروازه حولی دوید. در این سال‌ها حتی به دروازه حولی نگاه هم نکرده بود. زن حاجی در حالی‌که از زینه‌های برنده بالا می‌شد گفت:

ـ نرو عناب. نرو. کسی نیست. بچه گل‌آقا ره به تفنگ زدند. معلوم نیست کدام از خدا بی‌خبر زده. بدبخت زن گل‌آقا چی آرزوها بره‌ی بچه نداشت.

عناب نا امید پس آمد و به درخت نارنج تکیه داد. دروازه چارتاق باز شد و حاجی با غضب پای به خانه ماند. نگاه خشمگینش به سوی عناب یورش برد. مگر همین ‌که به عناب رسید، ایستاد و سکوت کرد. رفت و روی زینه‌های برنده نشست. صدای ناله و فریاد همسایه کوچه و بازار را برداشته بود.   

حاجی دوباره از جایش بلند شد و از خانه برآمد. عناب دیوانه‌وار دوباره شروع به پالیدن گوشه و کنار خانه کرد. کربلایی هم نگران بود. با خودش فکر کرده بود که رخسار عادت نداشت خود را در گوشه و کنار پت و چت کند.

با این همه برای آرامش دل عناب هم که شده‌، به پالیدن مشغول شد. عناب حتی داخل چاه را هم پالید. به چاه و زغالخانه که رسید کربلایی نگران شد. وقتی عناب از چاه بیرون شد. خودش چاه او باران را پالید. هر لحظه فکر می‌کرد که رخسار از روبرویش با موهای سیاهش که در باد پریشان می‌شد می‌گذرد. رویش را که بر می‌گرداند، حتی سایه رخسار را هم نمی‌دید.  

  •  

حاجی با پیشانی ترش به پیاله چایش چشم دوخته بود و تسبیح اش را می‌گرداند. طاقتش طاق شد و یا‌الهی گفت و ایستاد. لحظه‌ای بر سر برنده ایستاد و عناب را نگاه کرد. در نهایت راهش را گرفت و از دروازه حولی خارج شد. آفتاب روی حولی را گرفته بود و به سر زینه‌های سنگی برنده رسیده بود. زن حاجی سفره را جمع کرد و مابین پتنوس گذاشت. کربلایی پیش دستی کرد و پتنوس را برداشت و به مدبخت برد.

زن حاجی به داخل اتاق رفت تا رخت و لباس سفر را جمع کند. رخت‌های سفر حاجی را روی بکس گذاشت. دلش ولی بی‌طاقت بود. عناب بی‌گناه‌تر از آنی بود که درد گم شدن رخسار را هم تحمل کند. از جایش بلند شد و به میدان حولی رفت. چپلی‌هایش را پوشید و پای به باغچه گذاشت. بالای سر عناب ایستاد. دل نا دل عناب را صدا کرد. کمی مکث کرد و چون صدایی نشنید دوباره صدا کرد. روی دوپای نشست و دستش را بر سر عناب گذاشت. با خودش فکر کرد شاید که به خواب رفته باشد. اما عناب تکان نخورد. دستش را بر شانه عناب گذاشت و تکانش داد. مگر تکان نخورد. نگران شد. بلندتر فریاد کرد و سر عناب را به زانو گرفت. صورت عناب سفید سفید شده بود. لب‌هایش کبود شده بود. با پریشانی کربلایی را صدا کرد. کربلایی رنگ به رخ نداشت. تنها کاری که می‌توانست انجام بدهد این‌که دنبال حاجی برود.

آفتاب بر صورت عناب افتاده بود که حاجی رسید. عناب را روی دو دست بلند کرد و روی تخت زیر درخت نارنج انداخت. با حسرت به صورت عناب نگریست. سال‌ها بود که در این صورت می‌نگریست و آرزو می‌کرد که این صورت هم لبخندی به او هدیه بدهد. اما دیگر عناب نفس هم نمی‌کشید. چشمان درخشنده‌اش برای همیشه بسته شده بود.

آفتاب به سر بام رسیده بود. مرده شوی آمده بود، عناب را غسل و کفن کرده بود. زن حاجی هنوز ناباورانه به هیکل سفید‌پوش عناب می‌نگریست. هنوز آمدن و بودن عناب را باور نکرده بود. آمده بود و رفته بود. مثل خار به چشم زن حاجی نشسته بود و چشم‌هایش را کور کرده بود. همسایه‌ها و زن گل‌آقا هم آمدند. دیگ حلوا و شوروا بار شده بود. بوی حلوای داغ در خانه و کوچه پبیچیده بود. زن گل‌آقا اشک می‌ریخت و آرام، آرام برای زن حاجی زمزمه می‌کرد.

ـ هر کسی عناب نمی‌شه. داغ اولاد بد زخمی است. باز ای مادر و دختر. اگر رخسار هم خبر شوه که مادرش مرده به خدا که جا به جا خواهد شد.

بعد ناله‌هایش را بلند کرد.

ـ جوان‌مرگ مادر. داغ دامادی تو ره به گور می‌برم. الله که می‌مردم و ای لحظه را نمی‌دیدم.

زن حاجی شانه زن را تکان داد و کوشش کرد او را آرام کند. زن گل‌آقا کنار جسد عناب نشست و چیزی زیر لب زمزمه کرد. یکی با صدای بلند قرآن می‌خواند. با صدایی لرزان که به دیگران وحشت را منتقل می‌کرد، عم یتسائلون را می‌خواند. حاجی کنار باغچه روی دو پایش نشسته بود و به فکر فرو رفته بود.

نماز دیگر که شد، دیگر خبری از مردم و عناب نبود. همه رفته بودند. عناب را در گورش رها کرده بودند و با پیشانی‌هایی ترش به خانه‌های خود بازگشته بودند. زن گل‌آقا ولی به خانه حاجی باز گشته بود. کربلایی هم در مدبخت خود را گم و گور کرده بود.

کربلایی راه آب را به باغچه باز کرده بود تا خاک نرم شود و بتواند باغچه را زیر و رو کند. زن حاجی سفره و کاسه را در شانشین جور می‌کرد. حاجی دست نماز گرفته بود و نیّت نماز کرده بود. دستش را در جیبش کرد، چیزی را می‌پالید. زن حاجی نگاهش کرد.

ـ تسبیحم را ندیدی؟ تسبیح شامقصودم در جیبم نیست.

زن حاجی سری تکان داد.

ـ شاید از دستت مابین باغچه افتاده باشد. چاشت که عناب را از باغچه بلند کردی و روی تخت بردی. شاید افتاده باشد. باش کربلایی را می‌گم.

جانماز حاجی را انداخت و از دورازه کلکین کربلایی را صدا کرد. کربلایی دوان دوان آمد. زن حاجی در حالی‌که پرده را با پشت دستش نگاه داشته بود گفت:

ـ یک دفعه ما بین باغچه را بگرد شاید تسبیح شامقصود حاجی افتاده باشد.

زن گل‌آقا هم چادرش را دور گوشش پیچاند و خود را برای نماز آماده می‌کرد. هنوز چند نیّت نکرده بود که صدای کربلایی به گوشش رسید. کربلایی با صدای بلند فریاد می‌زد. همگی به طرف برنده دویدند. کربلایی فریاد می‌زد.

ـ رخسار، رخسار...

زن گل‌آقا در حالی‌که برنده را به قصد میدان حولی ترک می‌کرد گفت:

ـ کجایی رخسار مادر که دیر کردی. عناب بیچاره را به گور کردی مادر‌جان!

اما هر چه در تاریکی می‌پالید رخسار را نمی‌یافت. صدای کربلایی را در تاریکی دنبال کرد. در کور سوی الکینی که زن حاجی به میدان آورده بود. کربلایی را دید که در میان باغچه خاک‌ها را چنگ می‌زند. نگاهی به پشت سرش کرد. حاجی روی برنده ایستاده بود و از جایش تکان نمی‌خورد.

زن حاجی نزدیک تر رفت. کربلایی در گل چنگ می‌زد و چیزی را می‌پالید. خوب که نزدیک شد، چهره رخسار را شناخت که به گل‌های باغچه آلود شده بود. زن گل‌آقا به خاک چنگ زد و دست رخسار را از زیر کوت خاک بیرون کشید. کربلایی بر روی زمین کنده زده بود و درمانده به حاجی نگاه می‌کرد که روی برنده ایستاده بود. گویی که سال‌های سال در برنده ایستاده بود و این صحنه را می‌نگریست و کسی هم اجازه آن‌را نداشت که اعتراض کند.

کربلایی ناله‌ای کرد.

ـ آمدم که تسبیح حاجی را از روی زمین بردارم، خاک باغچه نشست کرد. یک دفعه پیشانی رخسار را دیدم. ببینید رخسار است. یکی رخسار را به تفنگ زده. پیشانی‌اش را ببینید. پیشانی رخسار را ببینید. . . . . . . . پیشانی. . . . . . . رخسار. . . . . . یکی رخسار را به تفنگ زده. . . . بچه گل‌آقا را هم به تفنگ زده بودند. . . . . . . یکی اینها را به تفنگ زده. . . . . یکی . . . . رخسار . . . . . بچه گل‌آقا. . . . . . رخسار. . . . .

تن رخسار در میان گل، سرش بر روی زانوی کربلایی، گویی سالهاست در زیر درخت نارنج آرام گرفته بود و درخت نارنج او را صبورانه به آغوش کشیده بود.   

/ 0 نظر / 28 بازدید