وقتی عاشق می شوی

-        وقتی که عاشق می شوی نمی فهمی چه بلایی بر سرت آمده، فقط می دانی که نه راه پیش داری نه راه پس. هر جا که می روی دنبالت هست. هر وقت که خواست تو را به دنبال خودش می کشد.هیچ وقت رهایت نمی کند. دیگر هیچ کس را نمی بینی و هیچ چیز نمی بینی. روزگارت را هیچ کس نمی تواند بهفمد حتی کسی که عاشقش شدی.  

زن دستمالش را از جیبش بیرون کشید و دماغش را پاک کرد و با همان دستمال اشک هایش را هم از گونه هایش گرفت و ادامه داد:

-        وقتی که با توست دلت پر پر می زند که لحظه دیدار به پایان می رسد و جدایی فرا می رسد و وقتی از تو دور است از دوریش در رنجی. حاضری هر کاری بکنی تا لحظه ها نگذرند و با تو باشند.

بعد آهی از ته دل کشید و رویش را به آسمان بلند کرد:

-        الهی که کافر نبیند. چه کنم که دنیا اینقدر ظالم است. همین دیروز بود که با دیگر دخترک ها در کوچه بازی می کردم و این طرف و آن طرف می دویدم. می بینی دنیا چه طور آدم را بازی می دهد؟ نمی فهمی که چطور گذشت.

اشک از گونه هایش سرازیر بود و چشمهایش به سرخی می زد. گویی در سپیدی چشمانش رگ های خونی پاره شده باشند.  چادرش را جابجا کرد و تکانی به خودش داد. بلند شد چند قدمی برداشت و در انتهای اتاق پشت خرت و پرت ها چیزی را جستجو کرد. بعد دوباره بازگشت و خودش را در بغل مرد جای داد. مرد خودش را جای به جای کرد و چشمهایش را بست و دستش را روی سینه زن گذاشت و با نوک انگشتانش سینه زن را نوازش کرد. بعد سنگینی تنش را روی هیکل زن انداخت. زن بی حرکت، مثل جسمی بی جان باقی ماند.

مرد تکانی به هیکلش داد و خودش را جمع و جور کرد. دستی به اندام زن کشید. زن لبخند تلخی زد و سکوت را شکست:

-        آن وقت ها این طور نبود. دنیایی داشت عاشقی با مردی که حتی یک بار هم تو را با عشق نبوسیده و با مهربانی نگفته دوستت دارم. دنیایی دارد که در آغوش مرد تنومندی باشی که تو را برای لحظه های دیگرش نمی خواهد. از این لذت چه چیزی اضافه تر می خواهی؟ باز هم غنیمت است که برای این لحظاتش تو را می خواهد و به دیدارت می آید. حتی وقتی لب بر لبت می گذارد فقط از روی شهوت است. می توانی مزه شهوت را از میان لب هایش بچشی. چه مزه ای دارد؟ مزه دردی است که با تمام وجود در قلبت احساس می کنی. مزه فریب و درد فهمیدن این فریب، چیزی است که هیچ وقت تو را رها نمی کند.

زن دستانش را دور بازوی مرد حلقه کرد. مرد نگاهی کرد وبا خنده ای تمسخرآمیز، سیگاری روشن کرد. زن ادامه داد:

-        تا حالا با چند تا زن فاحشه بودی؟

مرد به دیوار خیره شد. شاید فکر می کرد. شاید هم اصلا فکر نمی کرد. سیگارش را از روی لب برداشت و دودش را با فشار از دهان و بینی اش بیرون داد. ابروهایش را بالا داد و قیافه ای فیلسوفانه به خودش گرفت.

-        نمی دانم حساب نکردم ولی تو یک چیز دیگه هستی . خوب می دانی که چطور دلم را به دست بگیری و آرامش بدهی. تو در کارت استادی. تا حالا زن به استادی تو ندیدم. یک چیزی در تو هست که در دیگر زن ها نیست. تو بوی عشق می دهی. یک حالتی عشق بازی می کنی که فکر می کنم عاشق تر از تو کسی در این دنیا نیست.

زن پوزخند زد. پوزخندی که نشان می داد حالش دارد به هم می خورد.

-        یاد گرفتم. کار سختی نیست. مثل جراحی که می داند کجا را جراحی کند. مثل خیاطی که می داند چه رختی به چه تنی می زیبد. یاد گرفتم . یاد گرفتم با هنرمندی فاحشه باشم.

مرد سیگار دیگری روشن کرد. لحظه ای سکوت برقرار شد. سرش را به بالش تکیه داد و گفت:

-        عاشق پاک است. پاک دامن است تو چرا سر از اینجا در آوردی؟

زن برافروخته شد. رگ های گردنش برجسته شد و با فریاد گفت:

-        من پاک دامن نیستم؟ کی گفته؟ به خاطر اینکه با هنرمندی تو و دیگر دوستانت را خدمت می کنم. این پاک دامنی نیست؟ مگر من کار دیگری می کنم. مگر من صادقانه خدمت نمی کنم. زن تو کجاست که تو اینجایی؟ اگر من صادقانه خدمت نمی کردم تو هر روز اینجا نمی آمدی.

مرد با تمسخر خندید

-        چی فکر می کنی؟ فاحشه فاحشه است. عشق را بدنام نکن. فاحشه را به صداقت چی؟

-        اگر من فاحشه هستم تو کی هستی؟

مرد سکوت کرد. لحظه ای حیران شد. این را هیچ وقت از خودش سوال نکرده بود. زن ادامه داد:

-        شما مردها هر روز از خودتان قانون می کشید و خودتان اجرا می کنید. وقتی در خانه فاحشه هستید یا فاحشه ای را به خانه می آورید. فیلسوفانه است ولی فاحشه، فاحشه است. گناه از فاحشه است که فاحشه است وگرنه شما که گناهی ندارید. اگر فاحشه ها نباشند که شما را به راه غلط بکشانند، شما هرگز به فکر نمی افتید.

مرد هنوز حیران بود. از جایش بلند شد و زن را رها کرد. نوای موسیقی را آرام تر کرد و لیوان آبی سرکشید و دوباره باز گشت. خودش را روی زن انداخت و گفت:

-        تو درست می گی. فاحشه فیلسوف باز هم مرا به سفرهای دور و درازت ببر. من تسلیم تو هستم هر چی که می خواهی بکن. فلسفه هم اگر می بافی یک جوری بباف که لذت بخش باشد. اصلا ما مردها زن های فاحشه را بیشتر از زن هایمان دوست داریم. چون فاحشه هستند. زن مان نیستند که توقع چیزهای دیگری داشته باشند. هنرهایی دارند که زن مان ندارند. اگر همه زن ها این طوری بودند که دنیا گلستان می شد. من زن فاحشه دوست دارم. لذت بیشتری دارد. می فهمی فیلسوف؟ وقت کار است. کارت را بکن.

زن با حرکتی پیراهنش را از تنش بیرون کشید و لبهایش را بر گردن مرد مماس کرد. زمزمه ای زیر لب کرد. اتاق دور سرش می چرخید. موهایش باز شده بود و پریشان بر شانه هایش سنگینی می کرد. مرد تنش را روی بدن زن رها کرده بود و زن با هنرمندی مرد را به حرکت وا می داشت. گویی زن با جادوگری مرد را فرمان می داد. جادویی که سالها بود از کسی آموخته بود که می اندیشید عشق است. این جادو را از مردی دیگر آموخته بود تا برای زندگی آینده اش هنرمندانه کار کند. زن چشمهایش را بست و گفت:

-        وقتی عاشق می شوی همه را عشق می بینی. وقتی عاشق می شوی دیگر تو همانی نیستی که هستی.

/ 24 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهر

فوق العاده بود

سعید

چون لاله به نوروز قدح گیر بدست / با لاله‌رخی اگر تو را فرصت هست می نوش به خرمی که این چرخ کهن / ناگاه تو را چو خاک گرداند پست

ميله بدون پرچم

سلام به به مباركه قالب جديد و... خيلي خوشحال شدم كه دوباره مي نويسي

آرتمیسا

زیبا می نویسید و اگاهید به تجارب تلخ زندگی و آشنا به زن و زنانگی. موفق باشید [لبخند]

داود(خورشید نامه)

سال خوبی در انتظارت باشه[گل]

آناهیتا

زیبا و تلخ خوشحالم که دوباره اینجا حضور داری شاد باشی

مرتضی

سلام سال نو مبارک فاخره جان امیدوارم این سال سالی پر از خنده ها و دلی شاد داشته باشی و با رسیدن به مقاصدی که در پیش داری... و دیدن مطالب جدیدی تو وبلاگ زیبایت

نریمان

جالب بود به من! هم سر بزن http://narimanparsi.persianblog.ir/

صفیه بیات

سلام گلم. میدانی این دومین باری است که به وبلاگت امدم و حسرت خوردم که چرا این هزارمین بار نیست. میدانی خیلی داستانت جالب بود باید زن باشی تا حس کنی این داستان چیست و چه میگوید دردهایی که زنان دارند و عادی شده است و کسی از خودش نمی پرسد که چرا ؟ چرا فاحشه فاحشه است چرا گناه برای زن است و برای مرد نیست. چرا مردها هر کاری می توانند عیب نیست ولی زنان فاحشه فاحشه اند. زنان خطایشان بسیار بزرگ است . که این قانون را گذاشته است. میدانی خیلی خوب نوشتی این خیلی خوب بود که قصه گو نبودی بلکه دو شخصیت داستان بودند که خودشان جریان را بیان می کردند و ما را با خود اشنا می کردند ای ول فاخره این را هم به تمام خوبیهایت اضافه میکنم.

صفیه بیات

ادامه : راستی یک چیز جالب من هم شعری نوشتها م تقریبا با همین مضمون ولی با این حس که در اروپا باهاش روبرو شدم جایی که مردم اگرچه در ظاهر اروپایی شده اند (منظورم افغانهایند) ولی در باطن همانند که هستند مردها هر کاری می کنند و زنهایشان در خانه فقط بچه داری می کنند و حق هیچ کاری ندارند و مردها هر وقت میخواهند به دیسکو تیک و هزار جای دیگری می روند و زنها بی خبر در خانه کانالهای ماهواره را عوض می کنند تا یک سریال خانوادگی پیدا کنند و ببینند و یا اگر هم بدانند نمیتوانند کاری کنند. شعرم را به زودی در وبم می گذارم باز ببین. دوستت دارم مشتری همیشگی داستانهایت