تولد

همان موقع به دنیا آمدم با همان لبهای داغی که سردی لبهایم را لمس کرد ودستهای سردی که سینه های داغم را به حرکت در آورد و نوک سینه ام را فشرد وجسم نحیفم را در بر گرفت و موهای بلندم در دستهای لرزان و سرد مردانه ای پریشان شد و چشمم سیاهی رفت و هیکل استخوانی ام مرگ را تجربه کرد .

بعد از آن تولد و مرگ من هر روز اتفاق می افتاد . گاهی هنگام تولد احساس ضعف می کردم و گاهی وقتها هم هنگام مرگ چشمم سیاهی می رفت . نان صبح و شام خواهر کوچکم را همین مرگ و زندگی برابر می کرد . رنگهای سرخ و آبی که مادرم برای عروسی اش هدیه گرفته  بود حالا چهره مرا نوازش می کرد تا در بغل داغ مردی برای لحظاتی مرگ و زندگی را تجربه کنند .

 زندگی تاریکی هایش را به رخ من و دخترک بی دست و پایی میکشید که حتی توانایی ایستادن را هم نداشت و تب و درد تمام توانش را گرفته بود . و بی سرپناهی و بی کسی و سرمای سخت و آوارگی جانش را گرفته بود .

 پاههایم به سختی پس از تولد و مرگ جفت می شد و پیر زنی که هر شب مرا به میهمانی مرگ و زندگی می برد با دستهای زمختش به  پشتم می زد و درشتی و زمختی دستهایش از پیراهنم به پوست پشتم سرایت می کرد و آزارم می داد شاید دست های زمخت اوتنها دست محبت امیزی بود که در تمام زندگی احساس کرده بودم . هر صبح وقتی باز می گشتم صدای سرفه های پشت سر هم خواهر کوچکم را می شنیدم که خواب را تا به صبح بر چشمهایش حرام کرده بود و در تاریک روشن اتاق چهره مرا می کاووید . نگاهم را نمی توانستم در چشمان بیمارش بیندازم  چشمانش معصوم و بیمار بود . سخت بیمار . اما هر وقت می امدم بیماری اش را پنهان می کرد شاید اینطور دل مرا به خیال خودش خوش می کرد و تا وقت میهمانی دیگر حتی صدای نفس کشیدنهایش آرامتر می شد آن وقت با دستهای کوچکش زخمهای هنگام تولدم را مرهم می گذاشت تا تولد و مرگی دیگر کمتر آزار دهنده باشد انگشتهایش مانند انگشتهای مادرم باریک و مهربان بود وقتی مادرم بود هم هر وقت به زمین می خوردم و زانویم یا بازویم زخم می شد انگشت مهربانش زخمم را لمس می کرد و لب گرمش جای زخم را می بوسید . از وقتی مادرم مرده بود دیگر لب گرمی که تن زخمی ام را ببوسد پیدا نکرده بودم . لبها سرد شده بودند انگشتهای نحیف و مهربان مادرم جایش را به دستان زمخت و نامهربان داده بود . وقتی دیوار کلوخی خانه فرو ریخت و مادرم و خواهر کوچکم  زیرش ماندند  و همسایه ها جمع شدند و از زیر کوت خاک آنها را بیرون کشیدندنو فهمیدم که دنیا چقدر سیاه و نامهربان است و فهمیدم که انقدر بی کس و کار هستم که از  این شهر حتی کوچه اش را هم نشناخته ام و آدمهایش را ندیده ام آنهایی که می شناختم آدمهای نو ونوند شدند و من فرسوده و فقیر و بی کس .     

مادرم در حالی که چشمهایش باز بود نفس نمی کشید و خواهرم چشمهایش را بسته بود و نفس های ضعیفش راپیر زن همسایه مان فهمید و آنقدر به پشتش کوبید تا سرفه کنان چشمش را باز کرد  . مادرم را بردند و در گور پدرم که به اندازه قدم از زمین بلند بود زیر خاک کردند  دیگر جای خالی برای  قبر نو  نبود که مادرم را دفن کنند و یا اگر بود مادرم حتی سهم خاکی از این قبرستان نداشت  همه جا قبرستان بود هر چه صبر کردند شاید جایی را بکنند که قبر نباشد اما هر جای را که می کندند مرده ای بود تا این که ملای لیخ لیخی لنگ گورستان گفت " قبر شویش را باز کنید "

 قبر پدرم را که باز کردند سرم را پیش کردم تا پدرم  که تا به حال نامش را شنیده بودم  ببینم اما در قبر هیچ چیز نبود نه پدری نه کسی نه هیچ. قبر خالی خالی بود . اما هیچ کس نبودن پدرم را ندید و هیکل باریک مادرم را در قبر جای دادند و مشتی خاک بر سر من و خواهرم و کوهی خاک بر سر مادرم ریختند و رفتند سرمای قبرستان در دامنم دوید و بلند ش کرد و از پشت موهای جلند جلندو پر خاکم را پت کرد و خواهرم را به سرفه انداخت دستهای زمخت پیر زن همسایه من و خواهرم را به خانه لمبیده مان برد و جل کهنه هایمان را جمع کرد و ما را گرفت و به اینجا اورد تا آن وقت نمی دانستم زندگی فقط گرسنگی نیست  معنی  های دیگر هم دارد حالا غیر از گرسنگی بسیاری چیزهای دیگر را هم یاد گرفته بودم . 

 پیراهن گلدار کهنه ای که مادر م با ناخنهای نحیفش دوخته بود مدتها بود که تن خواهرم را آراسته بود رختهایی که پیر زن از پیسه تولد و مرگ من دوخته بود در بغچه مانده بود وخواهرکم هر روز ضعیف تر و نحیف تر می شد دیگر اگر دست به پشتش می کشیدی به راحتی می توانستی استخوانهایش را حساب کنی بارها برای بازی وقتهایی که پهلویش می خوابیدم این کار را می کردم و او  خنده ای از سر درد می کرد و قوسی به خودش می داد و دستش را در پهلویم فرو می برد و سرفه توانش را می گرفت و تلاشش برای خنداندن من بی ثمر می ماند .

هر بار که با او بودم کمی از غمهای دنیا کم می شد اما سرفه هایش شادی مان را تلخ می کرد و اشک جای خنده هایمان را می گرفت و وقت رفتن با پیر زن می شد و چشهمای پر اشک خواهرکم تر می ماند و من رختهای زری که مادرم برای عروسی اش پوشیده بود می پوشیدم و هم قدم زنک می شدم به امیدی که بیایم و اشکهایش را پاک کنم و صبح را با چشمان بیمارش به شام برسانم .

سرما و برف شهر  را اسیر خود کرده بود آدمها پوذ هایشان را در پتو هایشان پوشانده بودند و با سرهایی که سرما آنها را وادار به خم کردن کرده بود هر کدام به سویی می دویدند . باقلی والای سر کوچه هم دیگر گادی اش را حرکت داده بود تا به خانه اش برود . شاید وقت تولد و مرگ او هم فرا رسیده بود صدای سرفه های خواهرکم تا سر کوچه می آمد رویم را به سمت خانه گشتاندم تا شاید نگاهم بتواند خواهرکم را یاری کند اما بیهوده بود هنوزهم صدایش می آمد . هر چه دور می شدم صدای سرفه ها بلند تر می شد و در گوشهایم می پیچید چند بار خواستم که پس بگردم اما ترسیدم که پیر زن باز هم هر دویمان را با  لشت اناری سیاه و کبود کند مثل آن دفعه که گرده هایم درد می کرد آنقدر خواهرکم را زد تا مجبور شدم همرایش بروم تا نان و دوای خواهرکم برابر شود . هنوز سیاهی های آن دفعه خوب نشده بود هنوز پهلویش وقتی خنک زیاد می شد درد می کرد . آنقدر درد کشیده که هر ناله اش مثل ناسور بر دلم جر می زند .

زنک مرا روبرو ی یک دروازه ایلا کرد و هیکل مرد ی با موها ی سیاه بلند و ریش دراز چنگ چنگی از چاک دروازه نمودار شد لبخند آشنایی بر لبهای گوشت آلودش نشسته بود همان لبخندی که هنگام تولد و مرگم هر روز می دیدیم دروازه باز شد و در میان چهره ها غرق شدم

در میان دستهای سرد و تنهای داغ صدای سرفه های خواهرکم را می شنیدم در میان خنده های مستانه هیولاهای بلند قامت و ریش بلند و چرک گم شده بودم دامنهای بلند و تبنانهای پر چین و دستهای سرد و تنهای داغ و تفت دهانهای لیل آلود که از مستی باز مانده بودند داشتم خفه می شدم نفسم به شماره افتاده بود پاهایم دیگر سست و بی حرکت شده بود به دستم تکیه کردم و از جایم بلند شدم مستی مردهای اطرافم را دیوانه کرده بود از هر طرف مثل قلاب به تنم حلقه می شدند و مثل پر کاه از زمین بلندم می کردند صدای خواهرکم تمام سرم را پر کرده بود صدای شلاق زن را می شنیدم که تنش را سیاه و کبود می کرد صدای چرخش  شلاق را که در هوا حرکت می کرد می شنیدم و صدای سرفه های خواهرکم را که تا دروازه خانه می آمد . دستی محکم از کمرم گرفت و مرا به دروازه خانه چسپاند و بعد از کفتم چسپید و به بیرون پراند مثل یک توته استخوان به دیوار کوچه خوردم و فریاد مرد از پشتش آمد که :

-         به ای زنکه بگین دیگه ای نجسه راهی نکنه

افتان و خیزان به طرف خانه رفتم در کوچه چشمم غیر از سیاهی چشمم جایی را نمی دید و دروازه خانه را به سختی پیدا کردم و تمام قوایم را جمع کردم و مشتم را به در کوبیدم دروازه باز شد و زن در میان نور کمرنگ بالای سرم نمایان شد به سختی ایستادم و گوشم را تیز کردم صدای سرفه های خواهرکم نمی آمد حتما خواب بود قدم به داخل حولی ماندم ونفس از پاهایم جمع شد خواهرکم زیر جل روی حولی راستانی افتاده بود صدای زن را به سختی شنیدم

-         چقه زود آمدی ؟

و بعد در حالی که به جسم نحیف خواهرکم اشاره می کرد گفت :

    - وقتی آمدم روی خانه افتاده بود

دیگر نفس کشیدن هم برایم سخت شده بود مثل اینکه دیوار خانه به سرم خراب شده بود هوا سنگین شده بود و سیاهی از برابر چشمهایم پس نمی شد مرگ وتولدم هر دو باهم اتفاق افتاده بود . دیگر تنم غرق سرما و گرما نمی شد .

 

 

 

                                                                  3 حمل 84   فاخره

 

/ 32 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
fardin

Rah andazee Web site ba qemmate monaseb va keifeyate khob www.afgit.com lazem nest CREADIT CARD dashta bashi Contact Now (info@afgit.com) or Call Now 0799616363 Kharej az afghanistan 0093799616363 Start your own name.com or yourname.net .org etc... 24urs online support

عبداللهي

بااينکه مطالب وبلاگ دلچسب وقابل استفاده است اما قالب وبلاگ حکايت از سليقه ای بد مدير اين وبلاگ دارد. کج سليقگي هم حدودی دارد.

عارف

سلام فاخره جان. خوب مينويسی و عالی ميانديشي. دو چيزک کوچک: اول پیشوند {بی بی} اضافه گی است فاخره زیبا ترین نام است. دوم انتخاب قالب و رنگ آن بيخی بيکاره است. قربانت و شاد زی.

هارون راعون

سلام عزيز جان! اميد سر حال و سبز باشی. آمدم عرض ادب کنم. قربانت

هارون راعون

خيلی خوب می نويسی. به به . حال کردم

هارون راعون

سلام عزيز! سپاس که چشمانم را روشن کردی. من در اختيارم. هر چه در جغرافيای ذهنم باشد به شما ارسال خواهم کرد. سبز باشيد

ظفر

ثلاثت نوشته هايت رويش اشک را از چشمها آسان می کند َ زيبا نمی نويسی َ. فقط می نويسی. شايد با دار قالی آشنايی داشته باشی . آن همان دار روزگار است که هرچه پش آن باشی دنيای پشتش را دو رقم خواهی ديد .. يکی که مثل گلهای زيبا ولی غير واقعی قالی و ديگه اينکه همان پير زن را از پشت تار های قالی .... که با نگاهش حرکت دستانت را تعقيب می کند... و ديگر اينکه برای هرکسی ببافی و هرچه بيشتر ببافی پشت آنرا کمتر خواهی ديد .. ديگر روزی خواهد رسيد که حتی همان تصوير تار و کدر را هم نتوانی بخوبی ببينی تا اينکه ببری اش .. وقتی که بريدی نتيجه ی يک عمر بافتن و لافتن و زندگی کردنت را خواهی ديد و خواهی ديد که پير زن پشت دار هم نخواهد بود و تو خواهی بود که پشت دار دختران لاغر و با دستان نحيف .... ايستاده ای و دستان آنها را تعقيب می کنی فاخره **** خاطره خاطره است و می شود آنرا داشت در چوکات آينده و دار دلنشينی که خودت ساخته ای و نيز می توانی بر دار ديگران هم آنرا منقوش کنی فاخره ****‌ ديگه ای رقم ننويس اشکهای ديگران هم ارزشی دارن خدا يارت ***‌هموطن*** در يک دار قالی بوديم يادت هست؟:؟؟؟