سپیده گل

 

پیر مرد با حسرت کاغذ را در دست تا و بالا کرد کلمات را از نظر گذراند. صدای غژغژ دروازه ذهنش را آزار می داد. از جایش برخواست تا دروازه را محکم کند. در تاریک روشن اتاق روی دیوار عکس قدیمی را نگاهی کرد. به عکس خیره شد . عکس با چهره ای فریبنده نگاهش را به نگاه مرد دوخت. با لبخندی که گویی قرنهاست ثابت مانده است.

بازگشت و کاغذ را برداشت. کاغذهایی که شاید دیگر قدرتی برای نگاه داشتن پیوستگی شان نداشتند.

@@@

چند روز است که اصلا بی کار نمی شوم. گاهی آرزو می کنم تو اینجا باشی و از تو کمک بگیرم. گاهی تمام روز را به کارهای خانه مشغول هستم و در نهایت هیچ کاری نکرده ام. دیروز برف آمد. خنکی اینجا مغز استخوان آدم را می سوزاند. چوبها در بخاری مثل تکه های یخ آب می شوند و هیچ گرمایی به خانه نمی دهند. شبها هر چه پتو و لحاف دارم از میان رختخوابها بیرون می کشم تا از سرما یخ نزنیم. دخترکم را زیر پندهای تکه پنهان می کنم. تا مبادا سینه بغل شود. باد که زوزه می کشد یاد داستانهایی می افتم که شبها برایم می گفتی. اینجا باد مستانه شلاق به دست با سپیده گل قصه هایت در جنگ است. دیروز زن همسایه می گفت که به غالچه مرغهایش گرگ زده و همه را تار و مار کرده است. ترسیدم مبادا به سراغ من هم بیایند و دخترکم را از دستم در بیاورد و تکه پاره کند.کاش تو اینجا بودی و لبخندش را می دیدی. کتابخانه یادت هست؟ کتابخانه را کش کش، با هر زوری بود پشت دروازه کشیدم. تا دروازه را باد نشکناند و گرگ نیاید. گفتم کتابخانه؟ یادت هست؟ هنوز آن کتابهایی را که برایم خریدی را نگاه داشته ام. دیروز صبح که بیدار شدم دیدم اگر هر روز بخواهم کتابها را جابجا کنم وقتم گرفته می شود.قفسه های کتابخانه را جدا کردم و در دو قسمت روبروی در چیندم. این طور روبروی دروازه یک دهلیز روشنفکری خواهم داشت. ترس از گرگ مرا هم روشنفکر کرد. بالاخره باید یک روزی روشنفکر می شدم.دیدی آخرش عاقبت بخیر شدم. زن همسایه برایم تعریف کرده است که گاهی وقتها زمستان آنقدر طول می کشد که دیگر امیدی به آمدن بهار ندارد. زن بیچاره را دلداری دادم و گفتم بالاخره یک روز بهار مجبور به آمدن خواهد شد هرچند که عمرش کوتاه است.

@@@

باد دروازه را به شدت باز کرد و به دیوار کوبید.مرد عکس را در طاقچه گذاشت. نگاهی تند با ابروهایی درهم رفته و غرغر کنان به سراغ در رفت. چشم به آسمان دوخت. ابرها خاکستری و تیره پشت به پشت ایستاده بودند. پیرمرد در دلش آرزوی باران کرد. آسمان دوباره غرید و پیرمرد دلگرم شد.شاید ببارد و این ابرهای سرد زمستانی جایشان را به بهار بدهند. دوباره به طرف طاقچه رفت. چشمش به کاغذش افتاد.

@@@

کاش تو اینجا بودی. هر روز که ابرها کنار می روند و آفتاب را می بینم به یادت می افتم. برایم تعجب آور است که اینقدر آفتاب را دوست داری. گاهی از این علاقه ات تعجب می کنم. درقصه هایی که برایم می گفتی، سپیده گل با کالسکه طلایی اش به طرف آفتاب می رفت و دریایی از پدرش فاصله می گرفت تا محبوبش را به ساحل نجات برساند. راستی نفهمیدم چرا سپیده گل از پدرش گریخت با اینکه پدرش جادوگر توانایی بود. بیشتر شبها به سپیده گل فکر می کنم . هنوز هم نمی فهمم چرا برای آن پسر آس و پاس و قمار باز اینقدر فداکاری کرد و سرزمین آرزوها را ترک کرد. نمی فهمم. یک بار تو برایم یک قصه دیگر گفتی. یادت هست. قصه قلم طلایی ، گاهی از خودم می پرسم چرا شخصیت های داستان هایت چیزهای عجیب را می خواستند؟ راستی آن قلم چه نقشی در خواسته های یک زن داشته است. اصلا کلان نشده ام و اصلا نتوانستم از حرفهایت نتیجه درست بگیرم.

@@@

باد با تمام قدرتش دروازه را باز کرد و کاغذهای نیمه چیره شده را از دست مرد ربود و به چت چوبی کوبید و بر روی زمین پهن کرد. پیرمرد دروازه را با قسمتی از کتابخانه قید کرد و با دستانی لرزان کاغذها را جمع کرد . سر کاغذها گم شده بود. سعی کرد آنها را مرتب کند. ناگهان چشمانش برق زد. کلماتی دیگر در برابر چشمانش خود نمایی می کرد که تا به حا ندیده بود. در میان تکه ها سعی کرد تا جملات را پشت سر هم بچیند. عجیب بود تا به حال در تمام این سالها جملات پشت صفحه را ندیده بود. هیچ وقت کاغذ را نچرخانده بود تا ببیند سفیدی های کاغذ پیامی برایش ندارد.

@@@

یادم رفت برایت جمله اصلی ام را بنویسم. مثل همیشه هوش پرک هستم. دلم همیشه می خواست بگویم. زمستان را بسیار دوست دارم چون زمستان چشمم را به چشمان تو باز کرد. هر چند طولانی باشد باز هم بهار خاطر تو دلنشین است. فرصت نداشتم تا برایت چیزی راهی کنم. دیدم یاد تولد تو برایم شیرین است. پدرم همیشه قصه هایت را به یاد دارم هر چند که هنوز هم بسیاری از آنها را نمی فهمم.

@@@

لبخند روی لب پیرمرد نشست. گونه هایش چروکید و خنده اش فضای خانه را پر کرد.

/ 18 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیازی

داداش دکتر ضایع شد

نیازی

خانم فاخره حالا این پیامها رو برای خودت گذاشتی دلتم خوش شده. راستی این داداش دوکی هم چقدر بیکاره اصلا میگم دوست دارم خیلی زیاد تا داداش دوکی ناراحت نشه تا پیامهای بعدی بای

کریمی

سلام فاخره خانم خوبی ؟ بعد از مدتها دوباره اومدم ولی این بار یه چیزی خیلی برام جالب بود و اونهم عکس با روسری بود دفعه پیش عکست بدون روسری بود واسه همین نشناختمت . ایلایی میگفت من فاخره رو میشناسم تو دانشکده هم زیاد میدیدمش ولی من هر چقدر فکر میکردم یادم نمی اومد تا اینکه عکس جدیدت رو دیدم ( حالا شناختمت [لبخند] ) راستی چرا عکست رو عوض کردی ؟

کریمی

راستی لینک ندای آذر رو تو وبلگت بذاری بد نیس ها !

می شناسی

بانو یاد ما نمی کنی. مهربان شو مانند همان روزهایی که سرشار از مهربانی ک بخشش بودی.

می شناسی

به دام های نسبتا زنانه فکر می کنم به شنبه روز عاشقان به دانه فکر می کنم به اینکه دوست دارمش به اینکه دوستم نداشت همین که باد می وزد به خانه فکر می کنم طناب وچارپایه زل زدند هر طرف به من به دست مرگ داده ام بهانه فکر می کنم نه! شنبه را هدر نمی دهم اگرچه قسمتم بد است به طرح دستمال مخفیانه فکر می کنم ونخ به نخ دو تا پرنده بخیه می زنم به هم به جوجه های بین لانه فکر می کنم بلند باد روی دارهای عشق عاقبت سری که خواب رفته روی شانه فکر می کنم این شعر دوست خودت [چشمک]

مگه درسم میخونی؟ به به چه پیامهای جالبی برای خودت میذاری

بابا درس میخوای چیکار به شوهرداریت برس. راستی فکر کنم داداش دوکی بدجوری توی ذوقش خورده.

[خنده][خنده][خنده]

آناهیتا

مطلب سرشاری بود امیدوارم همیشه دلت سرشار باشه با مطلب جدید به روزم سر بزنی شاد میشم