رنگی به همان رنگ

 

از پایین دره که بالا را نگاه کنی. یک منظره عجیب تو را در بر می گیرد. از خودت می پرسی : من کجا هستم؟ 

بعد یک تابلو روبروی چشمت شکل می گیرد. که یکی آن را نقاشی کرده باشد. با سنگهایی که کج و معوج به زیبایی تنگ هم نشسته اند و تا آن بالا رفته اند. خوب که دقت می کنی. یک پیوستگی زیبایی بین سنگ و سبزه می بینی. لای هر سنگ را که می نگری، سبزه ای رشد کرده است. یا چهره ای از خود نشان داده است. سبز و سیاه چقدر زیبا با هم پیوند خورده اند. اگر تو باشی سبز را در کنار سیاه نمی گذاری. سبز زندگیست و سیاهی سختیست. بعد خودت را نقد می کنی که چرا نظرت را تحمیل می کنی. اگر تو نمی پسندی دلیل بر این نیست که دیگران هم نپسندند. بعد منظره در نظرت تغییر می کند و تو آن را زیباتر می بینی. یک طوری زیبایی در آن عجین می شود که تو دلت می خواهد در آن غرق شوی. تکه ای از آن زیبایی شوی. خودت را در این زیبایی بیگانه می پنداری.   

چرخی می زنی تا گوشه دیگر صحنه را ببینی. خودت را نقطه ای می بینی. یا شاید بزرگتر از آنی که باید احساس می کنی. به خودت نهیب می زنی. اگر همه این ها فرو بریزد تو در میان آن همه سنگ حتی راه گریز هم نداری. 

صدای پرنده ای را می شنوی. یکی هست که غیر از تو که در این منظره شریک است. سرت را بالا می کنی تا پرنده را ببینی. آسمان آبی آبی است. یک آبی که تو هرگز نمی توانی در نقاشی هایت ترسیمش کنی و یا حتی با تلفیق رنگها خلقش کنی. 

یک آبی ، یک آبی که حتی تصور آشنا شدن قلمت هم با آن آسان به نظر نمی رسد. یک آبی که تو به سلیقه خودت آن را به همه سرایت می دهی. به روسری زیبای مادرت و یا به چشمان دختر همسایه که از سالهایی دور عاشقش هستی. اما این آبی ها هر کدامشان رنگ خودشان را دارند. هیچ کدام رنگشان هم رنگ آن دیگری نیست. چشم های دختر همسایه یک طوری است که تو را به آسمانها می برد اما رنگش اصلا شباهت به آسمانی که هر روز آبی توصیفش می کنی، ندارد. 

روسری مادر، یک آبی است که تو حتی نمی توانی توصیفش کنی. یک آبی پر از مهر، یک آبی که برق تار و پودش تو را از همه غم های دنیا دور می کند. اصلا روسری آبی که مادر بر سرش می گذارد یک طوری زیباست که توصیف کردنش با هیچ یک از کلماتی که تا به حال استفاده کرده ای قابل بیان نیست. یک طوری غیر قابل تعریف است.

حتی این آبی که پایین این دره جریان دارد. یک آبی دیگر است. اصلا چرا آبی است در حالی که وقتی در دستانت آن را تجربه می کنی رنگی ندارد. زلال است. زلال و بی رنگ و پاک. بعد از میان انگشتانت می لغزد و به دیگر قطرات می پیوندد. یک چند قطره ای هم انگشتانت را تازه می کند. بعد در میان سنگها فرو می رود. این هم با سنگ الفت دیرینه دارد. 

سنگی که بر آن ایستاده ای تو را لحظه ای به زمین میخ کوب می کند. اگر لحظه ای خطا شود، شاید که تو را برای همیشه از تجربه هایت دور کند. شاید هم تجربیات جدیدی به تو بیاموزد.

 آن سو تر شکل تابلو تغییر می کند. درختان با شکوفه های بهاری، تو را به دنیایی دیگر دعوت می کنند. از بین این همه سنگ سخت، تابلوی تو به زیبایی یک باغ از شکوفه می رسد. چشم هایت تو را قدمی آن سو تر می کشاند. تکه سنگی که زیر پایت است تو را رها می کند و یا تو را پرواز می دهد به سوی تکه هایی دیگر که تو را وصل کنند به زیبایی که تو را دعوت به تماشا می کند. 

درختانی که در سکوت زیبایشان واقعیت های غم انگیزی را برایت روایت می کنند. برگی و شکوفه ای که بر شاخه خودنمایی می کند. همان زیبایی را دارد که سالهایی گذشته داشته است. اما همانی نیستند که سالهایی پیش آمده اند و رفته اند. برگ همان است اما همان نیست. شکوفه همان برگ و بو را دارد، اما همانی نیست که سال پیش با نوازش نسیم رقصیده است. 

گلبرگ های شکوفه را با دقت بیشتری می نگری. رگه هایی که نه سفید سفید است و نه رنگی، رنگی. اما ترکیبی از یک زیبایی عجیب و دست نیافتنی است. مثل اشک دختر برادرت وقتی که بالای سر جنازه برادرت گریه می کرد. تو هم اشک ریختی، او هم اشک ریخت. اما اشک های تو با او فرق داشت. اشک های تو زلال بود و اشک های او هم زلال بود. اما این زلالی تا آن زلالی به اندازه رنگ سرخ خون دلش فاصله داشت. 

عجیب است. همه این رنگ ها مثل هم هستند و مثل هم نیستند. برگ ها که تازه سر زده اند. جوان، سبز و شاداب تو را به زندگی دعوت می کنند. قدمی که بر می داری صدای خش خش دیگری تو را وادار می کند به چهره ای دیگر فکر کنی. 

قدم هایت را چتک تر بر می داری. لحظاتی دیگر باید این تابلو را به پایان برسانی و به دنبال زندگی بروی. چشم هایت باید به سویی دیگر برود و تو را با حقیقت هایی دیگر آشنا کند. 

/ 3 نظر / 28 بازدید
اواره

با سلام . مطلب را خواندم درک نکردم.....بیسواد استم.. ولی این شعر برایت تقدیم شد... رو چمان من چرا میل چمن نمی‌کند همدم گل نمی‌شود یاد سمن نمی‌کند دی گله‌ای ز طره‌اش کردم و از سر فسوس گفت که این سیاه کج گوش به من نمی‌کند تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او زان سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کند پیش کمان ابرویش لابه همی‌کنم ولی گوش کشیده است از آن گوش به من نمی‌کند با همه عطف دامنت آیدم از صبا عجب کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی‌کند چون ز نسیم می‌شود زلف بنفشه پرشکن وه که دلم چه یاد از آن عهدشکن نمی‌کند دل به امید روی او همدم جان نمی‌شود جان به هوای کوی او خدمت تن نمی‌کند ساقی سیم ساق من گر همه درد می‌دهد کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی‌کند دستخوش جفا مکن آب رخم که فیض ابر بی مدد سرشک من در عدن نمی‌کند کشته غمزه تو شد حافظ ناشنیده پند تیغ سزاست هر که را درد سخن نمی‌کند

جلال کریمی

مثل همیشه زیبا و دلنشین