"زن آن سوی آفتاب"

 

قدم هایش را چتک تر بر داشت. پاهایش هر بار که با سطح زمین برخورد می کرد شت شت صدا می کرد. چادرش را از زیر موهای سیاه و سفیدش چپه گردان کرده بود و با گوشه چادر دهانش را گرفته بود. رختهای سیاهش را خاک به سفیدی نزدیک کرده بود و گوشه دامنش چیره شده بود. زیر پیراهنش می توانستی استخوانهای قفسه سینه اش را شمارش کنی. شاید یکی از این روزها استخوانها تصمیم می گرفتند  که یکدیگر را رها کنند بس که ساییده و نحیف شده بودند.

آفتاب زلکان بود و تلخی تا حلقش نفوذ کرده بود. با این همه چیزی نبود که بتواند راهش را ببندد. دست را سایه بان چشم کرد و دور دست را دید زد و زیر لب چیزی گفت.تلخی آفتاب را مزمزه کرد و سطل آب را به شانه کشید. بعد در حالی که به سختی قدم بر می داشت و سطل را می کشید مکث کرد دوباره سرخی آفتاب را نگریست و ناگهان دستش از شانه سست شد و سطل را رها کرد. قطره های آب سبکی کردند و با مکث کوتاهی خود را به سطل رها شده رساندند. برخی بر خاک غلتیدند و برخی به میان سطل برگشتند. نگاهی به سطل در خاک غلتیده انداخت. به آبهایی که در اطراف سطل سر بر خاک داشتند.

به دور دستها خیره شد به جایی که آفتاب هم نمی توانست در بیاید. آن طرف تر از آفتاب چه چیزی می توانست باشد. شاید آنجا  زنی موهایش را در لای چادرش پیچانده و آب چاه را در خزینه ذخیره می کند. آن زن هم حتما سالهاست که این کار را می کند  و به این طرف آفتاب فکر می کند اما به خودش اجازه نمی دهد که قلمروش را ترک کند و به دیدن آن دیگری برود.

سطل را دوباره برداشت. دوباره به پشت سرش نگریست. دوباره از خودش سوال کرد. شاید این آفتاب از یک سوراخ می تابد و این سوراخ به جایی دیگر منتهی می شود. باز به خودش نهیب زد " چی می گی؟ دیوانه شدی؟". دستش را از زمین گرفت و سطل را به سختی بلند کرد و به طرف خزینه رفت. با تمام توانش سطل را بالا کرد و با دست دیگرش زیر سطل را بالا کرد تا آب کاملا خالی شود.

دوباره به طرف چاه رفت. از بس که با پاهایش بر زمین خاکی کوبیده بود خطی از خزینه به چاه کشیده شده بود. مثل مارپیچی که سالها پیش در میان کوهها کشیده شده بود و او را به اینجا آورده بود. به مارپیچ میان کوهها فکر کرد. راستی چرا مارپیچ او را به اینجا آورده بود و زن آن طرف آفتاب را به آن سو برده بود. اصلا چرا او را کسی به آنجا نبرده بود و زن آن سو را به این سو نیاورده بود. او آمده بود که آب را به خزینه بریزد و هر روز این راه را به اندازه صد سطل آب برود و به زن آن سوی آفتاب فکر کند. یعنی آن زن هم پاهایش چاک چاک است؟ حتما است. میرزا همیشه می گفت:" زن زن است هیچ فرقی بین آنها نیست". حتما زن آن طرف هم گاهی چاک های پایش تا مغز استخوانش تیر می کشد. گاهی گژدم در میان چاک ها پنهان می شود تا زیر پای زن، وقتی که پاهایش را شت شت به زمین می کوبد ، کشته نشود. بیچاره زن ، آن سوی آفتاب هم باید همان راهی را برود که این سو باید رفت.

سطلی دیگر را به چاه انداخت. باز به آن سوی آفتاب خیره شد. به جایی که چشم آفتاب هم برای دیدنش خیرگی می کرد. ریسمان در میان دستانش که به هم حلقه شده بود سنگین شد. انگشتانش ریسمان را محکم گرفتند و در یک چشم به هم زدن سطل را در دهانه چاه از بند ریسمان رها کرد. نسیم گرمی به گونه هایش می خورد و عرق پیشانی اش را بر گونه هایش می غلتاند. قطره ای عرق از گونه اش راهی یافت و به داخل آب چکید. دسته سطل در میان انگشتانش بی تابی کرد و با ناله ای تن به تقدیری داد که باید در این راه می پیمود.

آن سوی آفتاب هم سطل ها این گونه ناله می کنند. تا خزینه راه زیادی باید رفت. گوشه چادر سیاه از لبش کنده شد و بر زمین کشیده شد. کی می داند آن سوی آفتاب کسی هست یا نه؟ اصلا هیچ کس خبری از زن برایش نیاورده اند. قدم هایش سست شد. پس کی آن سو است که آب از چاه بکشد. آن طرف کی خزینه را هر روز پر می کند. سطل خالی را بر زمین گذارد و در میانه راه درنگ کرد. به خود نهیب زد. اگر راه را پیدا کند می شود که آن طرف را ببیند. اما دوباره پشیمان شد. چه فرقی دارد این طرف و آن طرف، وقتی باید در یک راه رفت و سطل آبی را به دوش کشید. سطل را در میان خزینه خالی کرد و با صدایی توام با درد شمارش کرد. نود و هفت. سه بار دیگر باید این راه را می رفت.

کوپه سرش در آفتاب به جوش آمده بود. دستش را در بالای سرش گرفت. چرخی زد خاک پیراهنش در فضا غبار کم رنگی را به هوا بلند کرد. آن سوی خزینه، میرزا مثل هر روز چرت مرغی می زد. عینک های استخوانی اش روی شکمش بالا و پایین می رفت. آن سوتر مرغ کلنگی میرزا زمین را با پاهایش خراش می داد. آفتاب که می گشت میرزا چتایی را بین دیوار و خزینه جای به جای می کرد و چرت چاشتش را پوره می کرد. آفتاب که جمع می شد آفتابه را می گرفت و در میان خزینه غوطه می داد و وضو می گرفت و نماز پیشین را می خواند و به دنیای مردانه آن سوی دیوار می پیوست.

زن چشمهایش را تنگ کرد و به میرزا خیره شد. اگر میرزا می فهمید که او به زن آن سوها فکر می کند گیسهایش را می برید و در ایوانچه لکتو می کرد تا همه ببینند. چادرش را در گوشه دندان فشرد تا مبادا کلامی از لبش خارج شود. موهایش را در میان دستهایش تاباند و چادرش را از زیر موهایش تیر کرد. سطل دیگر را که از چاه کشید دستش سنگینی کرد. سطل را برزمین گذاشت و انگشتهایش را صاف کرد. اگر امروز آخرین روز باشد؟ اگر میرزا بیدار شد و فهمید و به گیس بریده معروف شد. روزگارش سیاه تر از این خواهد شد. این راه ساییده تر خواهد شد. چاک کوری های پایش آشیانه مار و کژدم باقی خواهد ماند. موهایش سفیدی را به تن خواهد گرفت و خاک در دامنش لانه خواهد کرد. دیگر توانی در تن نداشت. یک روز استخوانهایش از هم خواهند گسیخت. صدای پودگی قبرقه هایش را می توانست بشنود.

لبش را در میان دندانهایش فشرد و با ناله ای سطل را از زمین بلند کرد. چشمانش را بست و با تمام توانش سطل را به دنبال کشید. زن آن سوی آفتاب شاید تا به حال پوده شده است. دوباره پشت سرش را نگریست و به زن فکر کرد. با خود تردید کرد شاید زن هرگز وجود نداشت. اگر تا آنجا رفت. همه رنج را به جان خرید و تا آن سوی آفتاب رفت. زن اگر رفته بود دیگر چه کند؟ دوباره چشم را بست و راهش را به سوی خزینه ادامه داد. هر قدم که بر می داشت دلش آشوب می شد گویا باد صدای زن آن سوی را در گوشش زمزمه می کرد. سطل را در خزینه خالی کرد و شماره کرد. نود و نه. از گوشه چشم میرزا را دید. میرزا چشمش را باز کرد. دلش لرزید. میرزا حتما فهمیده بود چشمش را باز کرده بود تا کوس رسوایی اش را در تمام کوچه و بازار بزند . پایش سستی کرد. بی درنگ سطل از دستش افتاد. استخوانهایش به لرزه افتاد. میرزا نهیب زد

ـ دست و پایت چللی است. سطل را گرفته نمی توانی؟ تو به چی کار خواد آمدی؟ یک خزینه به تو پر نمی شه. صد سال دیگه هم تو از ای کار نخواد شدی. تو نه زن خانه شدی، نه مرد کار.....

میرزا وقتی گپ می زد دهانش باز و بسته می شد و ریش سفیدش به همراه چناقش باز و بسته می شد. سطل را دوباره گرفت و به طرف چاه رفت. میرزا چرخی به هیکلش داد و به بغل رو به دیوار خودش را روی چتایی رها کرد. قطره اشک زن با عرقش همراهی کرد و از زیر چانه اش به روی خاک افتاد.

پایش از زانو سستی کرد. یک لحظه احساس کرد که قدم دیگر امکان ندارد. ایستاد و سطل را بر زمین ماند. چشم به زمین دوخت و به فکر فرو رفت. از زیر چادر پشت سرش را از زیر چشم گذراند. آسمان دور سرش چرخید. چرخید و چرخید. ابرها تاش به تاش شدند و آفتاب خاموش شد. زن آن سو دستش را دراز کرد. دستهایش به سختی دراز شد. پایش را بلند کرد و به نوک انگشت ایستاد.  انگشتش در انگشت زن حلقه شد. زن با تمام توان انگشتش را گرفت و به سوی خود کشید. پای زن از زمین کنده شد. سطل بر زمین جای خوش کرد. زن پای از زمین گرفت و با خیزی خود را رها کرد. زن آن سوی آفتاب لبخندی زد. انگشتانش را در میان انگشتان زن قفل کرد. چشمانش درخشید. موهای زن در هوا پریشان شد و چادرش در باد مستی کرد.  

دهم فروردین 1389        

/ 2 نظر / 15 بازدید
آرتمیسا

در این دیاری که زن هماره سنگ زیرین اسیاب است بسیار زنان اند که نمی دانند که حقوق طبیعی انسانیشان چیست. [گل]

pesar e mordad

Salam fakhera sale no shoma ham mobarak.har ja hasti arezoye behtarinha ro barat daram .ishalla saye khoshbakhti,hamishe ro saret bashe