عروس نهر شادره

شادره، ده ابا و اجدادی سردار بود. سردار سنگ سنگش را می شناخت. حتی طول و عرض کوچه ها را می دانست. همه خانه های شادره را می شناخت. حتی چشم پت هم می توانست خانه ها را پیدا کند. تمام دیوارهایش را لمس کرده بود. سردار از وقتی چشمهایش را باز کرده بود آسمان شادره را دیده بود. هر روز هم از خانه تا باغ بالا به پای می رفت و روزش را شام می کرد و شام با دستمالی از خرد و ریز به خانه باز می گشت. 

باغ ابا و اجدادی سردار، در بین عام و خاص نام داشت. هر کس را می گفتی که باغ بالا کجاست؟ کافی بود که چشمش را به طرف دامنه کوه بگرداند و باغ را نشان بدهد. باغ در بالاترین نقطه ده قرار گرفته بود. از بینش نهری می گذشت که به همه ده آب می رساند. نهر را خدابیامرز سرور از دل کوه به داخل ده هدایت کرده بود. خدا بیامرز سرور، از مردان پاک کوهستان بود. دستش به غیر خیر پیش نمی رفت. هر کسی مشکلی برایش پیش می شد، دروازه خانه سرور را می زد. 

سرور هم دل به خانه و زندگی و این ده داده بود. دختر خاله اش را به زنی گرفته بود و خدا اولادهایی یکی از یکی بهتر برایش داده بود. هر کدامشان قد کشیدند و به راه راست سر و سامان گرفته بودند. سردار مگر بچه خردش بود. بارها اولادهایش را جمع کرده بود و گفته بود؛ همه شما به یک کنار، سردار به دیگر کنار. 

سردار هم سرش در کار خودش بود. سایه سرور بود. هر جا که سرور می رفت از پاچه اش گرفته بود. هر کار که سرور می کرد، اگر تا می کرد اگر بالا می کرد، سردار سر بالا نمی کرد و نمی گفت چرا؟ 

سرور هم غیر از خیر اولادهایش چیزی نمی خواست. خیر همه ده را می خواست. هر کس می خواست دست خیری بالا بزند با سرور مشورت می کرد. سرور هم زشت نمی رفت. دل مردم را به دست گرفته بود. کلان کاری نمی کرد، مگر همگی به کلانی قبولش داشتند. 

سردار یک روز صبح که از خواب بیدار شد، پدرش را بی جان روی جانمازش یافته بود. مادرش ناله و گریه کرده بود. خواهرها و برادرهایش عزاداری کرده بودند. اما سردار حیران شده بود. فکر می کرد که کوههای دره، قلوه قلوه شده اند و در نهر ریخته اند و ده دیگر نمی تواند روی پای خودش بیاستد. نهر زمین را سوانده بود و دره را عمیق تر کرده بود. در و دیوار ده گویا دیگر نمی توانستند در جای خودشان باشند. هر بار فکر می کرد که در و دیوار می خواهند که فرو بریزند. 

سردار دیگر نه خواب داشت و نه خوراک. چند روز چشم هایش همین طور ثابت مانده بود. هر روز صبح به مزار سرور می رفت و تا نماز دیگر همانجا خیره خیره به خاک ها می نگریست. یک چند روزی فکر میکرد که شاید سرور باز پس بیاید. اما برادرش گفته بود که کسی که مرد دیگر زنده نمی شود. 

مادر سردار فکر کرده بود؛ مبادا سردار به دنبال سرور دل انداخته باشد. یک روز به همراه سردار به سر مزار سرور رفت و یک مشت از خاک مزار برداشت و از بالای سر سردار تیر کرد و از پشت سرش خالی کرد. همانجا سوره یاسین را خواند و به سردار گفت که سوره الرحمن را بلند بلند بالای سر مزار سرور بخواند. 

سردار وقتی سوره الرحمن را خواند، دلش خالی شد. باور کرد که دیگر سرور نیست که او از پشتش را بیفتد و هر جا که می رود راهش را دنبال کند. از صبای ان روز پتویش را بر شانه اش  می انداخت و بی سر و صدا به باغ بالا می رفت. خودش را مشغول می کرد.

در زمستان درخت ها را غرص می کرد، در تابستان میوه ها را می چید و سودا می کرد، در پایان تابستان هم میوه ها را خشک می کرد که زمستان خانه را تامین کند.

سردار هر روز این امدن و رفتن کارش شده بود. حتی گپ هم نمی زد. خیره خیره مادرش و دیگران را می نگریست. گویی که زبانش دیگر توانایی حرکت ندارد. مادرش با سختی می توانست یک کلمه ای از زیر زبانش بیرون بکشد. 

 سردار از همه بیشتر نهر را دوست داشت. صدایش پرطراوت بود. صدایی که او را آرام می کرد و کار را برایش دلپذیر می کرد. گاهی پیشین که می شد، می رفت کنار نهر و به زلالی آب خیره می شد. ریگ های نهر را بیشتر از هر چیزی دوست داشت. ریگ ها در زیر نور آفتاب می درخشید و با چشم هایش بازی می کرد. گاهی نور چشمش را می زد و گاهی وقتی تکه ابری در اسمان بود، ملایم تر می شد و با چشمهایش مدارا می کرد. مگر این بازی را سردار بسیار دوست داشت. از این بازی سیر نمی شد هر چند که چشمهایش را نور می برد. 

گاهی ریگ ها در کنار هم مثل عروسی به چشمش می امدند که دامن افشان کرده است و در میان خانه ای از نور نشسته است. عروس می درخشید و به سردار لبخند می زد. سردار ولی می شرمید که به عروس نگاه کند. عروس از برکه از میان چیله نور به طرف سردار می امد. قدمهایش نرم نرمک از میان زلالی آب موج زنان به سردار نزدیک می شد. سردار پاهایش را از میان اب بیرون می کشید و به پشت می خزید.

پیشین بلند مادرسردار به باغ بالا می امد. سردار پیش از پیش زیر چاینک را آتیش می کرد و بر روی چتایی پهلوی مادرش ارام می گرفت. مادر با لبخند مهربانش سردار را به زندگی دلخوش می کرد. همین طور که چاینک ارام ارام نغمه جوشیدن می گرفت، مادر لپ چای را به آرامی در میانش خالی می کرد و چاینک را از روی اتش پایین می اورد و روی خاکستر گرم می گذاشت. این لحظات هر رو برای سردار تکرار می شد و سردار خوش بود به همین لحظاتی که می رفتند و می آمدند. 

اولین زمستان پس از مرگ سرور، یک روز برفی دره را سپید کرده بود. چشمان سردار از میان حولی به باغ بالا خیره بود و گویی که دانه دانه شاخه های درخت ها را می شمرد تا رنج زمستان برایش اسان تر شود، چشمش گویی به یک چیز آشنا افتاد. ریگ هایی که در میان نهر می درخشیدند و عروسی را در بر گرفته بودند. سردار خیره مانده بود و چشمانش از دور جستجو می کرد. دروازه حولی را باز کرد و پای در کوچه ماند تا خوبتر ببیند. شرمید؛ از این جستجوگری برای خیالی دور، در دل از خود رنجید. 

به خانه بازگشت. مادرش با نگاهی پرسشگر چهره اش را جستجو می کرد. سردار با چشم به باغ بالا اشاره کرد. مادر متوجه باغ بالا شد. گویی او هم درخششی دیده بود که در ریگ های نهر خودش را نشان داده بود. سردار شرمنده از خیالبافی هایش به خانه پناه برد. مگر مادرش همچنان در میدان حولی مانده بود. به دنبال مادرش رفت و او را حیران یافت. زن همسایه هم بر آمده بود و زن های دیگر هم هر کدام پچ پچ کنان به کوچه آمده بودند. آن بالا باید چیزی چشم انان را برده باشد. شاید انان هم خیره و مست درخشش ریگ های نهر شده بودند. حق داشتند. این نهر گویی که پر از گهرهای کوهستان بود که همه خیره خیره به ان می نگریستند. 

حالا فقط سردار نبود که چشمهایش دنبال این نهر بود. دنبال ریگ های درخشنده آن باشد. گپ بالا گرفت. حضور زن ها، مردها را هم به جستجو وا داشت. در میان آنها کسانی بودند که کمی واهمه هم داشتند و واقعیت های دیگری را هم تصور می کردند. حق داشتند. دیگر سرور نبود که با دل دریایی اش برود و جستجو کند. 

هر کدام خیره دیگری را می نگریست. چه کسی می تواند در این برف سنگین و در این سرمای بیداد،قدم را پیش بگذارد. همهمه در میان جمعیت زیاد شد. سردار وقتی جمعیت را دید، دلش آشوب شد. به خانه رفت. مادرش پشتش امد. چهره اش در هم شده بود. چشمانش چهره در هم رفته مادر را کاوید. مادر دور خود چرخید و در گوشه ای نشست. گویی سرگردان بود. 

فکری از سر سردار گذشت. قلبش به تپیدن شد. از جایش بلند و از خانه خارج شد. کفش های نمدی اش را پوشید و چند تکه نمد دیگر را به پاهایش تا زانو پیچاند. چه کسی می توانست غیر از او این کار را بکند. اگر خودش نکند. راه کوچه را که در پیش گرفت، پریشانی مادرش را پشت سرش حس کرد. پشت سرش را که نگاه کرد، مادرش به دروازه حولی تکیه داده بود. 

مگر سردار بود که تمام راهها را می شناخت. سردار بود که می دانست از کجاها می تواند در بدترین شرایط خودش را به باغ بالا برساند. همه این راهها را به همراه سرور رفته بود؛ در باران، در سیل و در برف.

قدمهایش را که می گذاشت، پایش تا زانو در برف گور می رفت. هنوز هم برف شدید تر می شد. دیگر نمی توانست ببیند. آنقدر برف شدید شده بود که نمی توانست چشم هایش را باز کند. اما چاره ای نبود. باید به پای واز عروس می رفت. فقط خودش می دانست و خودش می دانست که از چه راهی در این برف برود، تا عروس نهر دامنش روی دره نگستراند. سرور یادش داده بود که چطور دامن عروس را بگیرد و از راهی دیگر راهیش کند. 

به باغ بالا که رسید، دیگر نفس برایش نمانده بود. برف تا سینه اش رسیده بود. نفس که می کشید دانه های برف از حفره های بینی اش وارد می شدند و سردی شان را در شش هایش احساس می کرد. 

باغ زیر دامن برفی عروس دفن شده بود. از بالای دامن عروس راهش را به طرف بالای دره پیش گرفت. به ان بالا که می رسید، باید خودش را از ان طرف دامن عروس به طرف پایین می لخشاند تا تکه ای از دامنش به پایین دره هدایت شود و عروس راهش را به طرف دیگری پیش بگیرد. 

سرما در مغز استخوانش نفوذ کرده بود و دیگر انها را احساس نمی کرد. با این همه تنش را می کشید، تا به بالای دره راه پیدا کند. 

بالا که رسید، عروس خودش را چرخانده بود. سردار پاهای یخ زده اش را به ریگهای چشمه رساند. ریگها هنوز تر بودند و یخ نزده بودند. چشمانش را به سختی باز نگاه داشته بود و سعی می کرد خودش را در جهتی مخالف روستا به دامن عروس برف آویزان کند. همین که پایش به ریگ های نهر رسید، دستش از دامن زن برفی خطا شد و به طرف دیگر افتاد. عروس روی برگرداند. تعادلش را از دست داد و تنش به دیواره سنگی کوه خورد. موی هایش خطا شد و کوهی از برف به طرف سردار حواله شد. 

سردار با تلاش خودش را از زیر برف بیرون کشید و دامن را دوباره چسپید و به طرف خودش کشید. تمام قوایش را جمع کرد و به خودش را به ریگهای نهر رساند. به پشت دراز کشید و خودش را در جهت مخالف رها کرد. عروس نهر خودش را نتوانست کنترل کند و از ان بالا خم شد و به ان طرف دره برخورد کرد. اما دامنش هنوز در دست سردار بود. تلاشش برای خلاصی از دست سردار بی فایده بود. سردار به طرف پایین دره در حرکت بود و او را با خود می کشید. سنگینی تن عروس نهر، سردار را مانده کرده بود. مگر سردار چشم سفیدی می کرد و خودش را کشال کرده بود. هیچ کدامشان نمی خواستند این جدال را ببازند. سردار در این گیر و دار تمام تلاشش را می کرد. دیگر نفس برایش نمانده بود. در یک لحظه عروس برفی تعادلش را از دست داد و در جهتی که سردار برایش در نظر گرفته بود خود را رها کرد. تن برفی اش گویی سبک تر و سبک تر شد. سردار سرش را بالا کرد و اخرین قوایش را برای ایستادن به کار برد. در همین حین چشمش به مادرش افتاد که دستش را برای کمک دراز کرده بود. همین که نیمخیز شد، همه مردم ده  را دید که پشت سر مادرش ایستاده اند. خون گرمی در تنش دوید و ایستاد. ده در پایین دره، در زیر چادر نازکی از برف می درخشید. 

/ 2 نظر / 18 بازدید