داستان-بوی خاک





(وقتي بچه بودم ومدرسه مي رفتم مادرم مي گفت به دهان معلمت نگاه كن تا از حركت لبهايش بتواني خوب كلمات را تشخيص دهي اما من عاشق نگاه كردن به چشمهاي معلمم بودم از چشمانش عشق مي باريد ومن با تمام وجودم اين عشق را احساس مي كردم او به من ياد داد كه احساس آدمها را از چشمهايشان كشف كنم واين داستان را به خانم شمسي مدبري به چشهماي پر از مهر و اميدش وبه لبهاي پر خنده اش تقديم ميكنم كه دوباره معلم من شد. )

چشمهايش را گرداند و يك بار ديگر پشت سرش را نگريست همه جا از دود پر شده بود دود چشمهايش را مي سوزاند تمام زورش را در بازوانش جمع كرد و شاخه ديگر را كشيد و به طرف آتش برد .
رعنا چاينك به دست آمد خنده از لبهاي شيرچايي اش دور نميشد گويي از وقتي مادرش او را زاييده همين خنده را بر لبانش نقش كرده اند. چاي را روي سنگ ماند و نگاه جستجوگرش را بر چهره مردش متمركز كرد . از پارسال تا امسال پيرترو شكسته ترشده بود چشمهايش فرو رفته تر شده بود اما باز هم ميخنديد همين خنده بود كه دل مرد را گرم كرده بود و هر روز را به اميد روزهاي بهتر شب ميكرد و به كار دل بسته بود
هر روز به باغ مي آمد وكار مي كرد ونيم چاشت رعنا مي آمد و لحظاتي مي ماند ودنبال كار خود مي رفت .
سالها ميشد كه رعنا در خانه اش بود و مادر اولادهايش شده بود وشانه به شانه اش كار كرده بود و خنده كرده بود و برايش چاي ونان آورده بود وروزهاي سخت را پا به پايش گذرانده بود ودل گرمش كرده بود كه صبا بيايد اين روز سخت به پايان رسيده وخدا روزيش را رسانده وياريش ميكند.
- باز چي چرت ميزني ؟
- او خشكي درختهاي ميوه ره سوختانده چاه خشك شده .
- چاه عميقتر نميشه ؟!
- واتر پمپ از كجا كنم ؟
- خدا بزرگه مرد.
مرد با خودش فكر كرد كه رعنا دارد او را دل خوش ميكندتا در باغ نگه دارد پسر كلانش پارسال رفته بود وبه ملك مسافري خانه گرفته بود و زندگي بهتري را فراهم كرده بود اما او ورعنا تا كه دست راست و چپ خود را شناخته بودند كار كرده بودندو خواري كشيده بودند و صاحب هيچ چيز نشده بودند اما باز هم جاي شكر داشت كه اولادهايشان سرانجام خوشي داشتند سارا پارسال به خانه بخت رفته بود و زندگي خوشي داشت با خود انديشيد زندگي او و رعنا آ‎يا به خوشي تير شده ؟
- كجايي مرد ؟ هوشت كجاست ؟
- پيش تو
- مه؟
- ها تو از وقتي كه به خانه مه آمدي استراحت نكردي همراه مه خوشبخت بودي ؟
- تو ديوانه شدي مرد خوب هستي؟ سروا گويي مي كني؟
بعد دستش را بر پيشاني مردش گذاشت و به چشمان مرد خيره شد
- خوب هستي؟ اگر ناجوري بيا بريم خانه .
مرد نگاهش را از زن گرفت و به دور دستها خيره شد و رعنا را با نگرانيهايش تنها گذاشت درختان تن به نوازش باد داده بودند وتن زمختشان رابه نرمي به اين سو وآن سو حركت مي دادند مثل موهاي رعنا كه در هوا ابريشم وار حركت مي كردند . باز آسمان رو به تيرگي مي رفت مثل دفعه هاي پيش اما خبري از باران نبود كسي نمي دانست كه چه خواهد شد رعنا وقتي ابرها را مي ديد زير لب زمزمه مي كرد شايد براي باران دعا مي كرد اما دعاي او هم نمي گرفت .نذر كرده بود اگر باران بيايد قرباني كند اما چند سال بود كه آسمان چشم تنگ شده بود و بخشايشي نمي كرد مرد دست بر زانو گرفت و يا علي بلندي گفت و ايستاد
- اگر ناجوري مرد لجبازي نكن بيا بريم خانه .
مرد نگاهي از محبت به زن كرد ولبخند مهرباني بر لبش نقش بست
- درختها ي آفت زده ره بايد ببرم
- صبا نمي شه ؟
- صبا خدا ميدانه زنده هستم يا نه ؟
- گراني مرد گراني گرانتر نكن
مرد خنديد و به طرف درختها رفت و با دست شروع به معاينه درختها كرد درختهايي كه خودش و رعنا كشت كرده بودند و مثل اولادهايشان كلان كرده بودند .مثل سارا وسليم شاهد قد كشيدن آنها بودند اما حالا همه به اتفاق قصد ترك كردن آنها را داشتند اگر سليم وسارا رفته بودند چشم اميد او ورعنا همين چند درخت بودند كه حالا خشكسالي همه را از آنها گرفته بود و آخرين اميد آنها را تبديل به ياس كرده بود .چشمش به دروازه باغ بود شايد كه ساراي مهربانش در بگشايد ونور اميد را در باغش بپاشاند .باز برايش كودك شود ودر برابر چشمانش برقصد و شادش كند و سليم با آن شيطنتهاي پسرانه اش مرد را به وجد بياورد اشك در چشمان مرد جمع شد به خود آمد و پشت سرش را نگاه كرد مبادا كه رعنا اشكش را ببيند
آن وقت زن بي چاره دلش خرد مي شد
آسمان تيره شده بود شايد خاك باد باز شب ديگري را مي خواهد كه عيش كند و خون به دل مردم داغدار كند بسياري از مردم از خشكسالي و ناجوري سر به خاك مانده بودند و دل بي غم كرده بودند پاروك و غلام نبي پارسال مرده بودند وخانم گل خواهرش را امسال خدا گرفته بود روز مرگش چه خاك بادي شده بود .
خاك باد هر لحظه زيادتر مي شد خس وخاشاك به رويش بر خورد مي كرد و آزارش مي داد پارسال همين وقت بود كه سارا گلهاي پتوني را كاشته بود و باد آنها را دانه دانه از خاك كشيده بود و اشك دخترش را كشيده بود جاي گلهاي پتوني بوته هاي گل خودرو بالا شده بود و رعنا آنها را دوست مي داشت و خواسته بود كه آنهارا نگاه دارند شايد كه به بركت اين گلها خدا سرشان روشنايي كند او هم به خاطر اينكه دل زن را خوش نگاه دارد از گلها نگهداري مي كرد هر روز به آنها سر ميزد و خبر گيرشان بود كه مبادا خشك و خراب شوند رعنا هم هر روز نزديك نماز ديگر كه مي شد با كاسه اي آب به سراغشا ن مي آمدو به پايشان مي نشست و شايد با آنها درد دل ميكرد و شام كه مي شد با مردش به خانه مي رفت از روزي كه سارا به خانه بخت رفته بود زن تنهاتر شده بود شايد درد دلهايش را به كس ديگري گفته نمي توانست .
هوا را ابرها حبس كرده بودند و ابر سياهي روي آسمان را گرفته بود رعنا هميشه مي گفت (غم نخور مرد يك روز باران مي باره و زمين تر مي شه ) و او به گپ زن دل خوش كرده بود اميدش را به درگاه خدا كرده بود .
- كجايي مرد؟
گويي تازه از خواب بيدار شده باشد به رعنا نگاه كرده بود كاسه آب در دستش بود و اورا خيره خيره مينگريست به خود آمد
- ابر سياه آمده زن .
- مي بينم چرا خانه نميآيي؟ اگر خاك باد شوه چي رقم خانه مي آيي؟
- مي آمدم تو چرا آمدي؟
- از پشت تو دير كردي هر چي صبر كردم نامدي
مرد نگاهي به درخت خشكيده و آفت زده كرد زن كاسه آب را به پاي گلها ريخت . فكرش پريشان بود نمي دانست چي مي شود باز روزگار چه بازي در پيش گرفته ؟ و باز چي مي خواهد كه بكند رعنا دستش را كشيد
- زود باش مرد
به دنبال زن كشيده شد و همراهش از دروازه چوبي باغ بيرون رفت به تيرگي شب انديشيد و آيا صبح كه مي آيد چه خواهد شد .


نور چشمهايش را ميزد از خاك و خاشاك شب پيش خبري نبود رعنا صبح كه بيدارش كرده بود مثل هميشه خنده كرده بود و با شادي مردش را براي كار راهي كرده بود .اما غم از دل مرد نمي رفت تمام شب را دعا كرده بود كه باران بيايد اما صبح آسمان مثل صبحهاي ديگر خاموش بود دلش مي خواست كه زمين و زمان را به هم بريزد اما ديد كه همين كار هم از دستش بر نمي ايد به راستي چه كار مي توانست انجام بدهد .او كه نمي توانست دست خدا را بگيرد خدا خودش از احوال او با خبر تر بود شايد طاقت او را امتحان مي كرد بيل را به دستش گرفت ودر حالي كه انتظار رعنا را مي كشيد به صاف كردن زمين پر داخت نسيم خنكي به رويش خورد
- واه واه فقط كه باد بهشت مي آيه
رعنا از پشت سرش صدا كرد
- بوي باران مي آيه
خنديد و به زن خوش باورش نگاه كرد
- به اي آسمان صاف؟
- كارهاي خدا را بنده ها نمي فهمند اگر خدا مثل بنده هايش بود جانم دنيا چپه ميشد
و باز خنده كرده بود و در حالي كه نفس عميقي مي كشيد چاي در پياله ريخت مرد در حالي كه پشتش به زن بود زمين را بيل مي زد كه صدا ي دير آشنايي را شنيدخوب گوشهايش را باز كرد شايد اشتباه ميكردشايد آخر عمر خيالاتي شده بود رعنا مي گفت آدم كه پير شد عقل خود را از دست ميدهد اما اين به عقلش ربطي نداشت باورش نمي شد كمي تامل كرد اما وقتي حواسش را خوب جمع كرد ديد كه اشتباه نمي كند صدا خنده هاي رعنا آسمان را پر كرده بود و بوي باران كه خاك را نمناك كرده بود همه جا را گرفته بود به آسمان نگاه كرد هيچ ابري نبود و باران چون دانه هاي مرواريد بر زمين مي باريد گلهاي خود رو زير بار قطرات باران خم شده بودند و با شادماني سر بر زمين مي ساييد ند. بوي خاك بوي نم بوي بهشت همه جا را گرفته بود .



30/7/81





/ 1 نظر / 11 بازدید