بین دو ایستگاه 3

برای دخترم که شاید از مادری دیگر به دنیا آمده است.

سرگردان و پریشان کوله پشتی ام را بر شانه ام می اندازم و راه می افتم. شب شده، یک شب گرم تابستانی که آدم دلش می خواهد برود و در گوشه خنکی بنشیند و به آسمان خیره شود. وقتی از تاکسی پیاده می شوم تازه یادم می آید که باید بروم و علی را ببینم. با وجود اینکه خیلی از من بدش می آید و تلاش می کند که مرا یک جوری از سر خودش رد کند باز هم اینقدر مثل آدامس جویده شده بهش چسپیدم که بالاخره قرار شد سر قرار بیاید.

خودم را کلا به کوچه علی چپ می زنم یعنی من خرم نمی فهمم که دوستم نداری و تلاش داری که به من بفهمانی که برو گمشو و پایت را از زندگی من بیرون بکش.

احساس زنان صیغه ای را دارم که موعدشان سر آمده باید پولشان را بگیرند و بدون اینکه دردسر درست کنند دم شان را بگذارند روی کولشان و بروند. اما همه این سالها تکلیفشان چی می شود؟ سالهایی که دلم تپید برای یک نامه، برای یک تلفن و یک احساس که هرگز بیان نشد.

به خودم نهیب می زنم. بابا چه اصراری است؟ این همه سالها دیدی و مثل احمق ها خودت را به نفهمی زدی. یادت هست چقدر از روبرویت می گذشت و حتی توجه نمی کرد. از دستت فرار می کرد. اصلا یادت رفت روبروی کلاس زبان به همکلاسی بی ریختش چی گفت؟ باید همان لحظه می گذاشتی و می رفتی. مثل یک احمق ایستادی تا تو را له کند. تو و احساساتت را با خاک یکسان کند. 

باز خودم را به نفهمی می زنم. دوباره زنگ می زنم به گوشی موبایلش ولی جواب نمی دهد. به خودم دلداری می دهم که حتما نشنیده است. چون معمولا صدای گوشی را وقتی زنگ می زنم نمی شنود. دوباره خودم را دعوا می کنم. از بس که زنگ می زنی و خودت را سبک می کنی.

*****

چشمهایم سنگینی می کرد. صدای مبهم کسی را می شنیدم که مرتب حرف می زد و پرخاش می کرد. با خودم فکرکردم چرا این چنین پرخاشگر است. انگشتانم در چیزی گیر کرده بود. چند بار از خودم پرسیدم که مگر چه اتفاقی افتاده است؟ اتفاقی نیفتاده است. شاید دکتر کاری دست من یا خودش داده باشد. بالاخره برای من که ضرری ندارد. حتما برای خودش می ترسد که ممکن است با یک اشتباه درد سرهای زیادی گریبانش را بگیرد.

*****

در رستوران علی می پرسد: " آوردی ورق ها را ؟"

سرم را تکان می دهم. توی دلم آشوب است. آشوبی از خواستن و رفتن. دستم را در کیف می کنم. سر کیف را باز می کنم و به دنبال ورق ها می گردم. اما ورق ها نیستند. هیچ پیدا نمی کنم. خجالت زده می گویم: " شاید فراموش کرده ام"

سرزنش از چشمان و کلمات از زبانش جاری می شوند. دلم می خواهد که فرار کنم. اما می خواهم اخرین حرف هایم را بزنم. حرف های یک دختر افغانی که به چشمش اینقدر پست و بی ارزش می نماید. خجالت می کشم. از حلقومم زهر تلخی پایین می رود. آرزو می کنم که چنین نمی شد ولی شده و چاره ای نیست. احساس حقارتم را سرزنش های علی بیشتر و بیشتر می کند.

*****

کسی دستم را فشرد. شاید دکتر بود که آهسته گفت: به من اطمینان داشته باشید. من همه تلاشم را می کنم.

گیج شدم. کاش می گذاشت که چشم هایم را باز کنم و راحت تر نفس بکشم. در عوض می تواند تمام تلاشش را بکند. تا هر وقت که بخواهد وقت دارد.  

*****

از علی جدا می شوم و به تاریکی می پیوندم. با خودم می گویم در تمام این سالها چقدر برایت اهمیت قائل بوده است. یادم می آید که حتی یک کلمه نشنیده ام که دلم را آرام کند. گلاب دره یادم می آید. در تاریکی شب هم توانستم نگاه سرزنش بارش را بینم. وقتی آب بر زمین ریخت، سرزنشم کرد که حتی نمی توانم آب را در دستم درست بگیرم. بعد جلوی میدان امام زاده صالح از یک ساندیوچی یک ساندویچ  می خرد و به دستم می دهد. هیچ نمی گویم و برای اینکه ناراحت نشود. گازی هم به آن کثافت می زنم. با خودم می گویم چرا ساندویچ را از پنجره تاکسی پرت نمی کنم در عوض نزدیک دانشگاه در سطل آشغال می گذارمش.

*****

صداها در گوشم ناهنجار می آمد. گویی کسی با اکوی یک بلندگو بازی می کند. گوش هایم سوت می کشید. دلم می خواست که دکتر اجازه می داد که من هم شاهد صحنه می بودم. دلم به تپش افتاد. دکتر انگشتانش را در انگشتانم فرو کرد. شاید می خواست مرا به صبر دعوت کند.

*****

وقتی مادرم از علی می پرسد خودم را به آن راه می زنم که خبری از علی ندارم. ولی مطمئنم که مادرم خیلی چیزها را احساس می کند. باز خودم را به خریت می زنم.  مادرم سوال پیچم می کند و با سرزنش می گوید این ده سال تو را به بازی گرفته و از تو استفاده کرده است. نمی توانم به مادرم بگویم که اینقدر خنجر به قلبم نزن فقط سکوت می کنم. خودم هم خودم را به خاطر این همه خریت سرزنش می کنم. فقط علی و مادرم نیستند که دلم را خالی می کنند. مقصر اصلی خودم هستم. مثل یک احمق چشم هایم را به همه این چیزها بستم. مادرم حق دارد. اگر بداند که چه روزها و شب هایی به من گذشته است.

همان وقتی که پایم شکسته بود. باید درست تصمیم می گرفتم. باید از همان جا سر این جنجال را قطع می کردم. این همه سالها التماس کردم که دوستم داشته باشد. اشتباه کردم. چرا به دنبال دوست داشته شدن می گردم. چرا وقتی دیگران را دوست دارم آنها هم مجبورباشند دوستم داشته باشند. باید رها باشند و بخواهند که دوستت داشته باشند.

*****

سنگینی چشمانم کمتر شد. دستانی دستم را لمس کرد و با آرامشی به خصوص کلماتی را شمرده گفت. دهانم را باز کردم تا جواب بدهم. تپش قلبم بیشتر شده بود. دکتر به آهستگی چسپ را از روی چشمانم برداشت. چشمانم در نوری شدید باز شد و انگشتان چسپ آلودم موجود زنده ای را حس کرد. صدایی به آرامی گفت:

دختر بسیار زیبایی است. شاید مثل مادرش شد.

در دلم به خودم فحش دادم و خودم را سرزنش کردم. دکتر لبخندش با بوسیدن طفل به خنده تبدیل شد. دستم را در دستش  فشرد و به طفل نگاه کرد. گفتم: اجازه نداری که مثل من باشی. اجازه نداری. تو باید بهتر باشی.  تو باید عاقل باشی. اجازه داری که بزرگ شوی اما تو دیگر حق نداری دوستم نداشته باشی. تو محکوم هستی که دوستم داشته باشی.

*****

/ 7 نظر / 13 بازدید
زکریا هاشمی

این داستانت خیلی قابل فهم نیست. نقش ها را قاطی کرده ام. نمی فهمم چی می خواهی بگویی؟؟؟؟

مگه تو چیزی هم می فهمی زکریا هاشمی تو که همیشه قاطی هستی

زکریا هاشمی

اره رفیق صاحب همین وبلاگ باعث شده که به این حال و روز بیفتم. تو رو خدا برای سلامتی ام دعا کن.

وحید عدالتی

سلام و احترام می خواستم ببینم اگه می شه ازتون خواهش کنم که این آدرس را به آدرسهای وبلاگتون اضافه کنید.پیشاپیش ممنون.وحیدعدالتی تالار همایشهای نمایشگاه بین المللی مشهد www.talarexpo.ir

صفیه بیات

وای فاخره...

صفیه بیات

هیچ وقت نخوانده بودمت اینقدر عمیق. کاش میدانست