گره کراواتت را محکم می کنی

گاهی وقت پوشیدن کراواتت افکار عجیب و غریبی به سرت می زند. نگاهی به حلقه دور گردنت می اندازی و با خودت زمزمه های عجیب و غریب می کنی. بعد در آینه خودت را نگاه می کنی. پشیمان می شوی و به خودت نهیب می زنی. 

این نهیب وقتی که از کنار قبرستان شهر می گذری بیشتر دامنت را می گیرد. احساس شرم می کنی. از مرده هایی که سالهاست در همسایگی ات خواسته و نخواسته مرده اند و تو هر روز از کنارشان می گذری. در نهایت وقتی از روبروی در قبرستان گذر می کنی گردنت را درازتر می کنی که ببینی آن آخرها جایی برای تو هم باقی مانده است. بعد توی دلت می گویی این قبرستان سرد چطور می شود که این همه آدم را قورت داده است و عین خیالش هم نیست.

همه آدمهایی که قورت داده شده اند چطور زبان به کام گرفته اند و حتی اعتراض هم نمی کنند. بالاخره وقتی زنده بودند حتما آشنایی با دموکراسی داشته اند و یا اسمی از آزادی بیان شنیده اند. شاید هم برای همین در سینه قبرستان خوابیده اند.

اصلا در آن سالهایی که از کنار این قبرستان گذشته اند به این فکر کرده اند که تمام نقشه هایشان در دل این قبرستان دفن خواهد شد؟

شاید هم اصلا فکرش را نمی کردند که به این جا کارشان ختم خواهد شد. به یک قبرستان سرد با سنگ هایی سرد و سترگ که حتی قدرت بلند کردن سنگ هایش را نداشتند.

یا شاید آنها هم گاه گاهی وقتی گره کراواتشان را محکم می کردند به این فکر کرده بودند که شاید این گره یک روزی اینقدر سفت شود که نفس کشیدن را برایشان سخت کند.

یا وقتی گره را محکم می کنند به این فکر می کنند که شاید آنها هیچ وقت قرار نیست بمیرند و برای همین است که هر کاری که از دستشان بر می اید می کنند. شاید هم حق با آنها باشد. شاید قبرستان فقط مترسکی است که ساخته شده تا چشم ترسی برای آزادی خواهان باشد.

آزادی خواهانی که گره کراواتشان را محکم و محکم می بندند. تا به سفتی گره اش عادت کنند. خوب پیش بینی کار سختی است در دنیایی که مثل گردباد در حال چرخیدن است.

تازه خودت هم نمی دانی با عقایدی که داری فردا تو را چه صدا می کنند. هر روز تعریف ها عوض می شود. یک روز آزادیخواهی و فردا با یک چرخش از هیتلر هم بدتر می شوی. یک روز فدایی عدالتی و یک روز دیکتاتور و استبداد طلب خوانده می شود.

گره کراواتت را که محکم می کنی مطمئن نیستی که فردا آن را خواهی بست یا نه کس دیگری آن را محکم خواهد کرد. یا این که آزادی خواهی ات تو را به سوی دیگری هدایت خواهد کرد.

شاید هم آزادیخواهی از مد بیفتد و تو مجبور باشی که در راه دیگری قدم برداری. شاید هم بروی و کنکور آدمک های مدل را از سر بگذرانی و بشوی مدل لباس هایی که هر سال به بازار می آید.

شاید که این خودش یک نوع آزادی خواهی باشد. بعید نیست فردا یکی پیدا شود و یقه ات را بگیرد و بگوید تو یک طرفدار دیکتاتوری هستی. این دیگر می شود نور علی نور و تو در دل این داستان مثل یک ستاره خواهی درخشید.

گره کراواتت را که کمی محکم می کنی. چشمهایت می درخشد و خودت را قوی احساس می کنی. احساس می کنی آنقدر قوی هستی که گره کراواتت را محکم کنی و به دیگران فخر بفروشی که گره کراواتت را خودت می بندی و در بستنش بسیار مهارت داری. این گره کراوات خودش کلی قدرت را برایت به ارمغان می آورد. 

اگر قدرتمند نباشی که نمی توانی یک کراوات به این مهمی را ببندی و به همه بگویی که من بسیار روشنفکرم و در این دنیای مدرن همه به من فکر می کنند. 

روشنفکر باید یک چیزی داشته باشد که همه بشناسندش. حداقل بفهمند که تو خیلی چیزها را می دانی که آنها حتی تصور فهمیدنش را هم نمی توانند بکنند بعد تو یک نگاه عاقل اندر نجاستی به آنها می اندازی که بیا و ببین. 

خوب روشنفکر که به راحتی شناخته نمی شود. باید حداقل کراواتی داشته باشد که هر روز گره اش را جا به جا کند و یا مدلی بدهد که روز قبل وجود نداشته است. 

روشنفکر بودن که به این سادگی ها نیست. خیلی سخت است. تصور کن هر روز کراوات بستن و هر روز دیگران را به چشمی تحقیر آمیز دیدن خودش کلی مغز می خواهد. کلی باید انرژی مصرف کنی و کلی به ریش دیگران در دلت بخندی. 

از همه مهمتر یک روشنفکر باید در ذهن همه روشنفکر جلوه کند. روشنفکری که بتواند در دل دخترهای محل کار و محل زندگیش جای باز کند. همه برایش به نحوی تره خورد کنند و دهانشان که باز و بسته می شود صد بار قربان و چاکر از آن بیرون بریزد. 

برای این روشنفکری که تو داری و کراواتت که هر روز رنگش در دل دختران محل و همکار غوغایی به پا می کند خیلی چیزها باید تغییر کند. باید کره زمین به جای چرخیدن از مشرق به مغرب در جهتی دیگر بچرخد. باید به این هم فکر کنی که وقتی میخواهی با روشنفکریت جهان را تکان بدهی در نهایت چه تصمیمی برای ادامه کار زمین بگیری. مثلا دستور بدهی که زمین از قطب شمال به قطب جنوب بچرخد. این طوری مشکل لایه ازون هم حل می شود.  دیگر ملتی نمی نشینند مغزهای معطلشان را به کار بیندازند که چطور مشکلات زندگی را حل کنند. 

کره گراواتت را که گاه گاهی محکم می کنی. خودت را در آیینه می بینی. 

 

/ 7 نظر / 15 بازدید
صفیه بیات

سلام فاخره جان. از این داستان خیلی خوشم آمد و چقدر آن را خوب حس کردم. "روشنفکر بودن که به این سادگی ها نیست. خیلی سخت است. تصور کن هر روز کراوات بستن و هر روز دیگران را به چشمی تحقیر آمیز دیدن خودش کلی مغز می خواهد. کلی باید انرژی مصرف کنی و کلی به ریش دیگران در دلت بخندی. " راستی هم الان خیلیها که خود را روشنفکر می گیرن اینگونه اند. چرا دور بروم چرا به کشورهای دیگر بروم همین افغانستان خودمان را نگاه می کنم و آدمهایی که چه کراوات دار و چه بی کراوات خودشان را روشنفکر می گیرند در حالی که فکرشان در تاریکی مطلق پوسیده است. خیلی زیبا نوشتی یک حقیقت دردناک را

زکریا

این داستان نیست این بمب اتم هم به پایش نمی رسد.

داود(خورشید نامه)

[نیشخند]به این روشن سرت خندیدم خب شاید اوون طفلی گناهی نداره مشکل شاید از دخترایی باشه که کروات دوست دارند

مسعود میرزایی

زیبا بود مثل همیشه

یه بنده ی خدا

هیچ وقت از مشکلات زندگی ناراحت نشو، کارگردان همیشه سخت ترین نقش ها را به بهترین بازیگر می دهد. دکتر شریعتی

احسان سروری

سلام ...... این سکوت طولانی معناش چیه؟کار؟درس؟......