بانو

سلام بانوی پروانه ها

با ما سرگران شده ای. چندی است که بال نمی گشایی و بر خانه چشمم فرود نمی آیی. مدتی است که انتظار جملات زیبایت مرا در سرزمین افسانه ها سردر گریبان کرده است. می دانم در دنیایی سرشار از عشق قدم برمیداری و همراهی با ما چندان ممکن نیست.

بانو چندی است در رویاهایم با تو همراهم. امّا دل نگرانم از اینکه به راستی تو را گزندی از روزگار رسیده باشد. تو همان گونه زیبا و جوان و شکیبایی و با من هم سخن نمی شوی. دوش غمی در چشمانت دیدم که از من نهان کردی. از این روی گرداندنت سخت دلگیرم و دل نگران که مبادا تو را دردی در دل است که بر من پوشیده است.

بانو، پروانه را آب و رنگ و زیبایی بی حدّ و حصر است. من برایت دل نگرانم، مبادا چشم زخمی به آب و رنگت رسیده باشد. گاهی قلبم آنقدر از دوریت  می تپد که می اندیشم اگر این دوری ادامه یابد دیگر هیچ وقت چشمم به طلایی چشمانت روشن نشود. می بینی دنیا چقدر کوچک و دست نیافتنی است. گاهی از دیدار یک پروانه هم معذوری.

بانو هر شب چشم در چشم ماه می دوزم تا شاید در آیینه چشمش تو را برای لحظه ای ببینم. امّا او سالهاست که غبار از رخ نگرفته است و کدورت چشمانش چهره تو را محو کرده است. آه از این ماه و درد از این آفتاب که دیدارش بسی دشوار است. آه که این سرزمین با لبخند پروانه ها میانه ای ندارد. آخر اینجا سرزمین پروانه ها و گلهای سرخ و خوش عطر بهاری نیست. اینجا آب و آیینه شورانگیز نیست.

آه ، باز دل پریشان توام بانو. کاش رنگی از بال پروانه ای ات را بیابم و در سرایم آن را به یادگار نگاه دارم.      

 

/ 2 نظر / 9 بازدید
داستانک

این متن اچ تی ام ال چی هست اول پستت گذاشتی؟!

علی پیام

سلام خانم فاخره موسوی! تشکر از پیغام شما اما از شما هنوز هیچ ایمیلی دریافت نکرده ام و منتظرم. تشکر بسیار