در چشمان خدا

در چشمان خدا که خیره می نگری، گویی که تو را به دنیایی دیگر دعوت می کند. زلالی اش به مدیترانه می ماند که باد ملایم موج را با انحنایی منظم به سوی تو هدایت می کند و تو را به زندگی دعوت می کند. زلال و بی ریا، بدون این که تو را به فکری وادار کند و یا تو را از فکری باز دارد. 

باز هم در چشمانش می نگری. خدا گرم در چشمانت می نگرد و با انگشتان کشیده و زیبایش گوشه ابرویت را لمس می کند. از خودت می پرسی خدا به چه چیزی فکر کرده است که گوشه ابرویت چنین جذاب جلوه کرده است. تو در چشمان خدا غرق می شوی. زلال، مهربان و نقره ای مثل صبح بسفر که تو را تا ان سر خلیج همراهی می کند. صبحی که با چای مردی میانسال آغاز می شود و شامت را با همان صدا به تو نشان می دهد.

خیره خیره در چشمان خدا، نوک انگشتانت را با تنش آشنا می کنی. انگشت اشاره ات فاصله را رعایت می کند اما انگشت کوچک تب دار خود را به سردی پوستش می رساند.  دستت در تنش غرق می شود. اما تنت ماهرانه تن به دریا می سپارد و سر بلند می کند. مثل خورشید اول صبح که سر از دریای مانش بلند می کند و دریا مانند طلا می درخشد. 

باز تو سکوت می کنی. خدا هم سکوت می کند. واقعیت انقدر روشن است که سخنی باقی نمی گذارد. خدا در سکوت تو را خیره خیره می نگرد. ابی چشمانش موج می زند و تو را می پاید. 

تو خود را با موج رها می کنی. خدا هم به سکوتش ادامه می دهد. موج هم از ابی مدیترانه جدا می شود و تن به ساحل می سپارد. ساحلی که ماسه هایش دانه های الماس دارد و هر بار با نقره ای آب سفته تر می شود. 

در چشمان خدا سادگی می درخشد و آرام ، آرام نور افشانی می کند. لبخند بر لبان خدا می نشیند و چشمانش پرشورتر تو را می نگرد. تو هم سرشار از شور می شوی. خدا دوباره لبخند می زند.

 چشمان خدا غرق در نور، چون سپیدی صبح تو را در بر میگیرد و تو مست، تن به خدا می سپاری. لحظه ای شاید خاطر از همه باید ها و نباید خا خالی می کنی و لب بر لبان خدا می گذاری. تنت در تن خدا می پیچد. مانند گردبادی که برگ و ساقه را در هم می سابد و به باد فنا می دهد. 

ساقه می پیچد و می پیچد و از تن برگ رها می شود. برگ هم تن به گردباد می سپارد تا راهی بر آسمانها برگیرد. 

در چشمان خدا، ساقه و برگ همچنان در پیچ و تاب، تا انتهای افق رفته اند و در چشم خون آلود افق فرود آمده اند. مگر خدا لبخند زنان، آرام قدم بر می دارد. زیبا، با ترنم و خوش. گویی که تن برگ خدشه ای بر نداشته است. 

در چشمان خدا، غرق در مدیترانه، تن به خلیج می دهی و چشم بر مناره هایی در مه، در خلیج پیش می روی. موج و باد در بازی، موهایت را پریشان و تنت را تب دار به خدا می اندیشی. به چشمانی که موج تا موجش رنگ رنگ تو را غرق می کند. 

در چشمان خدا می نگری. خدا لبخند می زند و لبش را بر لبت می نهد. مانند برگ که تن به ساقه می سپرد. موج بی تاب تن به ساحل می سپارد و باز به نقره ای مانش باز می گردد. از بلندای دره همان نقره ای تن به طلایی آفتاب می بخشد و تو باز غزق می شوی. 

در آبی چشمانی که تو را سرد می نگرد و تو هیچ از آن نمی دانی. خدا دوباره لبخند می زند و لب بر لبت می ساید. ساقه و برگ با تن سرخ رنگ غروب، رقص کنان در آبی مدیترانه تا خلیج همرنگ می شوند و تو چشم در چشم خدا، در سکوتی بی انتها، تن به نقره ای مانش سپرده ای. 

 

 

/ 2 نظر / 19 بازدید
حسین رهیاب

سلام از داستان های قدیم شما چیزی در ذهن ندارم. اما فک کنم نه شما آن آدم قدیمی هستید و نه من که دنیایم به کلی تغییر کرده. اما داستان شما عمق زیادی داره و نثر آشنا آمد به نظرم. تصویرسازی ها خوبه. من شخصا داستان های حادثه ای را بیشتر می پسندم. امیدوارم موفق باشید.

جو دالتونا

خوش حالم که مینویسید