گوهر يکدانه وجود مرا با خود آشنا تر کن که سخت محتاج نگاه بی ريا و مهربانت هستم اگر مرا به ديار خود می بری حرفی نيست مرا صدا کن ...

/ 1 نظر / 14 بازدید
حميد

يكي از اسرار آفرينش عشق به زن است، زني كه در برابر يك عاطفه ظريف يا كلمه اي زيبا ذوب مي شود و بهمين دليل است كه من هيچگاه سواحل درياي زن را ترك نكرده ام تا بدان باز گردم.كيست كه شنهاي گرم ساحل و صدف ها و گياهان دريائي و سمفوني موج و باد را رها كند و برود؟! گذشته از اين دست كشيدن من از زن چه معنائي ميتواند داشته باشد؟ جز ان كه چشم از ضربات قلبم بپوشم و ان را نخواهم يا از گردش خون در رگهايم بي نياز شده و ناگزير وارد دنياي آهكي مردگان شوم. هيچ كس نيست كه زن را فراموش كند ، زني كه خود را با شعر من مي ارايد چون سرمه در چشم ميكشد و به جاي حلقه هاي زمردين به گوش مي اويزد... وقتي او را بر دوش نهادم با او در حالي كه با مژگانم گام بر مي داشتم از خليج تا اقيانوس سفر كردم ، بر هر تپه شني كه او خوابيد نخلي برامد و چشمه اي روييد. هر كه با منش ديد او را گلبوته اي پنداشت . هر كه او را همراه من يافت خواست تا بفروشمش!...