صلیب

مسیح را که به صلیب کشیدند، مریم در میان جمعیت نظاره گر بود. دستانش در میان دستان عشق چشمانش خیره خیره مسیح را می نگریست. مسیح از بالای صلیب تک تک دوست داران و دشمنانش را از نظر گذراند. هر کسی به نحوی احساسش را بیان می کرد. در میان جمعیت فقط چشمان مادرش بود که او را مطمئن می کرد از راهی که رفته بود.

از آن پس همه چیز آغاز شد. مسیح، صلیب، مریم و همه چیزهایی که به نظر دیگران زیاد مورد توجه نبود. اما مدت زیادی نگذشت. همه چیز از هم پاشید. عفت مریم و خون مسیح در دست های مردم به نان و شراب تبدیل شد. مسیح پیاله به دست گرفت و مریم تکه نانی برای کسانی که هر روز برای آمرزش گناهانشان دعا می کردند.

مسیح به آسمان رفت و مریم هم دامنش را گرفت تا نانی برای شراب مسیح آماده کند. نان شد و شراب شد. در دستان همه کسانی که طهارت می طلبیدند. یکی بر دار و یکی بر تخت خون مسیح را در حلق ریختند.

یک روز صلیب شکست و همه در آتش جنگ سوختند. یک روز منحنی شد و به جان مردم افتاد. هر کسی چیزی می گفت. یکی خدا یش می خواند و یکی فرزند.

مسیح که به صلیب کشیده شد. دست های زیادی خالی ماند. آسمان هم تیره شد. بعد مسیح صلیبش را رها کرد. دست کودکی هایش را گرفت و روانه کوه و بیابان شد.

مریم کودکی های مسیح را برد و با تنها فاحشه شهر فرزندش را آشنا کرد. فاحشه مسیح را تا انتهای باغ برد و برایش از میوه های جوانی چید. فاحشه با موهای بلند و زیبایش چند بار مسیح را در آغوش گرفت.

مردمان که فاحشه را با مسیح دیدند؛ به جانش افتادند. تک تک دوستان و دشمنان مسیح به فاحشه تجاوز کردند و در نهایت به جرم هم آغوشی با مسیح تکه تکه اش کردند و پای صلیبی که مسیح را به صلیب کشیده بودند دفن کردند.

هر روز مسیح معجزه می کرد و تکه های خونین فاحشه را به هم می چسپاند با او عشق ورزی می کرد و تماشاچیان مسیح بر سر دار، او را به جرم فحشا سنگ باران می کردند، تکه تکه می کردند و در همانجا زنده به گور می کردند.

مریم هم تماشاگر این میدان بود. هر روز مسیح را از بالای صلیب پایین می آورد و دستش را در دستان فاحشه می گذاشت. فاحشه هر روز زیباتر می شد. اگر گیسوانش را هر روز هم می بریدند باز هم حلقه های زیبای آن به هم می پیوستند و تن پاره پاره فاحشه را می پوشاندند.

فاحشه با لبخند زیبایی هر روز به استقبال دست های معجزه گر مسیح می آمد. موهای سیاه پیچانش را در میان آبگیری که از خون مسیح شراب شده بود می شست. تنش را به عطرهای شکنجه مسیح خوش بوی می کرد و باز خود را در آغوش مسیح رها می کرد.

مسیح وقتی دوباره به صلیب آویخته می شد، فاحشه هم تن به تیغ دوستان و دشمنان می سپرد. مریم دوباره تکه های زن را از چاله پای صلیب بیرون می کشید و با چشمانی جستجو گر کودکی های فرزندش را جستجو می کرد.

دیگر هیچ کس نمی دانست که زنی که هر روز تکه تکه می شود برای چه چنین سخت مجازات می شود و چرا مسیح هر روز از صلیب پایین می آید. تکه نان و شرابی بین دوستان و دشمنانش تقسیم می کند و زنی را از گور چنین تکه تکه پیوند می دهد و با او هم آغوش می شود.

مریم خون مسیح را در جامی می ریخت و بین بیچارگان تقسیم می کرد تا شاید که خدا از دیدن خون مسیح به خشم نیاید. اما کم کم دوستان و دشمنان از دور صلیب پراکنده شدند. هر کسی کاری داشت. دوستان باید تکه ای از نان و شراب را برای تبرک برای دوستان، آشنایان، همسران و فرزندانشان می بردند.

دشمنان هم شراب ها را به درون خمره هایی می ریختند و برای روز مبادا نگاه می داشتند. تا شاید روزی چشمه خون مسیح بخشکد و آنان به نان و نوایی برسند.

تنها کسی که دل از مسیح بر نگرفت. فاحشه بود.فاحشه هر روز در گور پایین پای مسیح انتظار هم آغوشی با مسیح را می کشید. مسیح دیگر خسته شده بود. هر روز با تمام رنجی که می کشید صلیب بر دوش فاحشه را در آغوش بکشد.

فاحشه چشم در چشم مسیح رنج را در کاسه خانه چشمانش می دید. یک روز که مسیح خسته و خونین تکه های فاحشه را سر هم کرد. فاحشه دست کودکی های مسیح را گرفت و او را با خود برد. مسیح بعد از هم آغوشی می خواست که به بالای صلیب باز گردد. اما فاحشه حقله های مویش را در تن مسیح فرو کرد و رفتنش را مانع شد.

فاحشه با تنی تکه تکه و زخمی مسیح را با خود برد. مسیح هم صلیب را رها کرد. مریم هم که پشتش از نان دادن و شراب ریختن در پیمانه های فقرا خم شده بود. طالقتش طاق شد و دامن مسیح را گرفت و ترک یار و دیار کرد.

سالها گذشت. مسیح و فاحشه پناهگاهشان را ترک کردند و به همراه مریم یاد یار و دیار کردند. بر تپه ای که مسیح صلیبش را به دوش می کشید، مسیح دیگری به صلیب کشیده شده بود. دوستان و دشمنان به گرد صلیب جمع بودند و خون مسیح در جام می ریختند و می نوشیدند.

مریم در میان جمعیت نبود و فاحشه ای هم در پای صلیب نبود تا هر روز مسیح را وادار به پایین آمدن کند. مردمان سکه هایی را نثار صلیب می کردند. مسیح آن بالا تن به مرگ داده بود.

فاحشه دست مریم و مسیح را گرفت. در میان جمعیت چرخی زد. در دستان جمعیت تکه نانی بود که در خون مسیح سیراب می کردند و در دهان می گذاشتند.

مسیح به جمعیت خیره شد، دست مریم و فاحشه را گرفت. چند لحظه تردید کرد و چشمانش را بست. مریم دست کودکی های مسیح را گرفت و او را به دست فاحشه سپرد.

/ 11 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جواد خاوری

سلام خانم موسوی! این داستان را خواندم و به فکر فرو رفتم. تشکر و دست مریزاد!

نادی

پر از ابهام بود. اما سعی کردم باهاش ارتباط برقرار کنم

پسر مرداد

احوال خانم دکتر؟؟ارادتمند اونائی که می اندیشند و بر مقام اندیشه حرمت قائلند....

داود(خورشید نامه)

قبلا این مطلب را چند بار امدم خواندم مثل الان اما چیزی نفهمیدم بی خیال کامنت شدم

http://gholi96.persianblog.ir/

فاخره ی عزیزم. این را قبول دارم که خواندن هر مطلب حال و هوای خودش را میخواهد. یک بار دیگر هم داستانت را خوانده بودم و امروز امدم و دوباره خواندم و شاید سه باره. مثل وقتی که شعرهای بیدل را میخوانم و از درکش عاجز میشوم. این بار خوشحالم که خواندم و درک کردم دردی که مسیح و مریم و فاحشه از نادانی مردم می کشند. از اینکه در هر حالتی مردم به نان و شراب می اندیشیدند و بس. یک دید جالب بود درباره ی مسیح درباره ی مریم. تو آنها را از قابهای مقدس و ساکتی که در آنها بودندبیرون کشیدی و آنها سخن گفتند واقعا داستان جالب و متفاوتی بود.