بین دو ایستگاه

بوی تعفن و مشروب در داخل اتوبوس پیچیده بود و سرش را چرخاند تا ببیند بوی از کجا می آید. وقتی طرف دیگر را نگاه می کرد پیرمرد دائم الخمر سر کوچه شان را شناخت.

دخترک دستش را کشید

·         خوب بگو ؟ چی شد؟ بالاخره چه کار کردی؟

·         هیچی

·         یعنی چی هیچی ؟

·         یعنی اینکه همیشه از نقش این زن هایی که احمقانه در فیلمها می خواهند که خودشان را عاشق جلوه بدهند و طرف را تلکه کنند متنفر بودم.

·         مگه فیلمه؟

·         نه فیلم نیست ولی نمی خوام که نقش احمق ها را داشته باشم. نمی خواهم که دیگران این طوری فکر کنند که من خودم را تحمیل کردم.

·         چه ربطی دارد؟

·         ربطش این است که من احساس کردم که نقش اون دختر احمقه رو دارم بازی می کنم برای همین کنار کشیدم.

·         از اولش خنگ بودی. بابا زمانه تغییر کرده. باید خیلی زرنگ باشی تا بتونی پسره رو گول بزنی.

·         چرا گول بزنم. وقتی می دونه که من عاشقشم و خودش می گه که منو به اندازه ای که باید دوست نداره. به نظرت یعنی چی؟ یعنی گورت رو گم کن دیگه.

·         خیلی هم دلش بخواد تو از سرش هم زیادی.

·         زیادم واسه همین نمی خواد که منو ببینه . دوستم نداره. زور که نیست؟

·         نه زور نیست. خودت می دونی با دلت داری چه کار می کنی؟

·         به دلم تحمل رو  یاد می دم . چاره چیه ؟ من لیاقت ندارم. اگر داشتم خیلی چیزهای دیگه داشتم.

·         مثلا ؟

·         گیر دادی بابا توی این هیر و ویری. این مرتیکه هم تا تونسته خورده و خودشو خیس کرده. اه حالم به هم خورد حالا پیاده هم نمی شه که ما نفسمون بالا بیاد.

·         نزن به جاده خاکی . بگو داستان چیه؟

·         بابا من از خیر این داستان عشق و عاشقی گذشتم. از کره گی دم نداشته. خلاص

·         پس چرا عاشقش شدی؟

·         نمی دونم. یک دفگی عاشقش شدم. اما عاشقم نشد. دردم اینه. وقتی توی چشم هاش نگاه می کردم احساس می کردم که این مرد، مرد من نیست. از من بیگانه بود.

·         بعد از این همه سال؟

·         بعد از همه این سالها این زندگی به من فهموند که دل به هر جایی می ره . تو دنبالش نرو. همین.

بوی تعفن کمتر شد. دخترک پیرمرد مست را با چشم جستجو کرد. پیرمرد از اتوبوس پیاده شده بود و آهسته آهسته در پیاده  رو قدم بر می داشت.  بوی تعفن کمتر شده بود و اتوبوس ایستگاه را به مقصد ایستگاه دیگر ترک کرد.


/ 6 نظر / 11 بازدید
مهر

خانم فاخره بسیار زیبا می نویسید . با ارزوی موفقیتتون در تمام مراحل زندگی

مرتضی

سلام...مطلب زیبای واسه سال جدید نوشتین...امیدوار و منتظر مطلب بعدی هستم....داستان کوتاهت به نظر زیباتر به نظر می رسه و موضوع رو خوب تو داستان کوتاه ادا می کنی ... بازم مثل همیشه از خوندن مطلبت به وجد اومدم.... موفق و موئد باشی بی بی فاخره جان

آرتمیسا

قلم زیبا و توانایی دارید. میشه با فضایی که می سازید نزدیک شد. نگاهی به زندگی مردم در وجه های متفاوت. موفق باشید.

اکرم

سلام دوست عزیز....[لبخند][لبخند][لبخند] امیدوارم همیشه در لحظه هایت بهار جار ی باشد...[گل][گل][گل][گل] مادرم یادش رفته من موهایم را به حسن کچل پیوند زده ام!!!!! با 2 کار کوتاه به روزم..... و منتظــــــــــــــــــــــر................. [بدرود]

برف

همه درگیر این هستن که دوست داشتن و عشق بازی را اسطوره کنند اما کاش می فهمیدم آنچه هست اسطوره ساز و قصه بافیش بی معناست یه حس خوب خوبه

ميله بدون پرچم

سلام فاخره جان قشنگ بود راستي ببينم وقتي من پياده شدم اين دخي ها پشت سرم حرفي زدند يا نه!!؟