سالهایی که عاشقانه گذشت 2

همان سال بود. یا برف زودتر آمده بود یا که میرزا دیر کرده بود. پای میرزا در برف گور می رفت و نفسش می سوخت وقتی که قدم بر می داشت. گل بی بی از دور سایه ای از میرزا می دید. برگشت تا زغالهای سرخ را به تن چای جوش سرد آشنا کند. 

هر بار که کاری می کرد باز می رفت و لب برنده ایستاده می شد تا آمدن میرزا را تماشا کند. گل بانو یک بار آمد و خبر مادرش را گرفت. پدرش را از بالا دید. قلبش تپید و دستش لرزید. طفلش را بغل گرفت و رفت. 

گل بی بی به گلیمش مشغول شد. تا رسیدن میرزا شاید که گلی بر بوته هایش افزوده می شد. انگشتانش تار و پود را به هم می رساند و گذشت زمان را آسان می کرد. 

میرزا مگر گویی بر باد سوار شده بود. هنوز بوته گل بی بی به گل ننشسته بود که میرزا دروازه را باز کرد. چشمان جستجو گرش گویی هزاران سوال داشت. گل بی بی دست از گل بوته برداشت و به استقبال مردش رفت. 

میرزا گله کنان چشمان گل بی بی را کاوید. 

ـ دخترها کجایند؟ دیر کردم؟ رفتند؟ 

ـ گل بانو صبح آمد. دیر کردی. پس رفت. 

ـ گل بار چرا نامد؟ 

ـ شویش را می شناسی؟ طاقت نداره که گل بار خانه نباشه. 

میرزا زبان به کام گرفت و پیاله چای سبز گل بی بی را بر لب گذاشت. مگر به نظرش گویی یک چیزی غیر معمول می آمد. 

گل بی بی آب گرم و تشت را رو برویش گذاشت و لیف و صابون را روی دستمال روخشک کن کنار میرزا به آرامی گذاشت و میرزا جورابهایش را کشید و به دست گل بی بی داد. 

ـ عادت کردم که جوراب هایم را به دست دخترها بدم.

ـ پیش از دخترهایت جوراب هایت را به کی می دادی؟ 

ـ به مادر دخترهایم. مگر خودت می دانی که دختر آدم یک محبت دیگه دارد. دل بد نشوی گل بی بی. 

گل بی بی مگر چهره اش گرفته شد. میرزا فکر کرد که نباید این گپ را می زد. شاید که گل بی بی دلش رنجیده باشد. نگاهی به چهره گل بی بی کرد. ابروهایش به هم گره خورده بودند. میرزا خنده کنان گفت: 

ـ خیر دل بد نشو. دخترها که اول از خودت هستند. 

مگر چهره گل بی بی باز نشد. میرزا زبان به کام گرفت و دست ها و رویش را با آب گرم و صابون صفایی داد و رخت هایش را آلیش کرد. دست نماز گرفت و خودش را برای نماز دیگر آماده کرد. 

گل بی بی دیگش را بر اجاق گذاشت تا چاره شام را بکند. میرزا ولی بی طاقت شده بود. چیزی هم گفته نمی توانست. اگر چیزی از زبانش می برآمد حتما گل بی بی می گفت "دختر که شوی کرد از عهده پدر خارج است. "

مگر ارواحش گل بار را می طلبید. چطور می شد که گل بار از آمدن میرزا خبر باشد و نیاید. نمازش را زود خواند و پتویش را بر شانه انداخت و از جایش بلند شد و راه بیرون خانه را پیش گرفت. گل بی بی خودش را بر سر راهش انداخت. 

ـ کجا می ری؟ 

ـ می رم یک چرخی می زنم می آیم. 

ـ دیر می شه مرد. نماز دیگر است. چی می کنی مانده و ذله آمدی و باز می برایی؟ 

میرزا تعجب کرده بود. اولین بار بود که گل بی بی او را از بیرون رفتن منع می کرد. 

ـ می رم  خبر دخترها را بگیرم پس زود می آیم. 

ـ دخترها را بمان که پیش شوی و خانه خود باشند. باز صبا برو. 

میرزا خود را اسیر زنش می دید. گویی نمی توانست خودش را خلاص کند. 

ـ نه می رم. دق شدم پشتشان. 

صدای پایی از بیرون آمد. گوشهای میرزا تیز شد. 

ـ اینه خودشان آمدند. چای بمان گل بی بی. 

گل بی بی چاینکش را روی اجاق ماند و به دروازه خانه خیره شد. چند دقیقه بعد قد و بالای گل بانو در دربند نمودا شد. چشمان میرزا درخشید. پشت گل بانو شوی و اولادها رسیدند. نفس سوخته و خنک خورده خود را به بغل میرزا انداختند. چشمان میرزا هنوز دوازه را می پایید. 

ـ گل بار چی شد؟ نامد؟ 

گل بانو لبخند کمرنگی زد . 

ـ می رسه پدر جان باش که شویش دلش کنده شوه. 

صدای خنده میزرا بلند شد. اما کسی میرزا را همراهی نکرد. گل بانو خود را به گلیم مادر رساند و گل و بوته هایش را نوازش کرد. میرزا به اولادها مشغول شد. گل بی بی چای را در پیاله ریخت. تفت چای داغ، مثل شعله از روی پیاله خیز بر می داشت و در فضا محو می شد.

باز صدای پای آمد. میرزا رو به گل بی بی گفت:

ـ این دختر بی طاقت تر از من است. آمد.

از جای خیز برداشت و به چوکات خانه خود را رساند. لحظه ای بعد با تعجب قدمی به پس گذاشت.

ـ کدخداست. خدا خیر کند. معمولا روزهای اول نمی آید. چی گپ شده که خوده رسانده.

 کد خدا سرش را پایین کرد تا با دربند برخورد نکند. میرزا را در آغوش گرفت و احوال پرسی گرمی کرد.  میرزا پیاله چای را روبرویش گذاشت و با شادمانی گفت:

ـ خدا بیاره. خوش آمدی کد خدا

کد خدا روی دو زانو نشست و به رسم ادب چای را از زمین برداشت.

ـ میرزا ما کی ره داریم غیر از شما؟

میرزا لبخندی زد و گفت:

ـ خدا داری مرد. خدا داری.

ـ خدا که از همه بلندتر است مگر به روی زمین از دوستی بنده هایش خودت را داریم و خودت را داریم.

ـ خدای نکرده د ده که هوان نیفتاده که مردمش مرده باشند.

رنگ از روی همه پرید. کدخدا لبهایش کوتاهی کرد.

ـ میرزا صاحب خودت خبر داری که بی گناه به دامن جنگ افتادیم. چی کنیم میرزا که خانمان مان را این جنگ سوزاند.

ـ خیر باشه کد خدا؟ کدام گپ نشده باشه؟

کدخدا چایش را بر زمین گذاشت و کلاه قره گلی اش را بر زانویش گذاشت. گویی که چیزی می خواست بگوید. یا برای چیزی آمده بود که توانایی بیانش را نداشت.

میرزا دست کد خدا را گرفت.

ـ می لرزی برادر؟ خیر باشه؟

ـ جنگ است جنگ

ـ گفتی کدخدا. چی کنیم. به دست ما نیست. به دست قدرت طلب ها و ظالم هاست.

کدخدا آه سوزناکی کشید و به گل بانو و شویش خیره شد. نگاه میرزا نگران شد.

ـ پیش از آمدنت می رفتم که گل بار را ببینم. امسال دل بدی نشده باشه. دختر خبر داره که آمدم. مگر نامده. چی خم ؟ 

کد خدا چشم هاش را پایین انداخت. میرزا به گل بی بی نگاهی کرد. بعد گل بانو را از زیر چشم گذراند. رنگ به روی گل بانو نبود. شویش از دخترک بدتر،  خود را به غیرت گرفته بود.  گل بی بی نگاهش را می دزدید. کدخدا ادامه داد. 

ـ میرزا کاش که قدمهایم می شکست و به ای خاطر به خانه ات نمی آمدم. 

ـ خیر کد خدا،  خدا نکنه

ـ چی بگم میرزا. لال می شدم. جنگ ما را خانه خراب کرده. خودت نبودی. دیر کردی. دیر آمدی. هفته پیش ده را هاوان زدند و مردم بی گناه را کشتند. چه جوان های ما که به خاک شدند. 

میرزا دلش لرزید. به گل بانو نگاه کرد. گل بی بی خودش را به آتش مشغول کرده بود. از جای بلند شد و پتویش را به شانه اش انداخت. دستانش می لرزید. 

ـ برم که دختر نامده خبرش ره بگیرم. 

گل بانو دنبال پدر دوید. دست هایش را دور هیکل استخوانی میرزا حلقه کرد. 

ـ کجا می رید آقا؟ گل بار نیست. 

ـ کجاست؟ 

ـ خودتان که می فامید که جانش به جان دخترش بسته بود؟ خبر بودید که طاقت نداشت که یک لحظه بی دخترش باشه. همو روز که هاوان می زدند. خانه ما بود. دوید که دخترش را بگیرد و جای امن برساند. 

میرزا منتظر به دهان دخترش خیره شده بود. گل بانو اشک هایش را پنهان نمی کرد. قطرات اشک از جناقش روی دامنش می افتاد. اولادهایش دورش را گرفته بودند و مثل یتیمها گریه می کردند. 

پاهای میرزا سستی می کرد. چشمهایش سیاهی می رفت. گوشهایش نمی شنید. صدای گل بانو از دور می امد. 

ـ دوید. به خیالش که دخترش در کوچه است. به دویدن شد. به دربند خانه اش نرسیده بود که هاوان غیبی رسید. 

میرزا دیگر چشمهایش را بسته بود. صدای گل بانو دورتر و دورتر شد. یک چیزی در سینه اش گویی کفیده بود. چت خانه دورتر و دورتر می شد. چت چرخید و چرخید. تا محو شد. 

برف آرام آرام در تاریکی می بارید  و جای پای میرزا را محو می کرد. سکوت بر کوهستان حکمفرما شد. 

  

/ 3 نظر / 17 بازدید

fakhera

محمد اسدی

سلام. عالی ست. من هم منتظر نظرات ارزشمند شما هستم.