najva

عشق من آیا بازهم به دیدار پله های عشق می روی؟ من هنوز هم تعدادشان را می دانم اگر 100 سال دیگر هم از آن در همان زمان بالا بروم بازهم می دانم بر روی کدام پله چه کلماتی را در گوشهایت نجوا کرده ام. یادت هست که چه لحظاتی با هم در آن پله ها گذراندیم. گاهی با خوشی و گاهی به قهر و خشونت زمان را گذراندیم. گاهی آوازخوان و گاه گریان با هم قدم در راه نهادیم. برای آن لحظات دل تنگم و گاهی می اندیشم که این لحظات هرگز وجود نداشته است و هیچ وقت تو را ندیده ام و تو را حس نکرده ام.

می دانم که گله مندی از اینکه رفتارم مهربانانه نبوده است. از این بابت در رنجم و امیدوارم مهمان دلت نامهربانی های مرا جبران کند. بارها تو را تجربه کرده ام و تمام لحظاتم را به تو فکر می کنم. گاهی فکر می کنم هیچ وقت از دست فکر تو خلاصی ندارم و می دانم که در تمام عمرم دیگر هیچ وقت در تمام عمر باقی مانده ام جرات این را نخواهم داشت که عاشق شوم. خیلی ضعیف و کم جرات شده ام. می دانم که تو هم در دوره ای از زندگی ات عاشق شده ای و حرفم را خوب می فهمی. نمی دانم چرا عشقت ترکت کرد اما به او هم حق می دهم. این را درچشمانت خوانده ام. می دانی در تمام این سالها هیچ وقت در چشمانت علاقه و اشتیاق به خود را ندیدم.حق داری و من انتظار ندارم که مرا با بانوی قلبت هم رتبه بدانی. زندگی همین است به همین سبب زیباست.

اما می دانی اینجا در سرزمین کسانی زندگی می کنم که متفاوت هستند. وقتی اولین بار رافائل را دیدم احساس کردم که فرشته ای کوچک با بالهایی کوچک سعی دارد به من بفهماند که دوست من است. من دوستی را در دستان رجیس دیدم . پسرکی با موهای بلند فرفری قهوه ای روشن با لبخندی که درخشش چشمانش را چند برابر جلوه می دهد. محبت را با ژولیان فهمیدم. هر چند که از همه حشرات می ترسد و بارها این را به او گفته ام و به او خندیده ام. ژولیان که قدرت بازوانش و هیکل ورزشکاریش همه را به تحسین وا می دارد قلبی از طلا دارد. مثل معاون کلانتر در کارتونی های دوره کودکی ام. رافائلا هر چند سیاه پوست است و در هیکل ژولیان را پشت دست کرده است در بخشندگی مانند ندارد. از همه مهمتر اینجا یک سیا پوست با چشمانی به درشتی بادام هر روز با لبخند کودکانه اش استقبالم می کند. اولین پسر خوانده ام درفرانسه، وینر سیاه پوست است که در میان خانواده ام به شیرکاکائو معروف است. او مرا به زیارت کعبه عاشقان برده است. این بزرگ ترین افتخار زندگی ام است. یادم رفت که بگویم کریستینا ماری بل به زندگی ام رنگ و بویی دیگر داده است. تمام غم تنهایی و جدایی از تو را او در دلم به شادی تبدیل کرده است.

هر روز از خدا تشکر می کنم که مرا با عشق آشنا کرد و شادم که به من فرصت داد تا چشم باز کنم و زیبایی های این جهان را ببینم.می دانی اینجا گلها رنگ و بویی دیگر دارد. اینجا آدمها دلشان برای هم تنگ می شود. اینجا دوستانی دارم که با برگ گل هم نمی توانم آنان را مقایسه کنم. هیچ وقت شاید ملانی را نبینی اما از چشم من او زیباترین و کارآزموده ترین زن دنیاست. استفانی را نمی توانم توصیف کنم بس که مدیون مهربانی های خالصانه اش هستم. او دنیایی از ناز و نیاز است و هر چهارشنبه وظیفه خود می داند که بیاید و با من درس بخواند. وقتی زمان نفسش را می برد و آمدنش به تاخیر می افتد از راهی دیگر قدمی برمیدارد. حتی زمانی که به دانشگاه می روم نگران موفقیت و عدم موفقیت من است. هر باز پس از هر مرحله می پرسد اگر به من نیاز داشتی حتما زنگ بزن می آیم تا یاریت کنم. هیچ کلمه ای برای جبران مهربانی هایش ندارم.

از همه مهربانتر را نمی توانم برایت توصیف کنم. مارک که برای اولین بار وقتی چشمم به قیافه اش افتاد یاد فاگین در سریال الیور تویست افتادم. هنوز هم در خانه او را با نام فاگین یاد می کنم. اما او عجیب ترین و فداکارترین استادی است که دیده ام. او گاهی از مسیر دانشگاه به خانه مان می آید تا مقالات یا سخنرانی هایم را اصلاح کند. من نمی توانم واژه ای پیدا کنم تا او را توصیف کند.

دیگر هیچ امیدی به دیدارت ندارم. میان من و تو به اندازه خدا فاصله و جدایی افتاده است. برایت خوشحالم چون مجبور نشدی کسی را دوست داشته باشی که لیاقت دوست داشتنت را نداشت. برای خودم هم شادم که چشم به افقی دیگر گشادم. افقهای اینجا خیلی زیباست. رنگ آب آبی است و سبزه ها هنگام پیاده روی روزانه به دور پاهایم می پیچند.

/ 4 نظر / 10 بازدید
فاخره

salam agaha ya khanoome dost omidvaram ke ashegh shavi va bedni ke asheghi

یک شبی مجنون نمازش راشکست بی وضو در کوچه لیلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود سجده ای زد برلب درگاه او پر زلیلا شد دل پر آه او گفت یارب از چه خوارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای جام لیلا را به دستم داده ای وندر این بازی شکستم داده ای نشتر عشقش به جانم می زنی دردم از لیلاست آنم می زنی خسته ام زین عشق، دل خونم مکن من که مجنونم تو مجنونم مکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو ... من نیستم گفت: ای دیوانه لیلایت منم در رگ پیدا و پنهانت منم سال ها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی عشق لیلا در دلت انداختم صد قمار عشق یک جا باختم کردمت آوارهء صحرا نشد فتم عاقل می شوی اما نشد سوختم در حسرت یک یا ربت غیر لیلا برنیامد از لبت روز و شب او را صدا کردی ولی دیدم امشب با منی گفتم بلی مطمئن بودم به من سر میزنی در حریم خانه ام در میزنی حال این لیلا که خوارت کرده بود درس عشقش بی قرارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم صد چو لیلا کشته در راهت کنم

جابرترمک

سلام عزیز از اینکه ناخوانده مزاحم شدم ببخشید مطالب شما را خواندم از آشنائیتون بسیار خرسندم سربلند وبیکران باشید

ازت متنفرم