زمستان هایی که عاشقانه گذشت

هر سال همین که یک وجب برف روی بام می نشست. تنها زنی که   در دهکده  در دروازه  پای پایک می کرد و شادمانه انتظار می کشید گل بی بی بود. دستمال داگه اش را دور پوزش می پیچاند. می رفت و می آمد. همین که سایه روشن اندام میرزا قربان از پایین تپه نمایان می شد. شادمانه می دوید و گل بانو و گل بار را خبر می کرد.

میرزا قربان هر سال زمستان همین وقت می رسید. با کوله ای بر پشت و قدمهایش را در برف ماندگار می کرد و می آمد. میرزا قربان هر بار زمستان می آمد. همین که به دروازه خانه می رسید دخترک هایش را در بغل می گرفت و با صدایی بلندتر از همیشه صدا می کرد.

-        گل بی بی کجایی؟

گل بی بی هل را در چاینک چای سبز می ریخت و خنده کنان دور پوزش را باز می کرد. بعد با صدایی مهربان تر از همیشه می گفت:

-        آمدی میرزا؟ خوش آمدی دخترها دیگه بیتاب شده بودند

میرزاقربان دخترها را رها می کرد و موزه های پلاستیکی اش را می کشید و پای یخ زده اش را روی گلیم دست بافی می گذاشت که گل بی بی بافته بود. گل بی بی چای سبز را در پیاله ازبکی می ریخت و کمی بوره اضافه می کرد و روبروی میرزا می گذاشت.

دخترها می رفتند پای گلیمی که امسال گل بی بی سر کرده بود و انتظار می رفت که تا آمدن شکوفه های بهاری خلاص شود، بازی بازی گل بی بی و میرزا را از زیرچشم می گذراندند و تاری از گلیم می بافتند. گل بی بی بهترین گلیم های منطقه را می بافت و گلیم هایش را سر دست می بردند. گاهی مردم پیشتر می آمدند و سفارش می کردند که گلیم را به کسی نفروشد. گاهی عروس ها و دامادها پیش از نوروز می آمدند و گلیم نو می خواستند که بافته انگشتان هنرمند گل بی بی باشد.

میرزا هر بار می گفت :

-        گل بی بی دستش برکت است گلیمش به هر خانه ای رفته است غیر از خوشی و نیکی تیر نشده

بعد گلیمی که گل بی بی برای عروسیشان بافته بود را نشان می داد. با نقش هایی از خشت، تار و پودی که با رنگ گل انار و گل های کوهی  شکل گرفته بود.

-        ای گلیم ده ساله که انداخته است و خط نخورده. اولادها کلان شدند و امروز صبا خودشان دست و پنجه می کنند و گلیم می بافند.

گل بی بی لبخندی از روی حق شناسی می انداخت و با شکسته نفسی می گفت :

-        میرزا مهربان است از مهربانی تعریف می کند مگر لایق شما را ندارد یک گلیم کهنه

میرزا سری تکان می داد و برای دیدن نزدیکانش خانه را ترک می کرد. تا شام هم پیدایش نمی شد. گل بی بی ولی وقت آمدن و نامدن میرزا را می فهمید. آسمان که تیره می شد و باد بلند می شد. چاینکش را روی آتش می گذاشت و دخترها را درس می داد.  چای را در چاینک می ریخت و ظرف های چای را درست می کرد و در گوشه ای می گذاشت. همین که صدای ترپ پای میزرا می شد. چای گل بی بی هم دم می شد.

میرزا خنده کنان پای به خانه می ماند و به سراغ دخترکانش می رفت. بی بی چای و میوه خشک را روی کرسی می چید و منتظر می شد که پدر ودخترها خوش و بش کنان به زیر کرسی بخزند. میرزا نزدیک بی بی می نشست و با صدایی خوش می خواند.

-        مغول دختر حشر کرده مرا از باغ بدر کرده

دخترها با خودشان می اندیشیدند که چرا مغول دختر چنین کاری کرده است و میرزا را از باغ بدر کرده است. میرزا لبخند گل بی بی را جواب می داد که

-        مغول دختر حور حوری به زیر تاک انگوری

دخترها می خندیدند از بازگشت مغول دختر قصه میرزا با چای و میوه خشک ادامه پیدا می کرد. دخترها سراپا گوش بودند و کلام میرزا را گویی که تازه می شنوند. گاهی هم آرام به صدای باد گوش می کردند و میرزا در حالی که دستش را به دور کمر گل بی بی حلقه می کرد قصه را به پایان  می رساند

-        بیا نازک مغول من بیا خرمن گل من

گل بی بی لبخند شیرینی می زد و نزدیکتر به میرزا می نشست. میرزا حافظ را که باز می کرد دخترها چشمهایشان دیگر از فرط خستگی باز نمی شد.

گل بار موهایش را باز می کرد و گل بانو از جایش بلند می شد تا به رختخواب خود برود. دخترها هر کدامشان کشان کشان خود را به جایشان می رسانند و سر به خواب می گذاشتند. میرزا صفحه ای دیگر از حافظ می گرداند و گل بی بی ظرف و کاسه اش را جمع می کرد تا شبی دیگر را به صبح برساند.

دخترها شاید تاصبح خواب نازک مغول را می دیدند با موهایی سیاه و لخت که در باد مستی می کردند و عرب بچه ای که بس مشتاق در زیر پل گرفتار یک نگاه مغول دختر است.

صبح صدای نیایش آرام میرزا که بلند می شد دخترها چشم باز می کردند. گل بی بی خمیر می کرد و چاینکش در کنار اجاق آرام گرفته بود. دخترها پایین می شدند و دست و رویی به آب سرد صفا می دادند و گونه هایشان سرخ سرخ می شد. مثل خرمن گلهایی که در بهار می شکفتند.

میرزا دست به یاری گل بی بی می داد و خانه را صفایی می بخشید. دخترها میرزا را همراهی می کردند تا که دست بی بی خلاص شود و چای را در چاینک دم کند و تن پیاله های ازبکی به چای شیرین گرم شود.

تمام زمستان هایی که آن سالها بود چنین عاشقانه می گذشت. حتی آه سردی هم نبود که گرمی خانه میرزا و گل بی بی را بگیرد. دخترها زمستان که از زمستان دیگر پیشی می گرفت قد می کشیدند و هم قد بی بی و هم بالای میرزا می شدند. دانه های کشمش و پسته های وحشی هر سال به شانه میرزا از راه دور با عشق می آمد و تا آخر زمستان نقل مجلس بودند.

زمستان هایی دیگر که رسید دخترها پشت سر هم رفتند و راهی دیگر در پیش گرفتند. چای سبز گل بی بی در پیاله ای دیگر در دست گل بانو و گل بار به دست میرزایی دیگر داده شد. مگر آن زمستان ها که میرزا با برف می آمد و با شکوفه های بهاری می رفت دیگر تکرار نشد. هر سال که گذشت زمستان سردتر و زندگی سخت تر شد. آتش اجاق و انگیتی بی بی جایش را به سرمای سخت و استخوان شکن کوهستان داد. برف آمد. برف آمد. باد شد. بوران شد. خانه میرزا و بی بی در برف و بوران نهان شد. مگر بوی زمستانهایی که عاشقانه گذشت هر سال همان وقت در کوهستان می پیچید. بوی چای سبز هل دار و قدمهای پرتوان میرزا که به سوی خانه می رفت. بوی گل بار و گل بانو که بی صبرانه به قصه های میرزا گوش می کردند. 

/ 15 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهناز

با اینا زمستونو سر می کنم ... باخوندن این داستان یاد مادر بزرگ خدا بیامرزم افتادم .

پایان

خوندن این داستانها رو خیلی دوست دارم ولی خیلی دلتنگم می کنه

بماند

سلام وب جالبی داری به منم سر بزن

میله بدون پرچم

سلام بر نوه عزیز سال نو مبارک امیدوارم خوش و خرم باشی ..................

زهرا حسین زاده

سلام فاخره جان! مدتهاست بی خبرم ازشما .نمی دانم چه می کنی . مرا از خودت باخبر گردان.

ناشناس

به یاد چادر «داکه» ی گلدار افتادم که مادرم همیشه سر می کرد. داکه= پایتخت بنگلادیش

باباران

سلام دل نوشته هاتون دلچسب وشیرین هست ووبلاگ خیلی جالبی دارین خوشحال می شوم مهمون خونه ابری بشین منتظر حضور زیبایتان هستم تشریف بیارین ممنون میشم می خواهم از تو بنویسم برای تو که در تمام لحظاتم وجود داری. خنده هایم برای توست. با تو بودن مرا شاد می کند وبی تو بودن مرا گریان. تو با من هستی در حالی که در کنارم نیستی. تو با منی چون در قلب منی قلبم را با دنیا عوض نمی کنم چون تو در آنی و من تنها تو را دوست دارم که سبزی مانند بهار استواری مانند کوه لطیفی مانند گل و روانی همچون دریا

انجمن نویسندگان تسنیم

به نام خدا فراخوان اولین جشنواره ادبیات پایداری افغانستان ( داستان کوتاه) موضوع کلی برای آثاردر نظر گرفته شده “پایداری ؛مقاومت وجهاد ملت افغانستان می باشد. (تمامی موضوعات پیرامون جنگ ونیز تاثیرات پس از آن ،در این محدوده قرار می گیرند.) قالب و شرایط آثار ارسالی:: آثار می بایست در قالب داستان کوتاه باشد.. آثار ارسالی نباید در جشنواره های دیگرحائز رتبه شده باشد .آثار ارائه شده نباید درقالب کتاب ویا مجموعه چاپ شده باشند. تعداد داستان‌های ارسالی از سوی یک نویسنده برای شرکت در جشنواره محدودیتی ندارد ارسال آثار :مهلت ارسال تا 28 مرداد ماه سال جاری1391 است نحوه ارسال آثار : -ارسال فایل داستان به ایمیل tasnim.farhang@yahoo.com _ ارسال مشخصات (بیوگرافی کامل) در فایل پیوست: نام ونام خانوادگی / نام پدر / نام وتعداد آثار ارسالی به جشنواره /شماره تماس / ایمیل / آدرس محل سکونت / معرفی آثار / ( انجمن نویسندگان تسنیم ) www.tasnim-ins.com

احسان سروری

سلام فاخره خانم دنیای مجازی حداقل خوبیش اینه که اجازه میده اینطوری احوال دوستان رو بپرسیم....هر چند دیر به دیر... خوش باشی

صدیقه حسینی

به روزم با: آخرین چراغ/ترانه با من راه بیا/داستان و این گربه ی عزیز... با احترام: صدیقه حسینی/رشت