وقتی نسیم را راه دادم

قلم را چند بار برکاغذ چرخاند و کلماتی را روی کاغذ نوشت. سرش را بلند کرد و لبخندی کوتاه چاشنی اش کرد و دستش را بر کاغذ گرفت. دستانش مثل کنده های درختی به نظرم رسید که در هم پیچیده باشند. چند لحظه به چهره ام خیره شد. رویم را گرداندم و با ورقهایم مشغول شدم.

سینه اش را به دستانش تکیه داده بود وبا چشمان جستجوگرش دستهای مرا دنبال می کرد. به بهانه کاغذی را در آوردم و جستجوگرانه آن را کاویدم. قلم را برداشتم و زیر برخی از جملات را خط کشیدم. چشمم گرفتار شده بود به کاغذ خیره خیره نگاه کردم. نمی توانستم فکرم را متمرکز کنم. زیر سنگینی نگاهش نمی توانستم دوام بیاورم. همه حرکاتم را زیر نظر داشت و نمی توانستم حرکت اضافی کنم. دنبال راهی می گشتم تا به نحوی بگریزم. نمی شد.

میز را تکان دادم و دستانم را به میز تکیه دادم. بی هدف در میان کاغذها جستجو کردم. یک لحظه به خودم اجازه دادم و سر را بلند کردم و نگاهش کردم. خیره و متعجّب مرا می نگریست. با نگاهش سوال بارانم کرد. زبانم را تکان دادم. مثل تخته سنگ سنگین شده بود از جایش تکان نمی خورد. لال شده بودم. پرسید:

چی شده؟

حولکی سرم را تکان دادم. قلبم داشت از جایش کنده می شد:

هیچی. چطور؟

هیچی پرسان کردم

هیچی هی ی چی       

 پس چرا سر درگمی؟

هیچ چیزی نداشتم که برای سردرگمی ام توضیحی باشد. پوزخندی زد و کاغذ را به دستم داد. دلم خالی شد. چشمم روی کاغذ هیچ چیزی نمی دید. نگاهم بر کلمات می لغزید ولی معنی آنها را نمی فهمیدم. پرسیدم :

چی هست؟

بخوان خواندن می دانی؟

به خودم نهیب زدم و کلمات را دوباره با صدایی بلند خواندم.

"مسلمانهای زیادی دور و برم هستند وتو تنها مسلمانی هستی که تلاش برای مسلمان کردنم نمی کنی"

حیران نگاهش کردم. نمی فهمیدم چه می خواهد بگوید. نمی توانستم معنی جمله اش را درک کنم. پرسیدم :

یعنی چی؟

یعنی تو تنها مسلمانی هستی که مرا به اسلام دعوت نمی کنی. این عجیب نیست؟

با خودم فکرکردم چرا باید او را به اسلام دعوت کنم؟  کاغذهایم را جمع کردم و با غیظ در کیفم چپاندم. کیفم را بر شانه ام جای دادم و از جایم بلند شدم. پرسید:

کجا؟ جواب مرا ندادی؟

کاغذ ش را برداشتم و قلمم را از کیفم بیرون آوردم و جمله ام را نوشتم و کاغذ را در حالتی نیمه مچاله شده در میان انگشتانش فرو کردم. راهم را به طرف دروازه کج کردم. صدایش در میان فضای اتاق پیچید.

یعنی چی؟ نمی فهمم چی نوشتی؟

بخوان می فهمی.

نه بگو نمی فهمم چی نوشتی؟

دقت کن زیاد سخت و غیر قابل فهم نیست.

صدایش لرزید . سعی کرد خودش را کنترل کند.

"عاشقان زیادی دور و برم هستند. تو تنها عاشقی هستی که قصد نداری عاشقم کنی. این عجیب نیست؟"

خیره خیره نگاهم کرد و کاغذ را در میان انگشتانش فشرد. خودش را روی صندلی رها کرد. پوزخند همیشگی صورتش محو شد بود. دروازه را باز کردم و به  نسیم راه ورود دادم. هوا در اتاق جریان پیدا کرد و خنکی مطبوعی جانم را فراگرفت.  

 

/ 19 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هجرت

Ahmad Zahir - Sultan Qalbah Ahmad Zahir: Man dar Saraye to - احمد ظاہر: من در سرای تو

هجرت

ایا نمی خواهی بات حرف بزنم ایا دوست نداری اهنگ بشنوی..

خدابخش صالحی

سلام خانم موسوی خیلی مطالب زیبا می نویسی از آنجا که باید بزرگان دست کوچک ها را بگیرد من هم از شما می خواهم که دستم را بگیرید و بنده را در ادامه راه همکاری کنید وبلاگ شما را هم لینک کردم سبز باشید

هجرت

خدا مرا بکشد اگر ترا ازار داده باشم.

آناهیتا

خبری ازت نیست نمینویسی خانوم مهربون

مجید نصرآبادی

درود از آشنایی با وبلاگتان خرسند شدم نویسا و پایدار باشید

كريمي

سلام خانم موسوي وقت بخير يكي از كاربران با نام " خودم " به اين اشاره كردند كه شما افغاني هستيد اين موضوع صحت دارد ؟

ميله بدون پرچم

سلام اوضاع احوال خوبه؟ ممنون از تشويقات بابا بزرگ پير بي دندان چي جوري جبران كنه؟! خوش باشي

مارال

سلام فاخره عزيزم...چه نثر دل نشيني داشت...بارها و بارها خواندمش.به من هم سر بزن گلم...