آدمک

آدمک

 

صبح با بوی قهوه ناتالی و سیگار تلخش از خواب بیدار می شوی. با خودت فکر می کنی چه لذتی می برد وقتی با سیگار روشنش قهوه اش را می نوشد. چشم هایت را که باز می کنی سقف سفید بالای سرت هیچ چیزی برای گفتن ندارد. سفید سفید نه چشمی دارد که با نگاهش احساسی را به تو منتقل کند نه لبی که بگشاید و کلامی با تو بگوید.

چشمهایت قسمتهای دیگر اتاق را جستجو می کند و پنجره را می کاود. پرده ها دیوارهایی هستند که تو را از دنیای بیرون جدا می کنند. دو تابلوی پنهان زیر پارچه که تو را تحریک به کنار زدن می کنند. احساس می کنی باید بدانی پشت آن پرده ها چه تصویرهایی آویخته شده اند.

با خودت تصور می کنی. شاید درخت خانه همسایه میوه کرده باشد. اگر یک روز بیدار شوی وببینی که شاخه هایش از پنجره به اتاقت سرکشیده اند. تو دستت را دراز می کنی و یکی از شاخه ها را می گیری و میوه ای که به آن آویزان است را از شاخه جدا می کنی.

بعد با خودت فکر می کنی چه میوه ای را دوست داری؟ بیشتر طعم کدام میوه را می پسندی؟ توی کله ات هی می گردی و می گردی. هیچ چیز به ذهنت نمی آید. بعد به خودت نهیب می زنی. صبح کله سحر کی میوه می خورد؟

باز بوی قهوه به مشامت می رسد. ناتالی قهوه دومش را می خورد. از خودت می پرسی امروز چه شده ؟ چرا ناتالی پشت سر هم قهوه می خورد و سیگار می کشد. دیگر روزها که کله سحر سیگارش را تمام نکرده سرکار می رود. شب که می آید جسته گریخته با زبان بی زبانی از مانکن یهودی تعریف می کند. گاهی نمی فهمی که این مانکن یهودی را دوست دارد یا از او  متنفر است. ملامت یا تعریفش را می کند.

ناتالی هر وقت که می آید یک چهره دارد. یک بار خیلی شاد است و با نشاط روز بخیر می گوید. یک بار می آید دلخور است. یک بار می خواهد زمین و زمان را به هم بکوبد. اگر هر بار ازش یک فیلم بگیری می شود یک داستان خوب و با آن می توانی در جشنواره "کن" شرکت کنی.

 بعد برنده شوی و یک زن زیبا با موهای پریشان و آرایش غلیظ و لباسی تحریک آمیز به سوی تو بیاید. نزدیک و نزدیک تر شود و نشان جشنواره را به تو بدهد. بعد زنان زیبای دیگر هم تو را دروره کنندو بغل به بغل عکس بگیرند. به به و چه چه کنند و ببوسند.

زنان زیبا زیاد و زیادتر می شوند تو آنها را می بوسی. لب هایت از لبهایشان جدا نمی شود و هنگام بوسیدن می خواهی که قلبشان را از سینه هایشان بیرون آوری و برای خودت نگاه داری. آنها توی دلشان قند آب می شود و به تو پیشنهاد می دهند که یک شب با آنها باشی.

بعد تو را و مردانگی ات را توصیف می کنند. شامپاین تعارف می کنند و با تو در هتل پنج ستاره می خوابند. صبح که بیدار می شوی مستخدم هتل برایت صبحانه می آورد تا به شیوه اصیل فرانسوی در رختخوابت صبحانه ات را نوش جان کنی و بعد گم شوی بروی تا کس دیگری بیاید و دست زن دیگری را بگیرد و شب خوشی را به صبح برساند.

تو خوشبخت در میان سیلی از زنان و مردان می لولی و از فیلمها و برنامه های آینده ات صحبت می کنی. باید برنامه ریزی کنی تا از جایزه سال دیگر عقب نمانی.

ناتالی سیگار دیگری را روشن کرد. بویش تا مغزت رسوخ می کند.

دست برنمی دارد. گویا که با سیگار کشیدن مشکلاتش حل می شود. مشکلات مالی اش، مشکلات جنسی اش و ریخت مانکن یهودی که هر روز برایش فخر می ریزد و جسم پیر و رنج کشیده اش را به بند می کشد.

به خودت می آیی. هنوز به سقف چشم دوخته ای. دیگر چشمهایت سفید شده است بس که به این قبر سفید نگاه کرده ای.

دیوارهای سفید و زمین هم سفید. نیم خیز می شوی و پرده پنجره را کنار می زنی.

تابلوهای پشت پرده هم سفید شده اند. چه برفی آمده است وقتی تو چشم به سقف دوخته ای. درخت همسایه شانه خم کرده است و لکه های سفید را به تن می کشد.

به برف فکر می کنی. اگر یک کاسه برداری و یکی از شاخه ها را بتکانی و در کاسه بریزی. کمی مربا ، یا شکر بر رویش بریزی، چه مزه ای خواهد داشت. اما مربا از کجا بیاوری؟

اگر نشود خورد می شود که آدمک برفی بسازی. فکر بدی نیست. آدمک با یک شال سرخ به گردن و یک زردک و چند تا دکمه برای زنده جلوه دادنش.

اما نه. آدمک تکراری است. همه جا تبلیغ آدمک می کنند. در فیلمها و داستانهای کودکانه، در کوچه و بازار همه این طور جلوه می دهند که آدمک را دوست دارند. همه شان دروغ می گویند.

کی یک آدمک یخی را که بی حرکت ایستاده است را دوست دارد. ادمک مثل یک احمق می ایستد تا آفتاب و باد و باران نابودش کنند.

مثلا چی می خواهد بگوید؟

باز هم همه به اطفالشان یاد می دهند که آدمک بسازند. یک آدمک احمق که می ایستد. گاهی جارو به دستش می گیرد و گاهی شال سرخ رنگی دارد تا تن یخ زده اش را از سرما حفظ کند.

دکمه هایش به چی کار می آید. با خودت فکر می کنی. راستی این دکمه ها به چه کاری می آید. نمی فهمی برای چی؟ مغزت سوت می کشد.

باز هم فکر می کنی.

فکر می کنی.

باز به سقف قبر سفیدت نگاه می کنی.

فایده ندارد. با خودت می گویی نباید به مغزت زیاد فشار بیاوری. ممکن است که بیمار شوی . کسی دردت را نفهمد. بعد به خاطر چهار تا دکمه یک آدمک احمق سرت را بگذاری و بمیری.

مگر جانت را از سر راه آوردی. آدمک احمقی که خودش عقل ندارد خودش را جمع کند قاتل جانت می شود.

این ناتالی هم دست بردار نیست. امروز خودش را با سیگارش آتش می زند. شاید امروز خودش را می خواهد با قهوه و سیگار بکشد و مثل آن آدمک تن به مرگ بدهد.

تنت در رختخواب خشک شده.

تکانی به خودت می دهی. فایده ندارد. دستت را بلند می کنی. پایت را جمع می کنی. فایده ندارد. می خواهی از جایت بلند شوی. تنت سنگین شده.

به خودت می گویی بلند شو به این زنک بگو دست بردار. ما را با این سیگار لعنتی و قهوه تلخت کشتی. برو سراغ آن مانکن تا ما کمی آرام بگیریم.

امکان ندارد.

از وقتی که به این قبر سفید کوچ کرده ای هیچ وقت این اتفاق نیفتاده است که اختیار از دست داده باشی.

روزگار است دیگر، مگر چیزهای دیگری داری که اختیار داشته باشی. می خواستی از دست ملای سرکوچه خلاص شوی. آمدی که از دستش نفس بکشی، به گیر آدمک هایی افتادی که هر یک شنبه می آیند به تو می گویند خدا یکی است و تو باید به آنها لبخند بزنی و با زبان  بی زبانی تایید کنی. فرقش با ملای سرکوچه تان این است که اینها مجبورت نمی کنند خدایشان را باور کنی و برایشان دروغ ببافی.

دوباره امتحان می کنی. دستت را بلند می کنی. سنگینی می کند.

همین چند لحظه پیش رفتی و پرده های تابلو را کنار زدی و درخت همسایه را دیدی. باید جست بزنی.

با یک جست بلند می شوی و دروازه اتاقت را باز می کنی تا ناتالی را زیر رگبار ناسزا بگیری. اما هرچه می گردی ناتالی را نمی بینی. پس چی از صبح تا حالا مغزت را باد باد کرد. کجا رفت؟

به اتاقت بر می گردی.

می خواهی به تختت بروی و زیر پتو خودت را بچپانی تا از سرما فرار کنی.

اما نمی توانی. چشمهایت از حدقه بیرون می آید. یکی در رختخوابت خوابیده است.  یک آدمک ، یک آدمک یخی که شالش را در گردنش پیچانده و دکمه ایش را به شکل احمقانه ای کج و معوج در تنش فرو کرده است.

ناتالی روی صندلی اتاقت نشسته و تند و تند سیگار می کشد و قهوه می خورد.

 

/ 10 نظر / 9 بازدید
هادی

سلام خانمی داستانت رو خوندم. جالب بود.

زکریا هاشمی

چه بد هیچکی نیست قبلا یک تعداد از عزیزان فحش می دادند و هیجان انگیز می شد. الان اصلا هیجان نداره.

زکریا هاشمی

چه بد قبلا بعضیها می اومدند فحش می دادند سرگرم می شدم الان هیچ کس نیست.

خدابخش صالحی

سلام آفرين هميشه زيبا نوشتي و مي نويسي منتظرت مي مانم

آناهیتا

بس که دیر اومدی همه رفتن دیگه! دختر خوش ذوق آدم حس میکنه وقت مینویسی باز نرو دیر بیا ها!

تالار همایشهای نمایشگاه بین المللی مشهد

سلام و احترام.تالار همایشهای نمایشگاه بین المللی مشهد آماده میزبانی همایشها سمینارها اجلاسها نشستها گردهمایی ها میزگردها کنفرانسها کنگره ها سمپوزیومها دوره ها و کارگاههای آموزشی جشنها ، جشنواره هاو مجامع عمومی شماست تلفن تماس: ۵۰۲۳۴۰۰-۰۵۱۱ ۵۰۰۵۳۱۱-۰۵۱۱ ۵۰۷۰۰۵۴-۰۵۱۱ تلفن همراه: ۰۹۱۵۳۱۳۷۰۶۱

خدابخش صالحي

سلام بر شما وبلاگ قبلی ام مسدود شد از این به بعد در این خانه ی جدید سر بزنید