قصه های دلتنگی

همه مي دانند كه دلتنگي ام از آن جاست نه اينجا اگر لب فرو بسته ام چه كسي مي داند كه من او روز گاري سر و سري داشتيم و اكنون چون بيگانگان سايه وار از كنار هم مي گذريم چه كسي مي داند كه من و او در كنار هم چه روز ها گذرانده ايم كه حالا سايه اي هم از خاطرات آن باقي نمانده چه كسي مي داند نمي دانم چه كسي چون من اين دلتنگي را ديده است بايد بپرسم از درد كشيدگاني كه از او خبر دارد به درد فرا غش گرفتارند بايد بپرسم تا از اين غربت راه ديار يار را بياموزم بايد چشمهايم را ..............

/ 4 نظر / 11 بازدید
azadeh

آخه کيه که اينقدر تنهاست.

azadeh

ممنون که به وبلاگ من سر زدين. در ضمن نظر لطفتونه

dawod hakimi

سلام خانم فاخره فکر می کنم احساست بسيار رنگی است که با خواندن معر های ما (شعر که نيست) دلت می سوزد بازهم از ما سر بزنيد و مارا تنها نگذاريد