سپیده گل 2

پیر مرد انگشتان دخترک را در میان دستانش به آرامی نوازش کرد. انگشتانی سفید و باریک درکف دستش انگشتان پری کوچکی جلوه کرد که به خواب ناز فرو رفته باشد. دخترک چشمانش را بسته بود و به آرامی نفس می کشید.

چشمانش را بست و به سپیده گل فکر کرد. آرام با خودش زمزمه کرد:

·         سپیده گل وقتی پسر آفتاب رادید. 

وقتی سپیده گل پسر آفتاب را دید چه کرد؟ یادش نمی آمد. چطور شد؟ چه شد که سپیده گل دست پسر آفتاب را گرفت و رفت. دیگر یاد پدر را نکرد که نکرد. شاید یادش بیاید که چه به سر سپیده گل آمده است. باز فکرش یاری نکرد. 

اصلا این پسر آفتاب از کجا آمده بود و چطور سپیده گل را دیده بود؟ سر چشمه شاید، سپیده گل زیاد به سر چشمه می رفت و تنی به آب می زد و با زلالی چشمه همراز می شد.

دیگر سپیده گل را از یاد برده بود. یادش نمی آمد که افسانه سپیده گل را چه کسی برایش گفته بود. با خودش فکر کرد شاید که آن را در کتابی خوانده بود. شاید کسی برایش تعریف کرده بود. حتی چهره ای که برای سپیده گل تصور می کرد را هم به خاطر نمی آورد. سالها بود که سپیده گل دست پسر آفتاب را گرفته بود و رفته بود. حتی پشت سرش را هم نگاه نکرده بود. با خودش فکر کرد عجب دنیایی است. یکی که به اندازه تمام دنیا دوستش داری از تو آنقدر دور می شود که حتی نمی توانی چهرهای که برایش تصورکرده ای را به یاد بیاوری.

می شود مثل سپیده گل که می رود و دیگر باز نمی گردد. تصویرها هم برای همیشه می روند و باز نمی گردند. گویی آنها را در خلا جا می گذاری و خودت گذر می کنی. گویی پشت سرت یک کانال دور و دراز است که تو از آن می گذری تا تصویرهای تازه را ببینی و به خاطر بسپاری. بعد آن تصویرها را هزاران بار مرور کنی. کدام زیباتر و به یاد ماندنی تر است. گاهی تصویرها یادت می رود. نمی دانی کدام تصویر مربوط به کدام تابلو است و چه داستانی با چه تصویری هماهنگ است.

یک روز می رسد که از انتهای کانال پر از نقاشی، سپیده گل تنها گل زندگی اش را برایت می فرستد. بدون اینکه تصویری از خودش را به یاد داشته باشی. از خودش پرسید: پس سپیده گل کدام بود. همانی که کنار موهای سیاهش یک گل سفید می گذاشت یا اینکه همانی که در آب تصویر خودش را تماشا می کرد. ساعتها کنار چشمه می نشست و برای چشمه قصه می گفت.

چشمه هم به این قصه ها خوی گرفته بود و اگر یک روز داستان را نمی شنید از جوشیدن باز می ایستاد. گلهای اطراف چشمه می خشکیدند.

·         راستی کدام بود این سپیده گل ؟

شاید سالهای جنگ سپیده گل را با خودش برده بود. شاید سپیده گل دست از رویاها و زندگی در این گلستان برداشته بود و دل به آتش زده بود. در جنگ به کوهها پناه برده بود و همانجا با همرزمانش خودش را به آتش کشیده بود.

دخترک انگشت پیرمرد را فشرد. نگاه پیرمرد به سوی دخترک چرخید. دخترک چشمهایش را باز کرده بود و به چهره خاک الود پیرمرد خیره شده بود.

پیرمرد به سختی خودش را مجبور کرد که لبخند بزند.گویی کوه بابا را بردوشش گذاشته باشند. نفس در سینه اش تنگی می کرد و مجالش را بریده بود. با این همه چشم ازپری اش بر نمی داشت.  لب دختر هم از جا جمبید و لبخند زهر آلودی بر آن نقش بست.  

شاید سالهای جنگ بر شانه های سپیده گل هم سنگینی می کرد. درمیان کوههای پر از برف و با آن همه پستی و بلندی چطور سپیده گل توانسته بود طاقت بیاورد. خوب شاید پسرآفتاب آتشی فراهم می کرد تا سپیده گل بتواند گل روی موهایش را زنده نگاه دارد. فقط به همین اندازه و فقط به همین مقدار توانسته از محبتش قدر دانی کند.

پیرمرد دستی به ریش سفیدش کشید و چشمهایش را به زمین دوخت. آرام و با صدایی پر از آرامش گفت:

·         سپیده گل از خود نشان داشت. تو از سپیده گل چی نشان داری؟

دخترک با شنیدن صدای پیرمرد جان تازه گرفت. خواست برخیزد. پیرمرد با دستش مانع شد.

·         مادرم یک بسته داد که گفت به شما بدهم

قلب پیرمرد تیپید. گویی باغهای گلی که سپیده گل پروریده بود و بعد از رفتنش همه خشکیده بودند، دوباره جان گرفتند. گلهای سرخ دوباره جوانه زدند و غنچه کردند. گلهای نیلوفر بر ستون های ایوان پیچیدند و تن پیر پیرمرد را جوان کردند. بوی سبزه های باران زده در مشام جانش پیچید.

صدای قدمهای سپیده گل در ایوان پیچید. عطر تنش اتاقها را پرکرد. پیرمرد از جایش بلند شد و دستانش را ازپشت در هم حلقه کرد و در اتاق قدم زد. نفس بلندی کشید تا آرامتر شود.

·         بسته مادرت را به کی دادی؟ کجاست ؟

·         به کسی ندادم همینجاست.

نگاه جستجوگر پیرمرد دخترک را کاوید. دخترک بازویش را نشان داد و با صدایی خسته گفت:

·         مادرم گفت که نشان سپیده گل را هنگام ترک پدرش به آفتاب داده است.

·         این آفتاب؟ این آفتاب همه چیز را از من گرفت. دخترم، آبادانی خانه ام و همه دارایی ام . چه شدی سپیده گل که دنیایم بدون تو هیچ است.

دخترک از جایش نیم خیز شد و گفت:

·         مادرم مرا فرستاد پیش شما تا دیگر تنها نباشید. مادرم در این سالها همیشه از شما برایم گفته است.

پیرمرد دست دخترک را گرفت و به لبهایش نزدیک کرد. به چشمان دخترک نگاه کرد انگار که در چشمان دخترک سپیده گل نشسته بود و با لبخندش او را به مهربانی دعوت می کرد. دخترک با کومه های سرخ گویی در آتش می سوخت.

در این سالهای رنج و اندوه سپیده گل چه کرده ؟ کجا بوده است؟ هرچه بوده است گویا که در جایی دیگر امید دلی برای پسر آفتاب فراهم می کرده است. در دلش از آفتاب رنجیده بود. این چنین بی خبر دست سپیده گلش را گرفته و برده بود. بدون اینکه به او بگوید که سپیده گل را به جایی دور می برد. بدون اینکه شروطی که برای بردن سپیده گل برعهده اش بود را برآورده کند. حالا چه کند با این کودکی که برایش فرستاده است. مگر هر کسی می تواند جای سپیده گل را بگیرد؟ حتی اگر دخترش باشد. معلوم نبود که این دختر به راستی دختر سپیده گل بود یا نه؟

دخترک از بازویش تکه ای را باز کرد. پیرمرد دستمال دست دوز سپیده گل را شناخت. در میان دستمال انگشتری سپیده گل می درخشید. اشک از چشمان پیرمرد سرازیر شد. گویی که بغض این سالهای دوری در گلوی پیرمرد ترکید و اندوه دوری از سپیده گل با اشک هایش خود را نشان داد. سالها بود که باور کرده بود سپیده گل از این خانه رفته و دیگر باز نخواهد گشت.

سرچشمه وقتی پسر آفتاب سپیده گل را دید. دیگر سپیده گل نمی توانست دراین خانه و این باغ خود را زندانی کند. دست به دست پسر آفتاب داد و دل از همه غنچه ها و گل ها بریده بود. همان روز بود که پیرمرد درچشمان سپیده گل رفتن را خوانده بود. اما باور نکرده بود. هر روز کوی به کوی رفته بود و افسانه سپیده گل را برای پیر و جوان قصه کرده بود. برای آنان که شنیده بودند و آنانی که نشنیده بودند.

سپیده گل رفته بود و پس از سالهای تلخ و سیاه ، حالا دخترکی با اندامی نحیف ، با نشانی از سپیده گل باز گشته بود. پیرمرد دوباره مردد شد. باز هم باور نکرد. دوباره نشان را دید. دوباره در چشمان دخترک سپیده گلش را دید. باز چشم به دخترک دوخت. دستی به  تن تب دار، به چهره سرخ دخترک نگریست. 

 

 

/ 6 نظر / 21 بازدید
احسان سروری

سلام.هر نویسنده ای شاید به خاطر اینکه خوانده شود جسارت نوشتن به خود می دهد.ممنون که می خوانید جسارتهای بنده را.و البته همراه با نظرات سازنده .راستی یادمه کسی در مورد لینک وبلاگم ازم سئوال کرده بود.پس چرا نیستم؟؟

جلال کریمی

با سلام خدمت شما همکلاسی گرامی من نتوانستم متن سپیده گل 2 رو بخونم نمیدونم مشکل از اینترنته یا وبلاگ شما ؟

زکریا هاشمی

سلام خانمی این داستان را یک بار برایم گفته بودی

معصومه کوثری

سلام دوست خوبم نمی دانم چرا از من رنجیده ای تعجب کردم خواهش می کنم مرا از نگرانی بیرون بیاور تا حد اقل گناهم را بدانم خواهش می کنم در ضمن من نتوانستم نوشته ات را بخوانم باز نشد.

آناهیتا

یه بلاهایی داره سر وبلاگت میاد!!!! یا سر اینترنت!!!! منم مثل بقیه نتونستم بخونم همینقدری که فهمیدم به روز شدی خوشحالم باز میام به این امید که بتونم بخونم شاد باشی