کثیف ترین روزهای زندگی ام

یک روزهایی پریشان ترین روزهای زندگی یک زن است. من در پریشان ترین و کثیف ترین روزهای زندگی ام می زیم. از این کثیف تر سراغ ندارم و از این پریشانی، پریشان تر شاید ندیده باشی. می دانم که این تجربه باید از سرم بگذرد و این گوهر باید سفته شود. اما مرا هیچ امیدی برای تغییراتی شادمانه نیست. 

/ 9 نظر / 13 بازدید
آزاد

ماه رنگ تفسير مس بود. مثل اندوه تفهيم بالا مي آمد. سرو شيهه بارز خاك بود. كاج نزديك مثل انبوه فهم صفحه ساده فصل را سايه ميزد. كوفي خشك تيغال ها خوانده مي شد. از زمين هاي تاريك بوي تشكيل ادراك مي آمد. دوست توري هوش را روي اشيا لمس مي كرد. جمله جاري جوي را مي شنيد، با خود انگار مي گفت: هيچ حرفي به اين روشني نيست. من كنار زهاب فكر مي كردم: امشب راه معراج اشيا چه صاف است ! سروده سهراب سپهری

آناهیتا

زندگی یعنی یک سار پرید... از چه دلتنگ شدی دلخوشی ها کم نیست امید که فقط یک نوشته است نه دلگیری حقیقی

سلام چرا اینقدر ناراحت و ناامید ؟ من زمانی که افسرده میشم به داشته هام فکر میکنم نه به نداشته هام

karimi1000

همیشه داستان اون فردی که کفش نداشت و به زمین و زمان بد و بیراه میگفت رو تو ذهنت داشته باش

نیک سرشت لیلا

یادت باشه هرچقدردردی که سراغت اومده بزرگترباشه،لذتی که پسش میادعظیمتره،وقتی باورش کردی یادم کن!ازدردهااستقبال میکنم مثل عطش کویروبارش بارون، بخش لاینفک زندگیه

سودا دلدار

عزیزم غصه نخورمنم یه مدت همین حس وحال رودارم درکت میکنم امیدوارم که بااین مشکل کناربیای.دوست دارت سودا دلدار. این هم آدرس وبلاگ http://deldarian.persianblog.ir

سارا

فکر کنم درکتون میکنم.خودمم همچین روزایی رو دارم میگذرونم

علی اکبر فیاض

سلام فاخره جان موسوي من سالها قبل با شما آشنا شدم كه در شهر مشهد بوديد آن زمان ما دوستان زيادي در اين شهر داشتيم و همديگر را مي ديديم مثلا جواد جان خاوري بود كه اكنون در نروژ است و احمدي و ...شخص شما بوديد من بارها به خاوري گفته بودم كه فاخره با وقارترين و متين و با اراده ترين دختر بين دخترهاي مهاجر مشهدي است. جواد هم از شجاعت و با هوشي و ذكاوتت مي گفت به گونه اي كه سختي ها حريف فاخره نمي شود علاوه او يك دختر قندهاري است و سختي چشيده و شنيده اما اكنون فاخره جان تورا چه شده كه زندگي فيزيكي دنيوي بر تا فايق آمده و اين گونه پريشان شده اي؟! تو بايد بر خودت مسلط شوي و هيچ غصه نخوري همه چيز در جهان رفتني است و رنج هم روزي مي رود به گونه كه به آن روزها خود مي خندي من خود در سال 1381 به دردي توهمي و فلاكت باري دچار شده بودم كه دكترها جوابم كرده بودند اما يك سفر به كشور عزيزم معجزه كرد بعد از حدود 8 ماه عازم كشورم شده و در دانشگاه باميان تدريس را شروع كردم و بسيار سريع تمام درد ها و افسردگي ها رفت و امروز جوان تر از سال 1382 هستم. به هر حال زندگي و سختي و سستي ميايد از هيچ چيز نترس و غمگين مباش

pحمید

سلام دوست گرامی خیلی عالی بود