دختری با پیراهن سرخ

خدا پشت کلکین ایستاده بود و به داخل اتاق نگاه می کرد. دخترک پیراهن سرخ رنگ را روبرویش گذاشته بود و خیره خیره به آن می نگریست. خدا دل نا دل بود. بیاید یا برود. بماند یا تا سر کوچه به دیدار خانه های دیگر هم برود. 

دخترک پیراهن را دستی کشید و چیزی زیر لب گفت. صدای موزیک ارام شنیده می شد. فرهاد دریا بود که آمده بود و برای جوانان شهر کنسرت اجرا کرده بود. او هم دلش می خواست که برود و اهنگ های دریا را از نزدیک بشنود. مگر پدرش اجازه نداده بود. مادرش هم گفته بود که پدرت اختیاردار است. 

دخترک مادرش را نگاه کرد. مادر از نگاه دخترش گریخت. خدا هم نگاهش را به نقطه دیگری مشغول کرد. موسیقی دور گرفته بود و خانه را به رقص دعوت می کرد. یک کسی گویا، دل اتن داشت. ریتم اهنگ تیز تر می شد و صدای پاهایی که به زمین کوبیده می شد محسوس تر بود. 

مادر از کلکین به بیرون خیره شد. خدا باغچه را آب می داد. دل زن لرزید و به طرف دخترکش رفت و سرش را در سینه فشرد. قطره اشکی بر گونه اش نشست. در دل خود را سرزنش می کرد. اما چاره ای نمی دید. مردش در دست ظالم گرفتار بود و ظالم دخترک را می طلبید و شرم از خدا نمی کرد. همان روز بود که به دروازه خانه آمده بود و با بی شرمی تمام چشم در چشمان محزون خدا دوخته بود و شرط آزادی مردش را در یک شب بزم با دختر چهارده ساله گذاشته بود و رفته بود.

خدا زانوی غم به بغل گرفت. یک لجظه زن احساس کرد که غم سنگینی بر شانه های خدا نشسته است. حتی اشک خدا را دید. زن نهیب زد. خدایا مگر ما چه کار کرده ایم. این چه امتحانی است که از ما می گیری. داریم و نداریم. یک توته ابرو داریم این را هم این مرد بازیچه هوس های خود کرده است. تو که عادلی و قدرت داری. چطور نمی توانی این مرد نامرد را به زمین گرم بزنی.

خدا سکوت کرد. می خواست لبخند بزند اما اینقدر فضا سنگین بود که لبخندش در میان لبانش گم شد. از پشت پنجره دخترک را تماشا کرد. دختر سراپا تازگی و جوانی و زیبایی بود. پیراهن سرخ در تن دختر می رقصید. عجیب زیبایش کرده بود.

شور اتن بلند شده بود و رقص به اوج رسیده بود. گویا که بازیگران صحنه در پرواز بودند. موی هایی که پریشان می شد و صنوبرهایی که به راست و چپ متمایل می شدند. مرد پرده خانه را بالا زد و دخترک سرخ پوش را میال کال خانه ایستاده یافت.

خنده ای از سر مستی کرد و پتویش را بر سر دختر انداخت. دست دختر را گرفت و به دنبال خود کشید. دخترک پتو را بالا زد تا شاید برای اخرین بار خانه و خدا را ببیند. خدا همین طور که سرش را پایین انداخته بود، اشک می ریخت و دانه های اشک از نوک بینی زیبا و قلمی اش بمی چکید و باغچه را آبیاری می کرد.

مرد سرمست دخترک را دوان دوان به سوی موترش برد و او را در موتر نشاند. دخترک نگاهی به در خانه کرد. خدا روی دیوار ایستاده بود و با نگاهی محزون او را بدرقه می کرد. 

دخترک قلبش گویی می خواست از سینه بیرون بیاید. احساس می کرد که تپش قلبش را همه می شنوند. کاش خدا با او می امد. موتر در سینه جاده خاکی در حرکت بود. دست اندازها زیادتر و زیادتر می شد. از دور دخترک خدا را دید که بالای تپه ایستاده است. 

شک کرد. شاید که خدا نباشد. خوب دقت کرد. چشمانش را افتاب می سوزاند و دیدش را کم می کرد. اما خودش بود. خود خدا بود. با همان نگاه محزون و با همان چهره گرفته و اندیشناک او را می نگریست. 

موتر جاده خاکی را ترک کرد و به سوی دره راهش را کج کرد. خنده های مستانه مرد دخترک را می ترساند. 

موتر در دره کمی پیش رفت و لحظاتی بعد در کنار سکویی از سنگ ایستاد. مرد از موتر پایین شد و دروازه را باز کرد و دست دحترک را کشید. دختر از موتر پایین شد و نگاهی به خدا انداخت که ان طرف تر ایستاده بود. می خواست فریاد بزند و کمک بخواهد، اما مادرش گفته بود که تنها راه نجات پدرش در همین است. باید سکوت کند و حتی به خدا هم شکایت نکند. 

خدا او را با چشمانی محزون دنبال می کرد. مرد دخترک را کشان کشان به طرف پناهگاه برد و خنده مستانه ای سر داد. دخترک را بر روی سنگ های خواباند و رویش را به گردن دخترک نزدیک کرد. دخترک خیزی گرفت و خود را به عقب راند. اما نگاه تمسخر آمیز او را از این عقب نشینی ترساند. 

دخترک نگاهی از بالای شانه مرد به خدا انداخت. خدا نبود. دل دخترک لرزید. مرد چادر دختر را از سرش گرفت و ان طرف تر بر روی سنگ ها رها کرد. بعد نوبت پیراهن شد. مرد با حرص تمام می خواست که سرش را در پیراهن دخترک فرو کند. دخترک تقلایی نمی کرد. فقط با چشمانش خدا را می جست و از خودش می پرسید چرا رفته است. 

دستان مرد را بر گرده هایش احساس کرد که بالاتر و بالاتر می امدند و خودشان را به سینه هایش نزدیک می کردند. دستان سرد مرد بر تنش گویی که پاره های اهنی بود که پوستش را می خراشید و قطرات خون از لابلای انگشتان مرد پایین می امد. گویی که تیغ انگشتان مرد تنش را پاره پاره می کرد. 

نفس های مرد را در کنار گوشش احساس می کرد و خنده هایی از سر مستی که گوشش را کر کرده بود. مرد دندانش را بر گوش دختر فشرد. دختر لبش را از درد گزید. نده های مرد بلند تر و بلند تر شد. دختر حتی راه گریز هم نداشت. اگر داشت پایش را نداشت. اگر پایش را هم می داشت چاره ای نداشت جز این که سکوت کند. 

مرد خلقش تنگ شد. پیراهن دخترک را درید تا زودتر پیکر عریان دختر را ببیند. دختر شرمید و در همان حال فکر کرد که خوب شد خدا رفت وگرنه او چطور می توانست با تن عریان در برابر خدا سر بلند کند. خدا فهمیده بود که چه لحظاتی خواهد آمد برای همین خودش رفته بود تا شرم دخترک را نبیند. 

مرد درنگ کرد. همان طور که با انگشتانش پیکر عریان دختر را می خراشید چیزی به یادش امد. باید نهایت استفاده را می کرد. از این لحظات که دیگر شاید برایش پیش نمی آمد. پیش از ان که تن نیمه عریان دختر را تمام عریان کند به لذتی تمام عیار و دیوانه وار فکر کرد. 

بسته ای در جیش بود. بیرون اورد و محتوی ان را در دهانش خالی کرد. دندان های گندیده اش که سالها در نسوار غرق بود نمایان شد. به نظر دخترک دندان های اژدهایی امد که قرار است تن او را پاره پاره کند. 

ترسید و خودش را به پشت خزاند. مرد خنده مستانه ای سر داد. شاید اخرین تقلای دخترک را به سخره گرفت. با پنجه های زهر الودش به جان دخترک افتاد. دیگر دخترک پیراهنی به تن نداشت و تمام تنش غرق در خون شده بود. 

یک لحظه دخترک خدا را دید که بالای سنگ ایستاده و لبخند می زند. شرمید. خدا هم او را با این وضعیت دید. آرزو کرد که خدا آنجا نمی بود و او را نمی دید. مرد ناگهان دست از زخم زدن به دخترک برداشت و نفسش ایستاد. بی حرکت شد. 

دخترک فریاد زد. مرد غلطی زد و به طرفی افتاد. دخترک ترسید و فریاد کشید. زمین و زمان دور سرش چرخید. مرد را تکان داد. مگر فایده نداشت. فریاد هم اگر می زد فایده نداشت. هیچ کس غیر از خدا ان طرف ها نبود و او از خدا می شرمید. تنش سرد شد، داغ شد و توانش را از دست داد. نمی توانست سرش را نگاه دارد و روی سنگها افتاد. 

خدا چادر سرخ دخترک را از ان طرف تر برداشت و بر روی تن عریان و زخم خورده دخترک اندخت. بعد نگاه محزونی به دخترک انداخت و بالای کوه ایستاد. 

 

 

/ 11 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محدّثه

آخی... خیلی تلخ بود.خیلی[ناراحت] ولی شیوه نگارشش رو دوست داشتم[لبخند][گل] مهرافزون[گل]

شهرزاد

خدا! قدرت و عدالتش!وقتی از این چیزها حرف میزنند خنده ام می گیرد. داستان را دوست داشتم البته نقش منفعل خدا هم خیلی بهش می امد. همان نقش همیشگی!

سیدعلیرضا

سلام خانم موسوی غمگین شدم اما از خواندنتان لذت بردم نویسا باشید همیشه

برده ولی آزاد

فکر به اینکه دیگران چرا از من برترند را جز در نادانی خود نمی توان جست. [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] سلام آرزوی روزی خوب برای پایانی بهتر برایتان دارم [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] باید گرفته شود تا که قدر دانسته شود قدر جاده هموار به چشم نابینا دانسته شود موفق باشید همراه همیشگی امیدوارم روزی به خود بودن افتخار شود نه دیگران شدن. پیشاپیش ممنون از حضورتون

جلال

چقد قشنگ می نویسی

سعید مسعود

سلام به شما و خوانندگان یک پیکان نوستالژیک دارم که داخلش و چعبه اش پر است از کتابهای خاص ، کمیاب و نایاب(کهنه و نو) .همه کتابهای برگزیده و باارزش..حتی عامه پسنداش هم مورد تایید عده ای کتابخون حرفه ای هستند چه برسه به کتابهای خواندنی و عمیقش. بصورت سیار می چرخیم و هر جا ، جا دیدیم و چشم ماموران سد معبر را دور ، کتابها را روی کاپوت جلو و جعبه عقب و دور تا دور سقف و باربند می چینیم.دل نازکی هم داریم که به تقاضاهای تخفیف نه نمی توانیم بگوییم.البته در حد معقولش. به رفتارهای اجتماعی مردم هم علاقه مندیم.برای همین برخوردهایشان با مقوله کتاب را به زبانی نزدیک به طنز ، در همین وبلاگ وهمچنین در پیجی در فیس بوک می نویسیم.(صفحه ای به نام کتابفروشی سیار سعید) سفارش کتاب می پذیریم.. لیست کتابها را تا جایی که ممکن بوده در یکی دوتا از پستها نوشته ام.ولی نه همه ی آنها را ،ولی با مطالعه همینها دستتان می آید که چه مدل کتابهایی را عرضه می کنم.تقریبا همه ی کتابهایی که دستفروش ها و نایاب فروشی های انقلاب دارند را دارم. بعضی از دوستان که این پیام را در کامنت دونیشان دیدند گفتند با وجودیکه عادت ندارند کامنتهای تبلیغی را تایید کنند ا

آمنه اخلاقی

این روزها بدجور دنبال تعریف خدایم... تصویری که از خدا ارائه کرده بودید، مرا یاد خدای خودم انداخت... خدایی که این روزها دارم دنبال آن روی دیگرش می‌کردم! وبلاگتان را لینک کردم. خوشحال می‌شوم به من هم سر بزنید.

سیدعلیرضا

سلام خانم موسوی پس از مدت ها به روز شدم به خواندن غزلی در استقبال از فصل پاییز دعوتین...

سایت ساز

با سلام،آیا می خواهید دارای سایت مستقل و حرفه ای شوید؟ آیا می خواهید زحماتی که برای وبلاگ خود می کشید از بین نرود و به نفع صاحبان سایت های ایجاد وبلاگ نشود و برای خودتان بماند؟ آیا می خواهید از دنیای مبتدی وبلاگ خارج شده و به دنیای حرفه ای سایت واردشوید و با گسترش سایتتان اسپانسر ها به سراغتان بیایند؟ آیا می خواهید بدون داشتن دانش برنامه نویسی و دانش راه اندازی هاست وارد دنیای حرفه ای سایت شود؟ آیا می خواهید با کمترین هزینه ممکن دارای یک هاست یک دامنه رایگان و قالب حرفه ای و مدرن سایت شوید؟ آیا قیمت های سرسام آور سایت های ایجاد هاست از ورود شما به دنیای حرفه ای سایت جلوگیری کرده است؟ آیا می خواهید فقط با قیمت باورنکردنی 20000 تومان همه امکانات بالا را یک جا دریافت نمایید؟ آیا میدانید که این امکانات نیاز به تمدید ماهانه یا سالانه ندارند و شما فقط با یک بار خرید ، سایت را برای همیشه از آن خود می کنید؟ آیا میدانید تمام کار های راه اندازی سایت ازجمله راه اندازی هاست و نصب مدیریت محتوای جوملا و قالب های آن توسط شرکت سایت ساز انجام می گیرد وشما فقط سایت خود را طراحی ومدیریت می کنید؟ برای دریافت سایت و کسب اطلاعات

فاطمه

سلام خسته نباشی عزیزم وب باحال و پر محتوایی داری ممنون میشم به شبکه اجتماعی ما هم بیای و عضو بشی بیا و من رو هم اد کن اونجا منتظرم عزیزم فعلا بای