سالهایی که عاشقانه گذشت

میرزا که مرد. گل بی بی انقدر اشک باراند که چشم هایش عاجز شد. گل بانو هر روز یک چشمش اشک، یک چشمش خون بود. ده از آدم خالی شده بود. زمستان دور و دراز شده بود و برف های روی قبر میرزا آب نمی شد تا رویش را سمنت بگیرند. عجیب زمستانی بود. هر چه چوب و چخت دور و اطراف پیدا می شد در اجاق ها سوخته بود.

روی آسمان باز نمی شد. کوه و کمر زیر برف گور رفته بود. گویی که دیو سپیدی روی گلوی آبادی نشسته است و جان مردمانی را که باقی مانده بود را به لب رسانده بود.

سرما مغز استخوان را می سوزاند. کسی را یارای آن نبود که پای از خانه به کوچه بگذارد. گل بی بی روز به روز کمرش خم تر می شد. سرما در تار و پود قالیچه زیبایش رسوخ کرده بود و اجازه نمی داد که بوته ها به گل بنشینند.

در انگشتان گل بی بی هم دیگر توانی باقی نبود. نه میرزا بود که با نگاهش دلش را گرم کند و نه گل بار که با جیغ و پکر اولادهایش را از دور و دوبرش به سوی مادر حواله کند. گل بار هم که بار غم به دوش می کشید و حتی با مادرش چشم به چشم نمی شد. اگر می آمد چشمش به نقش گلیم بود و پلک نمی زد. گویی که چشم نداشت جای خالی پدرش را ببیند. حتی از کوچه خانه خواهرش هم گذر نمی کرد که مبادا چشمش به دروازه بسته حولی خواهرش بیفتد و یا صدای اشک و آه یتیمانش را بشنود.

گل بی بی می دید که دخترکش روز به روز آب می شود. مگر زبانش گویا لال شده بود. یا در دهانش یخ زده بود. حتی دیگر به فکرش نمی رسید که چاینک را بردارد و چای سبز هل دار همیشگی اش را دم کند. شاید که غم از دل اولادهایش برود.

دستانش گویی که خشک شده بود. برف ها کم کم تبدیل به یخ های قطور شده بودند و حتی پای ماندن رویشان هم ادم را تبدیل به یک تکه یخ می کرد.

حتی اگر نفس هم می کشیدی باز دمت مثل تکه های برف روی زمین می پاشید. کسی را نمی دیدی که تلاش کند تا قدمی ان طرف تر بگذارد و یا حرکتی بکند. حتی طفل ها هم از آغوش مادرانشان خود را به پایین نمی لغزاندند. گویی که جدایی از مادر سرمای زمستان را شدت می بخشد.

برف آرام آرام در خیال خود بر بامهای آبادی می نشست. سنگین تر و سنگین تر خودش را بر خانه ها تحمیل می کرد. دیگر کمر بامها هم خم شده بود. هر روز گل بی بی قندیلی را می دید که از چت آویزان می شود. چت چراغان شده بود. مثل چهل چراغهای خانه پدری اش که چت خانه را غرق زیبایی می کرد. آن روزها در آن کودکی ها سعی می کرد که به چلچراغ خانه خیره شود و یا در درخشش آنها غرق شود.

هر صبح که آفتاب می زد. دانه های بلوری چلچراغ در اشعه آفتاب می درخشید و گل بی بی دلش می خواست یکی از ان دانه های بلوری باشد و بدرخشد.

حالا که چت را می دید دلش برای ان دانه های بلورین تنگ می شد. چه زود گذشت بین این دانه بلورین و آن دانه دیگر. این یکی که بدون افتاب می درخشد و ان دیگری که آفتاب را می پرستید. یک لحظه معنی داری گویی بین این و آن گذشته است و میرزا و گل بار را با خودش برده است. گل بانو را این چنین روبرویش نشانده است و در غم فرو برده است. 

تخم های چشم گل بانو هم می درخشید و مثل دانه های بلوری زیبا ثابت مانده بود. چقدر این درخشش زیبا بود. از همان بدو تولد، وقتی دایه گل بانو را در بغلش گذاشت. وقتی که میرزا در گوشش اذان گفت، درخشش چشمان گل بانو بیشتر و بیشتر شد.

این روزها کمتر می دید اما باز هم می توانست درخشش چشمان دخترک گل اندامش را ببیند. اصلا با خودش فکر کرد حتی اگر در خاک گور هم باشد باز هم می تواند این درخشش را ببیند. این درخشش زندگی اش را زیباتر و زیباتر کرده بود. با این درخشش جوان شده بود و همین درخشش او را به زندگی امیدوار کرده بود.

صدای باد هم نمی آمد. اگر می امد حتما دروازه ها و کلکین ها را تکان می داد. دیگر هیچ جنبده ای تکان نمی خورد. حتی دخترکش تلاش نمی کرد که چشم های درخشانش را از نقش های گلیم بردارد و یا کودکش را تشویق به راه رفتن کند.

گل بی بی نگران شد. خواست که از جایش برخیزد و دخترکش را وادار به حرکت کند. اما گویی که برف سنگین بر شانه هایش نشسته بود. باز یک بار دیگر کوشش کرد. دهانش را باز کرد تا زبانش تکانی بخورد و دخترک را نهیب بزند. باز هم نشد. زبانش گویی اسیر دیو سپید شده بود. قندیل های چت پایین و پایین تر می آمدند و به خاکسترهای اجاق رسیده بودند.

گل بی بی نگران شده بود. وقتی نگران می شد قلبش به تپش می افتاد. اما این بار عجیب نگرانی بود. تپش قلبش را هم احساس نمی کرد. گویی از وقتی که میرزا به خانه خاک رفته دیگر کسی نیست که قلبش را به تپش بیندازد.

مگر نه صدایی به گوشهایش می رسید. از بیرون خانه صدایی آمد. یکی چتک قدم بر می داشت و نزدیک می شد. مگر او انتظار کسی را نمی کشید. دیگر میرزا هم نبود. ترسید. مبادا که در این روز سیاه کسی حرمت خانه اش را بشکند. میرزا هم نبود که چشم ترسی باشد. دلش به شور افتاد. 

صدا نزدیک شد. نزدیکتر و نزدیکتر. دستی به دروازه برد. دروازه را تکان داد. صدایی نامفهوم از پشت دروازه آمد. نفس گل بی بی در سینه اش قید شد. صداها زیادتر شدند. گل بی بی به تفنگ میرزا فکر کرد. باید تکانی به خودش می داد و تفنگ را از پشت برده می کشید. نتوانست. 

دروازه تکان دیگری خورد. گویی که از جای بر آمد. صداها مفهوم تر شد. یکی به داخل آمد و گل بانو را خیره به نقش گلیم تماشا کرد. همانجا ایستاد و با صدایی که گویی از زیر برف ها بلند می شد گفت:

ـ اینها را هم یخ زده. دیگر هیچ کس در آبادی نیست که زنده باشد. 

 

   

/ 4 نظر / 23 بازدید
لينا

داستان زيباتون رو خوندم موفق باشيد فاخره جان

awara

chera inqader az mordan mordan harf mezani. ma serf jomla awal natser tu ra khawandam. wa albata heteramat ziad taqdim ast.

awara

گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند گفتا به چشم هر چه تو گویی چنان کنند گفتم خراج مصر طلب می‌کند لبت گفتا در این معامله کمتر زیان کنند گفتم به نقطه دهنت خود که برد راه گفت این حکایتیست که با نکته دان کنند گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند گفتم هوای میکده غم می‌برد ز دل گفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند گفتم شراب و خرقه نه آیین مذهب است گفت این عمل به مذهب پیر مغان کنند گفتم ز لعل نوش لبان پیر را چه سود گفتا به بوسه شکرینش جوان کنند گفتم که خواجه کی به سر حجله می‌رود گفت آن زمان که مشتری و مه قران کنند گفتم دعای دولت او ورد حافظ است گفت این دعا ملایک هفت آسمان کنند