روز تمام

تمام روز را زیر آفتاب  داغ همان جا نشسته بود. گویی خیال نداشت از جایش تکان بخورد. پاهایش را جمع کرده بود و دستانش را دور پاهایش حلقه کرده بود. چشمانش به راهی دور دوخته شده بود. چشمش به راه دور و دلش همانجا جای خوش کرده بود. چاشت ترق مگس ها را هم هلاک کرده بود و خود را گوشه کرده بودند. من هم زیر درخت پناه گرفته بودم. طاقتم طاق شده بود. از صبح ملا اذان که آمده بودیم، همین جا جای خوش کرده بودیم.

تاکسی وان هم هلاک شده بود. پیر مرد چند بار رفته بود و سر و رویش را شسته بود و آب خورده بود. اعتراض هم نمی کرد. مثل اینکه فهمیده بود این مسافر مثل دیگر مسافرها نیست. این مسافر گپ های دلش سوزاننده تر از آفتاب امروز است. تن به تقدیر داده بود و صبوری می کرد. تاکسی را در سایه درخت پارک کرده بود و خودش به تماشای مسافر نشسته بود. شاید که به اندیشه ای دور و دراز فرو رفته بود.

سنگی را یافتم و رویش نشستم، گرما صورتم را می سوزاند. سنگ هم داغ بود.

" اینجا جهنم است دست به خاک می زنی آتش بیرون می آید. "

چاره نشستن نبود. دوباره بلند شدم و به طرفش رفتم. کنارش نشستم. چشمانش دورها را رها کرد و لحظه ای بر چهره ام لغزید. لبخند تلخی بر لبش نشست. اشک پلکش را رها کرد و بر گونه اش غلتید. گویی که همه گذشته و آینده اشکش را تعقیب می کرد. یک جایی را می پالید. یا کسی را انتظار می کشید. یا اصلا به چیزی فکر نمی کرد. سعی می کرد آرام باشد. امّا چه آرامشی داشت. چه می توانست بکند.

آرام نشسته بود مثل گوساله ی حاجی غلام که هر سال سر کوچه قربانی می کرد، تن به تقدیر داده بود و دور دست ها را می پایید. هر بار که گوساله ای سر کوچه بسته می شد خبرهای نو می آمد. حاجی غلام گوساله های سفید را زیادتر می پسندید. آنها هم آرام بودند. زیاد چیزی نمی خوردند و گوشت شان هم نازک بود. چند تا همسایه آن طرف تر را هم سیر می کرد.

گوساله حاجی غلام شب تا صبح در کوچه چشم پت نمی کرد. صبح که می شد. قصاب می آمد دعا و پناهش را می کرد. یک تکه قند در دهان حیوان می انداخت. چند سکه خیرات را به گدای گر سر بازار می داد و پاهای حیوان را می بست. این مهارت را فقط قصاب محل ما داشت. اون هم به خاطر حاجی بود. اگر حاجی کلان نمی بود. عاقل و معتمد نمی بود کی می توانست این کوچه و محل را آرام نگاه کند. برای همین هر وقت و بی وقت گوساله ای را می کشت. قصاب گوساله را به میله سر کوچه تا چاشت آویزان می کرد. به همه اشتوک های محل چشم ترسانی می داد مبادا احترام حاجی را نکنند. اگر خدای نکرده در عید دست حاجی را نبوسند. ممکن است حاجی غضب کند و آنها را مثل گوساله از همین میل آویزان می کند.

اشتوک ها آن روز تا چاشت خود را نشان نمی دادند. مبادا قصاب آنها را هم مثل گوساله آویزان کند. قصه های زیادی از ظلم این قصاب در دهان ها می چرخید. شنیده بودند که یک بار غضبناک شده و زنش را با ساتور زده است. یک بار دخترش را مثل گوساله از چت آویزان کرده است.

در آسمان بوی ابر هم نمی توانستی پیدا کنی. تاکسی وان هم دیگر بی طاقت شده بود. صبح که به در دروازه زندان آمده بود. ترسیده بود از اینکه این مسافر را ببرد. دل نا دل مسافر را گرفته بود و تا اینجا آورده بود. شاید در دلش به ریش این مسافر می خندید.

 «یکی نبود بگوید تو که خودت صبا اینجا راهی هستی. پس چی آمدی همین روز آخر را هم در این مکان می گذرانی. به هیچ عقلی درست نمی آید. قبرستان هم پیش از مردن تماشا دارد؟ قبر پدر و مادرت را چی می کنی؟ صبا خودت به همان راهی می روی که آنها رفته اند».

تاکسی وان دوباره رفت تا دست و رویش را بشوید. مرد از جایش بلند شد. سرش را روی سنگ قبر گذاشت و چند بار سنگ را بوسید. چقدر تفاوت بود بین گوساله حاجی و این مرد. گوساله انتخاب نمی کرد. نیایش نمی کرد. سنگ قبر پدرش را نمی بوسید. به رفتن فکر نمی کرد. گوساله حاجی حتی نمی دانست چرا قربانی می شود.

مرد ایستاد. به تاکسی وان نگاه کرد و لبخند تلخی زد. تاکسی وان نگاهش را از مرد دزدید. مثل اشتوک هایی که از گوساله حاجی می ترسیدند و وقت سر بریدن خودشان را یک جایی گم و گور می کردند. شاید تاکسی وان هم گوساله حاجی را آویزان از میله  دیده بود و از حاجی چشم ترس داشت.

مرد به من نگاه کرد. گویا می خواست بگوید که تاکسی وان را ببین. زیر آفتاب داغ مغزم به جوش آمده بود. در چشمانش جستجو کردم. در چشمانش هیچ موج می زد. گویا همه چیز از درونش کوچ کرده بودند.

سنگینی داغی در تاکسی حاکم بود. فردا که گوساله حاجی از میله آویزان می شد. اشتوک ها خود را یک جایی گم و گور می کنند. چشم شان ترسیده می شود و تا مدتی شوخی نمی کنند. دوازه خانه حاجی کسی تیر نمی تواند و حاجی چاشت ها می تواند کپه مرگش را بگذارد.    

 

/ 2 نظر / 16 بازدید
می شناسی

سالها پیش اینقدر بد نمی اندیشیدی. منتظر لبخندت هستم

داوود نصیری

نگاه با مزه ای داری. اگه دوست داری بهم بگو با این نگرش از کی باهاش آشنا شدی؟