برای یک همسفر

به یاد و خاطره منیره کبیری که مدت زیادی نیست که بار سفر بسته و ترک یار و دیار کرده و نزدیکانش را به این میهمانی بی باز گشت داغدار کرده است. برای روزی که در کنار باغچه دانشگاه نشسته بودیم و گرم گفت و گو های تلخ و شیرین، از هر دری بری می آمد. 

به لب حرف و به دل فریاد دارم ای دوست                          به یادت خاطر ناشاد دارم ای دوست

امسال باز هم بهار می آید و از سر همه ما می گذرد. باز شکوفه ها باز می شوند و لاله ها سر از زمین بر می دارند و به روی عاشقان لبخند می زنند. بهار می آید. امّا بهاری که تو چشم به تمام زیبایی های آن بسته ای و دل به دیار عشق داده ای. می بینی که دنیا چه بی وفاست. انگار که سالهاست که از میان بچه های علوم سیاسی کوچ کرده ای. این کوچ اگر چه به مقصدی بی باز گشت است و سفری بی انتها را در پی دارد. چه می دانیم که توشه ای که برداشته ایم کافی خواهد بود. گاهی آنقدر زود است که اطرافیانت سردرگم از یکدیگر سوال می کنند آیا حقیقت دارد؟ اشک در چشمان دوستان و یاران بی اختیار جاری است. بس دشوار است باور کردن نیامدن همکلاسی به کلاس درس. آن سالها گاهی اگر دوستی برای همکلاسی از دست رفته اش بس افسوس می خورد، آن را به سختی باور می کردم. یا درکی از سفر یک هم سفر نداشتم. اکنون این سفر نا به هنگام، که تو را بس خوش می آید مرا بس مبهوت کرده است. ناباورانه دلداری های اطرافیانم را گوش فرا می دهم مگر بس دشوار است باور این منزل گزیدنت.   

 

/ 7 نظر / 15 بازدید
می شناسی

از هجوم نغمه اي بشكافت گور مغز من امشب: مرده اي را جان به رگ ها ريخت، پاشد از جا در ميان سايه و روشن، بانگ زد بر من: مرا پنداشتي مرده و به خاك روزهاي رفته بسپرده؟ ليك پندار تو بيهوده است: پيكر من مرگ را از خويش مي راند. سرگذشت من به زهر لحظه هاي تلخ آلوده است. من به هر فرصت كه يابم بر تو مي تازم. شادي ات را با عذاب آلوده مي سازم. با خيالت مي دهم پيوند تصويري كه قرارت را كند در رنگ خود نابود. درد را با لذت آميزد، در تپش هايت فرو ريزد. نقش هاي رفته را باز آورد با خود غبار آلود. مرده لب بر بسته بود. چشم مي لغزيد بر يك سرح شوم. مي تراويد از تن من درد. نغمه مي آورد بر مغزم هجوم.

می شناسی

می دانم غصه داری سری زدم تا از غم رهایت کنم نمی دانم فایده دارد یا نه

می شناسی

مجنون که کمال عشق و حیرانی داشت مهری نه چو این مهر که میدانی داشت این مهر نه عاشقی ست ، مهری ست که آن با یوسف مصر پیر کنعانی داشت

هجرت

با سلام....... وقتی دوستی سفر میکند سه بر چهارم حصه خوشی ها را با خود میبرد ولی اگر برنگردد همه را با خود برده است. اما شاعر چه میفرماید.... گر کشی و گر بخشی هر چه میکنی خوبست کشتن از تو میزیبد بخشش از تو محبوبست گر نوازی از لطفم ور کدازی از قهرم هر چه میکنی نیکوست التفات مطلوبست گر وفا کنی شاید ورجفا کنی باید قهرهات مستحسن لطفهات محبوبست جلوه های تو موزون غمزهای تو شیرین نازها بجای خود شیوهات مرغوبست غمزه را چو سردادی هر چه میکند نیکوست ناز را چوره دادی هر چه میکند نیکوست دم بدم زنی بر هم آن دو زلف خم در خم عالم کنی ویران شیوهٔ ترا شوبست یوسف زمانی تو زبدهٔ جهانی تو هر که قدرتو دانست در غم تو یعقوبست دل بعشق ده زاهد دلفسردگی عیبست حق بهیچ نستاند آن دلی که معیوبست وه چه میکند با دل نالهای درد آلود در غمش بنال ای فیض ناله تو مرغوبست

فاطمه

منیره کبیری نیا یادش به خیر منو یاد روزهای خوابگاه قدش دانشگاه تهران انداختین یادمه تلاش میکرد شاگرد اول بشه تا پدرش براش ماشین بخره روحش شاد و یادش گرامی