فرزندان مریم

اینجا با مردمانی همسایه ام. با زنی که امانوئل صدایش می کنند. با صورتی گرد لبی خندان و موهایی سفید که آنها را همیشه کوتاه نگاه می دارد. اولین بار که دیدمش با برادرم برای کمک گرفتن و یادگیری زبان فرانسوی رفته بودیم. او آغوش خود را باز کرد و هر سه ما را در آغوش کشید. مردی از در آمد و به چهره خسته ما نگریست. ما را پذیرفت و حتی سکه ای هم از ما تمنا نکرد. سالها بود که خستگی بر شانه هایم سنگینی می کرد. انگار دستی به یاریم آمد و دستم را فشرد و بارم را سبک کرد. ژان نوئل مرا به تکه نانش دعوت کرد. نانی که تدارک دیده بود ولی در این اندیشه هم نبود که مرا خواهد دید.

هر روز که پا به این خانه می گذارم دستی به نشانه دوستی برایم به هوا بلند می شود و لبخندی از پشت پنجره نگهبانی به استقبالم می آید. امانوئل با اندامی کشیده و خوش لباس به استقبالم می آید. او برای هر یک از افراد همین نقش را یکسان ایفا می کند. همیشه با لباسی زیبا و پاک سر راهت را می گیرد و سوال می کند: آیا نهار خورده ای؟ بعد به لقمه نانش تو را دعوت می کند. وقتی در کنارش می نشینی تا تکه نانی با او تقسیم کنی در خواهی یافت که او هیچ چیز برای خودش نمی گذارد و همه نانش را به تو می دهد. حتی اجازه نمی دهد که شرمنده خاطر شوی. به راستی او را فرزند مریم مقدس می خوانم بس که او آرام و با ایمان و پرهیزگار می بینم.

 فرانسیس همیشه غذایی را که همسرش با عشق برایش آماده می کند از سبزیجات تازه تهیه می کند تا مبادا کسی از اطرافیانش گرسنه بمانند. مهربانانه اشتباهات کلامی ات را گوش زد می کند. دومنیک همیشه در حال جستجوی چیزهای جدید است و حتی سر غذا خوردن هم چیزهای جدید را برایت هجگی می کند. در حالی که سالاد را آغشته به سس می کند یا اینکه ظرفها را خشک می کند. در نهایت دلیل کار کردنش را قرار گرفتن در برابر بخاری ذکر می کند و در حالی که به نوشین نهیب می زند او را به سمت کلاس هدایت می کند. این کار را با استادی کامل انجام می دهد.

من از اصحاب سخاوت ابراهیم ادهم و حاتم طایی را می شناختم که آن هم در کتاب ها خوانده بودم. فکر کن . من یک مسافر خسته ام که سی سال است این سفر را آغاز کرده ام. بدون اینکه حتی نشانی از سرمنزل مقصود بیابم. کوله ام همیشه سنگینی کرده است اما تنها جایی که گاهی می توانم نفسی تازه کنم. در این منزل است. منزلی که  کسی تو را به دلیل خارجی بودن از خانه بیرون نمی کند. جایی که ساکنینش به این نمی اندیشند که اگر تو را کلامی بیاموزند روزی تو از آنها برتر خواهد شد. یا تو را در آخر صف نمی گذارند و بهایی گزاف نمی طلبند. 

میشل مدتهاست تلاش دارد برای دیدن مادر مریضش قصد  دارد اما اگر از او یاری بخواهم باقی خواهد ماند. گاهی ساعتی بیش همسرش را در انتظار می گذارد تا کلام من به نتیجه برسد. فلیپ دوستانه و با حوصله صدایم را تحمل می کند تا بتوانم کلمات را درست بیان کنم و معنی اش را فهمیده باشم.گاهی شاید کم حوصله باشد اما هرگز در چهره اش خوانده نمی شود. از ناتوانی هایم بس دلتنگم اما دلداری های این مردمان است که مرا دلگرم نگاه می دارد. 

 

/ 22 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هجرت

این شعر اگر در حافظه حفظ شود...... ای آفتاب هاله ای از روی ماه تو مه برلب افق لبه ای از کلاه تو لرزنده چون کواکب گاه سپیده دم شمع شبی سیاهم و چشمم به راه تو کی میرسی به پرچم خونین چون شفق خورشید و مه سری به سنان سپاه تو ای دل فریب جادوی مهتاب شب مخور زلفش کشیده نقشه روز سیاه تو شاها به خاکپای تو گل ها شکفته اند ما هم یکی شکسته و مسکین گیاه تو من روی دل به کعبه کوی تو داشتم کآمد ندای غیب که این است راه تو یک نوک پا به چادر چوپانیم بیا کز دستچین لاله کنم تکیه گاه تو آئینه سازمت همه چشمه سارها وز چشم آهوان بنوازم نگاه تو بعد از نوای خواجه شیراز شهریار دل بسته ام به ناله سیم سه گاه تو

هجرت

با سلام کف بر کف جانانه و لب بر لب جام است در دور سپهر آن چه دلم خواست به کام است آنجا که بناگوش تو شامم همه صبح است و آنجا که سر زلف تو صبحم همه شام است من سجده کنم بر تو اگر عین گناه است من باده خورم با تو اگر ماه صیام است تو حور و چمن جنت و ساغر لب کوثر تا شیخ نگوید که می ناب حرام است در دور سیه چشم تو مردم همه مستند دوری به ازین چشمی اگر دیده کدام است افسوس که در خلوت خاصت نشسته وز هر طرفی بر سر من شورش عام است

هجرت

با سلام/// شیوهٔ خوش منظران چهره نشان دادن است پیشهٔ اهل نظر دیدن و جان دادن است چون به لبش می‌رسی جان بده و دم مزن نرخ چنین گوهری نقد روان دادن است خواهی اگر وصل یار از غم هجران منال ز آن که وصول بهار تن به خزان دادن است چشم وی آراسته ابروی پیوسته را زان که تقاضای ترک زیب کمان دادن است سنبلش ار می‌برد صبر و قرارم چه باک تا صفت نرگسش تاب و توان دادن است شاهد شیرین لبم بوسه نهان می‌دهد آری رسم پری بوسه نهان دادن است

علی صادقی

سلام بر فاخره جان امیدوارم بهترین زیباترین و شیرین ترین ساعات دقایق و ثانیه هارا در هر کجایی این گیتی که به به سر می بری سپری کنی. اولین بار است که گذرم به وبلاک زیبا جالب و خواندنی شما می افتد. برای تان آروزی موفقیت دارم شاداب و با طراوت باشید. [گل][گل][گل]

هجرت

با اظهار سپاس بیکران از خانم موسوی و اضافه کنم که حوصله وبلاگ با من نیست ولی اینده را نمیدانم و یکبار دیگر از شما تشکر.ارادتمند شما برای همیشه یوسفی کن گرت اسباب مسیحایی نیست به فلک گر نرسیدی بن چاهی دریاب

علی رها

سلام. خیلی وقته از عیار افتادم که سری به حقیر نمیزنید.امیدوارم در این وبلاگ جدید همراه و هم فکر خوبی برای من باشید.÷یشا÷یش قدمتون گل بارون یاحق

رحیم

قلم ونوشتن شما خیل خیل عالی است قسمت های این وبلاگ را خواندم ولی ندانستم که درکجای ؟ به هر حال کاملا از فن نوشتن شما لذت بردم

رحیم

سلام فاخره جان از این نوشتن زبایت کاش کمی من هم میدانیستم

وحیده

سلام فاخره جان خوبی؟ چی عجب !! دیگه پرسان نکو ..... مه چطور ازین مطالبت خبر نداشتم؟؟ خو دیگه میفامی دلم چقه تنگ شده برت . دیگه ایکه هیچ وقت نوشتن و خواندننمانده برم .چی کنم ؟ سلام برسان به همه و موفق باشی عزیزم .

مسعوده

دختر چقدر شیرین زبانی، خوش دارم که حرف ها و کلمه ها را به هم مییامیزی و از شان یک چیری درست مکنی نه به دل ها می نشیند، به امید مړفقیعت های هر چه بیشترت،