مادرم

مادرم مرا قبل از هم آغوشی با پدرم به دنیا آورد. یعنی اصلا پدری در کار نبود و مادرم با شجاعت تمام مرا به دنیا آورد.

او همه روزهایی را که یک زن می تواند تجربه کند را تجربه کرده بود. صبح ها که از خواب بیدار می شد سر و صورتش را مرتب می کرد، رخت و لباس آبرو دار می پوشید و مثل هزاران زن دیگر شهری سر کار می رفت. به حد مرگ کار می کرد و با تمام وجودش به کارش علاقه داشت.  

مادرم در زندگی شخصی اش سعی داشت که بهترین باشد. دعا و مناجاتش هیچ وقت دیر نمی شد. به فقرا کمک می کرد. با نامحرم نمی نشست و هیچ وقت حلال خدا را حرام نمی کرد. مادرم در بدترین شرایط بهترین ها را داشت.

گاهی که قدم می زد، سعی می کرد که چشمش به زمین باشد تا مبادا دل به گناهی ببندد. مادرم زن فوق العاده ای بود.

یک بار که به بازار رفته بود. کودکی را دید که مادرش رهایش کرده بود. از همان موقع تصمیم گرفته بود که هیچ گاه مرا رها نکند. خوب چه کسی می داند که بچه چه به سرش می آید. مادرم معمولا این را می گفت.

معمولا مادرم موهایش را کوتاه نگاه می داشت. این طوری جدی تر و بهتر به نظر می آمد. معمولا زن های دیگر سعی می کردند موهایشان را بلند نگاه دارند. آرایش مرتبی می کردند و زیورآلات زیبایی به خودشان می آویختند.

مادرم هیچ وقت از این کارها نمی کرد. به همین خاطر کمی بزرگتر از سنش نشان می داد و کمی هم خشن تر از دیگر دخترهای هم سن و سالش به نظر می رسید. از همه مهمتر این که مادرم اصلا سعی نمی کرد که بهتر به نظر برسد.

هر روز که سر کار می رفت. بدون توجه به همکارانش که در طبقه اول تماشایش می کردند به طبقه دوم یا سوم می رفت. وسایلش را مرتب می کرد و کار را شروع می کرد. معمولا وقتی کار می کرد، تمام هوش و حواسش به کارش بود. اطرافیانش کمتر می توانستند توجهش را جلب کنند. این مشکل گاهی باعث عصبانیت آنها می شد.

مادرم ولی در کارش بهترین بود. همه می دانستند با وجود این که خشن به نظر می رسد اما بهترین و حرفه ای ترین در شغل خودش است.  بیشترین درآمد به مادرم تعلق داشت. مادرم ولی اصلا مغرورنبود و درتمام مراحل مشکل کاریش خم به ابرو نمی آورد با تمام قوا کار می کرد.

مادرم و مادربزرگم دو نسل متفاوت بودند. در حقیقت معنی اصلی شکاف نسلی بین مادرم و مادر بزرگم بود. مادر بزرگم زن با اصل و نصبی بود. آبرودار و با فهم و تجربه بود. به همین سبب بود که مادرم را چنین شجاع تربیت کرده بود.

مادربزرگم تمام روزش به کارهای خیلی مهم خانه اختصاص داشت. کارهایی که از مادرش آموخته بود. خیاطی و آشپزی را به خوبی می دانست. بدون این که کتابی خوانده باشد تجربیات علمی و غیر علمی زیادی داشت.

مادربزرگم ولی ترجیح داده بود که بعد از هم آغوشی با پدربزرگم مادرم و خواهر برادرهایش را به دنیا بیاورد. چیزی که مادرم هیچ وقت تجربه نکرده بود. پدربزرگم اما ترجیح می داد که رابطه ای عمیق تر از انی که با مادربزرگم داشت را تجربه کند. مثل تجربه ای که مادرش با فروشنده دوره گرد داشت.

مادر پدربزرگم وقتی پدربزرگم را به دنیا آورد، نمی دانست که باید حقیقت را برای همیشه پنهان کند یا این که با واقعیتی لذت بخش زندگی کند. با خودش فکر کرد که شیرین تر از واقیعتی که تجربه کرده است وجود دارد. اما زنانی که در اطرافش بودند وادارش کردند که حقیقت وجودی پدربزرگم را پنهان کند.

پدربزرگم به شدت به افتخارات خانوادگیش اهمیت می داد و هر جایی که جولان می یافت، از آن افتخارات بیان می کرد.  تا این که یک روز به حسب اتفاق اصل ماجرا را شنید و فهمید که زیاد هم با اصل و نصب نیست، سعی کرد که صدایش را خفه کند تا دیگران حقیقت ماجرا را از دهان دوره گرد بر ملا نشود.

مادرم همه این داستان ها را می دانست و از حقیقت ماجرا با خبر بود. می دانست من شاید مجبور باشم که چشم از افتخارات فامیلی برگیرم اما خوب با این همه ترجیح داد که انتخاب کند که با افتخارات خانوادگی زندگی کند یا این که به خودش افتخار بدهد که زندگی جدیدی را تجربه کند.

در نهایت مادرم انتخاب کرد که مرا قبل از هم آغوشی با پدرم به دنیا بیاورد. در عین حال به این اندیشیده بود که ممکن است که آبروی یکصد و بیست ساله خانوادگی اش به باد برود. یا این که درتجربه های مادرپدربزرگم دامنش را بگیرد.

قبل از این که مرا به دنیا بیاورد. موهایش را مثل هر مادری مرتب کرد. بهترین مدل لباس را انتخاب کرد و بهترین عطرها را انتخاب کرد و آماده شد تا مرا به دنیا بیاورد. مادرم تصمیم گرفته بود که مرا داشته باشد. مهم نبود که بتواند آغوش مردی را تجربه کند تا مرا به دنیا بیاورد. مهم این بود که مادرم تصمیم بزرگی گرفته بود و احساس می کرد وقت آن رسیده است که خودش برای خودش تصمیم بگیرد.

مادرم با خودش فکر کرده بود که درزندگی اش چه چیزی می تواند داشته باشد که واقعی باشد و حقیقت وجودی اش را تفسیر کند. بارها از خودش پرسیده بود که چه چیزی می تواند او را با خودش آشنا کند. شنیده بود که زن یک وظیفه اصلی دارد که اگر این وظیفه را انجام ندهد نمی توان گفت که یک زن به هدف اصلی اش رسیده است. این وظیفه هیچ چیزی غیر از مادربودن نیست. 

مادرم با خودش فکر کرد که اگر بتواند مادر باشد می تواند به هدف اصلی اش برسد. برای همین تصمیمش را گرفت.

من که به دنیا آمدم، مادرم به دنیا آمدنم را پنهان نکرد. هر روز به همه گفت که تصمیم گرفته که مرا به دنیا بیاورد و خودش را بهتر بشناسد. بعد همه کارهایش را از سر گرفت و طبق معمول به کارهایش ادامه داد.

مادربزرگم اصلا از تصمیم مادرم و به دنیا آمدن من اصلا خوشش نمی آمد. برای همین به مادرم گفت که دیگر به دیدن آنها نیاید. با این که مادرم مثل گذشته ها بود. خوب کار می کرد و خوب لباس می پوشید. فقط تفاوتش این بود که مادرم مرا به دنیا آورده بود. قبل از این که با پدرم هم آغوشی کند. اما مادربزرگم به این فکر می کرد اگر مادرم با پدرم هم آغوشی می کرد خیلی بهتر از این بود که بدون هیچ رابطه عاشقانه ای مرا به دنیا آورده است.

مادرم فکر می کرد که رابطه عاشقانه نمی تواند بهترین حامی اش باشد. بلکه یک تصمیم درست می تواند زندگی اش را برای همیشه نگاه دارد. اما این تصمیم مادرم بزرگترین عصیان مادرم در زندگی اش شد. با همه سختی هایی که بود مادرم مرا برای حقیقت خودش نگاه داشت.

اما باز هم مادربزرگم نمی توانست مرا از مادرم بپذیرد. با این همه مادرم مرا به دنیا آورد. قبل از این که با پدرم هم آغوش شود.

/ 10 نظر / 12 بازدید

به راحتي برنده شويد. كافيست لينك زير را در مرورگر خود كپي كنيد. تا برنده پيشرفته ترين Mobile Phones / Gaming Consoles / MP3 Players / HDTVs شوید. http://www.xpango.com?ref=92632953

دختر پاییز

خانم فاخره متنتون فوق العاده بود . مرحبا به این قلم زیبا[گل]

فاطمه

در سرزمین من هیچ کوچه ای به نام هیچ زنی نیست و هیچ خیابانی … بن بست ها ام فقط زنها را می شناسد انگار… در سرزمین من سهم زنها از رودخانه ها تنها پل هایی است که پشت سر آدمها خراب شده اند… اینجا نام هیچ بیمارستانی مریم نیست تخت های زایشگاهها اما پر از مریم های درد کشیده ای است که هیچ یک ، مسیح را آبستن نیستند … من میان زن هایی بزرگ شده ام که شوهر برایشان حکم برائت از گناه را دارد …!!! نمی دانم چرا شعار از لیاقتم ،صداقتم ،نجابتم و … می دهی تویی که می دانم اگر بدانی ب …. به تاراج رفته ،انگ هرزه بودن می زنی و می روی اما بگرد ،پیدا خواهی کرد این روز ها صداقت و ،لیاقت و ،نجابتی که تو می خواهی زیاد میدوزند!! امروز پول تن فروشیم را به زن همسایه هدیه کردم ، تا آبرو کند … برای نامزدی دخترش ! و در خود گریستم … برای معصومیت دختری که بی خبر دلش را به دست مردی سپرده که دیشب ، تن سردم را هوسبازاته به تاراج برد … و بی شرمانه می خندید از این پیروزی …!!!!

آرتمیسا

اونقدر روان و با زبان کودکانه نوشته شده بود که این حس رو به آدم میداد که کودکی نگاشته؛عالی بود با فلسفه ی پنهان زیبا؛موفق باشید‏!‏

لیلا

سلام فاخره جان قشنگ بود

مهناز

سلام حتی نگاشتن این مطلب هم شجاعت می خواد موفق باشید

بهروز

بعضی از زندگی ها فرق میکنه بعضی از خاطرات فرق دارن بعضی از سرگذشت ها متفاوت هستند همیشه یه داستانی برای گفتن وجود داره.......

خسرو

سلام : چه زيبـا و هنرمندانـه گفتيد تمامً يك به يك بر دل نشيند لذت بردم ممنون .861