نغمه خاموش

 

به ذکریّا هاشمی برای مهربانی ها و نامهربانی هایش، به عاشقانه های گم کرده اش.

 

اگر خوب گوش می کردی می توانستی صدای بال پرنده ای در دور دست را بشنوی. سکوت تمام فضا را گرفته بود. دخترک بر روی صندلی چوبی به مرد تکیه کرده بود و به دور دست خیره شده بود. هوا کمی سرد شده بود دست مرد را گرفت و دور شانه اش چرخاند. مرد تکانی به خود داد و دستش را برای دختر رها کرد. دختر نا امیدانه در میان بازوان مرد خود را جای داد و شاید از خود پرسید جایی در میان این بازوان برای او هم هست؟

مرد با نگاهی نافذ اطراف را می پایید. نگران بود. چیزی در دلش غوغا می کرد. برگ ها و شاخه های درختان را پایید. دختر چند بار خودش را جابجا کرد سردرد را بهانه کرد و دوباره سرش را بر شانه مرد گذاشت. گویی جایی برای خود در پاره های تن مرد نمی یافت.

مرد چیزی در گوشش زمزمه کرد. دختر سرش را بالا آورد و چشمهایش را بست. لبهای مرد به آهستگی روی لبهای دخترمماس شد و زود فاصله گرفت. کام مرد تلخ بود از چیزی که برای دختر بی معنی بود. دخترآهی کشید و از سردرد نالید. در دلش غوغا بود و فقط صدایش را در گلویش خفه کرده بود. شاید این اولین و آخرین لحظه باشد. شاید این آخرین بار باشد.

مرد دستش را در دست دختر قفل کرد و بعد در حالی که اطراف را می پایید، دست دختر را گرفت و به لبهایش نزدیک کرد. انگشت وسط را جدا کرد و بوسید. دختر با تعجب به انگشتش خیره شد. صدای خزنده ای از میان برگها می آمد. دختر پایش را اززمین بالاتر گرفت و روی صندلی خودش را تکان داد.

باد خنگی وزیدن گرفت و برگهای خشک خش خش کنان با باد به رقص درآمدند. دختر خودش را جمع و جور کرد و گوشش را برای زمزمه دیگر مرد آماده کرد. دست مرد از گوشه چادر گونه دختر را لمس کرد. انگشتش چند بار بر روی گونه دختر حرکت کرد ومتوقف شد. گونه دختر را رها کرد و با نوک انگشت لب پایین را لمس کرد. بعد با ضربه ای آهسته چانه دختر را به حرکت واداشت.  لبخند ضعیفی روی لبهای دختر نشست. انگار خاطره ای شیرین به یادش آمد یا اینکه این لحظه را در ذهنش ثبت کرد.

دختر چشمش را بست و در تاریکی چشمانش به سرخی پرده چشمش فکر کرد که نور ضعیف آفتاب آن را شدت می بخشید. مرد گوشه چشمی به دختر انداخت. دختر آرام چشمهایش را بسته بود و هیچ احساسی در چهره اش نمودار نبود. تپش قلب مرد بیشتر شد. گویا تمام خون بدنش به طرف قلبش حرکت کرده بود و گرما از دیگر قسمتهای بدنش کوچیده بود. دستانش سرد شده بود و زبانش در دهانش خشکی می کرد. احساس تشنگی داشت. این تلاطم با چهره آرام دختر خنثی شد. با خود اندیشید چقدر از دختر فاصله دارد موجودی که با آرامش چشمهایش را بسته است و تن به نورآفتاب داده است و او که چنین نا آرام و متلاطم است.

دستش را از پهلو به حرکت در آورد  و بدن دختر را لمس کرد. آرام دستش را روی بدنش حرکت داد. نرمی تنش را زیر انگشتانش احساس می کرد و این احساس تلاطم درونش را بیشتر می کرد. نگاهی به دختر انداخت. آرام و با چشمانی بسته هیچ عکس العملی نشان نمی داد. دستش را از بدن دختر جدا کرد و دوباره اطرافش را پایید.

سرش را به گوش دختر نزدیک کرد و چیزی در گوشش زمزمه کرد. دختر تکانی به خودش داد و چهره ناراضی به خود گرفت. صدای باد در میان درختان و خش خش برگها توهم بر انگیز شده بود. کسی شاید در میان درختان آنها را می پایید. مرد دور و برش را پایید و دختر را وادار به بلند شدن کرد. دختر با بی میلی از روی نیمکت بلند شد و انگشتانش را در انگشتان مرد فرو کرد. پهلویش را به مرد فشرد و قدمهایش را با قدمهایش میزان کرد.

آفتاب پاییزی به خانه قدیمی اش باز می گشت و سردی و سرعت باد بیشتر شده بود. هر دو ناگفته های زیادی داشتند امّا دیگر مجال نبود. صدای قدمهایشان با خش خش برگهای سرخ و زرد همراه شد. صدای بال پرنده ای در دور دست به گوش می رسید.  

 

/ 12 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرتضی اسماعیل پور

سلام مطلب جالبی بودش مرسی موفق و موید باشی این آدرس جدیده منه خواستی سر بزن

آناهیتا

چرا خیلی وقته نیستی؟ هر وقت میام بازم با همین مطلب رو به رو میشم؟؟؟؟

فانی

سلام ناگفتنی ها ابدیت شد بیا بدک نیست حد اقل برایت یک تجربه است وبلاگم فقط تجربه عینی زندگی ام هستش منتظرم

كريمي

سلام مسلمان بودن يا نبودن ؟ مهم نيست اما انسان بودن...

آدمیکه از اعتمادش سواستفاده کردی

راستی ای ذکریا الان کجاست البته اگر اصلاً چنین کسی وجود داشته باشه کسی که تو همیشه اسمشو میاوردی من فکر میکنم اون ساخته ذهنت بود که کم نیاری. حسادت مثل اسید میمونه که اول جام خودشو نابود میکنه.

زکریا هاشمی

سلام ادمیکه از اعتمادش سوء استفاده شده اولا هر دوتون اسم منو غلط نوشتید دوم اینکه دنبال من می گردی خوب از خودم بپرس ایمیل دارم تلفن دارم خونه هم دارم. یکی پیدا شد که بگه این فاخره حسوده. کاش یک ذره به خاطر من باشه. بابا همیشه اینطوریه کم نمی یاره که هیچ یک قورت و نیمش هم باقیه قبلا گوشی بر می داشت الان گوشی هم بر نمی داره خلاصه بعد از صد سال یک داستان برای من نوشت که من از ان خاطره خوش دارم. اونم تو خرابش می کنی. داداش بیا و ما رو بیشتر از این نسوزون

نه خانم اشتباه نوشتی من نازنین نیستم اما نازنین را میشناختم. اون خانم تا جائیکه من خبر دارم برگشته کشورش و در دانشگاه اونجا داره تدریس میکنه.اون خانم هیچ تفاوتی میان ملیتها قائل نمیشد و همه رو مخلوق خدا میدونست اما نمیدونم چی شد که واسه همیشه از افغانی بیزار شد دلیلشو نمیدونم. من ایمیلشو دارم اما اجازه ندارم بهت بدم.

من طرف حرفم با شما نبوده. در ضمن واسه من مهم نیست که شما وجود داشته باشید یا نه در ضمن مگه تنها شما زکریا هستید. من نوشتم ذکریا نه زکریا پس منظورم شما نبوده. خونه تم نگهدار دار واسه هموناییکه میان اونجا اینطوری خیلی بهتره.

نمیدونم شما چه گیری دادید به اون خانم از هر کسی میخوای بگیر. میخوای شماره همسرش رو بهت میدم از اون بگیر.

زکریا هاشمی

منم نمی دونم شما هم چه گیری دادید به این خانم. دیگه فکر نکنم حتی شانس اینو داشته باشی که ببینیش. اگر عذر خواهی بود که کرده . چی می خوای بگو بهت بده خلاص