امروز یکی خودش را کشت

غرق گپ زدن بودیم. از هر دری بری می آمد. برادرم در حالی که تکه ای نان در دهانش می گذاشت و خودش را به میز کنار آشپزخانه تکیه می داد میان گپ هایمان را برید و گفت:

داشتم می آمدم بالا پدر دالتون ها گفت که یکی از بالای پله ها افتاده است پایین و مرده است.

 مادرم سوال کرد:

-پدر دالتون ها کی است؟

همسایه طبقه اول که چند تا پسر قد و نیم قد دارد و کلا در حال خراب کاری، دعوا و از در و دیوار بالا رفتن هستند.

-هان اون بیچاره مرده؟ بیچاره.

-نه اون نمرده. فقط به من گفت که این اتفاق افتاده.

بعد سرش را تکان داد و ادامه داد:

-بیچاره شاید سرش گیج رفته و از بالای پله ها افتاده پایین.

توی ذهنم صاحب جسد را دیدم و با فریاد گفتم:

-می شناسمش. حتما همان مردی است که هر روز مشروب می خورد. یک مرد قد بلند، با چهره ای رنگ پریده و نزار.

بعد با خودم فکر کردم، چند روز پیش او را دیدم در حالی که شیشه ای الکل خریده بود و به سمت خانه اش می رفت. رفتگر ساختمان همیشه می نالید و بارها گفته بود که مردک اصلا توجه نمی کند و کلا تمام پله ها را تبدیل به مستراح کرده است. وقتی از کنارش می گذشتم، در جواب روز بخیری که حواله اش می کردم فقط خیره خیره نگاهم می کرد. این روزها اصلا نگاه هم نمی کرد و فقط راهش را می گرفت و می رفت. بوی مشروب آمیخته با ادرار را از چند متری اش می شد استشمام کرد. هیچ وقت حضورش را در روی زمین احساس نمی کردم. گرفتار چه بود؟ نمی دانم؟ آرزو داشتم یک روز از ماجراهای زندگی اش با خبر شوم. چند بارآرزو کردم که او نباشد. چون او برایم مرد اسرار آمیزی است. چندین بار از خودم سوال کردم و صحنه را در ذهنم باز سازی کردم. بعد گفتم:

-حتما خودش را کشته

خواهرم وسط حرفم دوید و گفت:

-نه شاید این طور نبوده شاید ناخواسته افتاده و از ارتفاع زیاد پرت شده ما چه می دانیم

با خودم فکر کردم شاید راست باشد اگر می خواست خودش را بکشد پس چرا از آن طرف ساختمان یا از پنجره خودش را پرت نکرده است. ولی کرکره های کنار پله های ساختمان بلند است و  با یک سرگیجه کسی به پایین پرت نمی شود. حتما یک ماجرایی دارد. به آرامی سرکی کشیدم  و ارتفاع را دیدم. ارتفاع زیاد  است ولی کشنده به نظر نمی رسد. ولی شاید ماجرا عشقی بوده است و بیچاره رو به الکل آورده است. مردی با مشخصات او حتما ماجرایی داشته است. تصور کن ادمی با قد و بالای او و با چهره ای چنین جذّاب، اصلا امکان ندارد که داستانی برای گفتن نداشته باشد. امّا حقیقت این است که مرد به همه چیز خاتمه داده است. خوب حالا مساله حل شد دیگر اگر مساله ای هم بود پاک شد. به دهانهای باز و چشمان متعجب اطرافیانم نگاه کردم. لحظه ای همه به نقاط مختلف خیره شدند و بعد دوباره بازار گپ گل کرد.لحظاتی بعد هیچ کس یادش نبود که چه اتفاقی افتاده است.

 یکی در پایین راه پله مرد. مردی در پایین راه پله خودش را کشت.

/ 16 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
می شناسی

خوب یک حرفی بزن از ت کم نمی شه

داود (خورشید نامه)

سلام بی بی[گل] حتی اگر به اندازه لبخندی بیارزم خوشبخت ترین فرد زمینم[لبخند]

کریمی

سلام فاخره خوبی ؟ مطلبت رو خوندم قشنگ بود یه پیشنهاد دارم یه لطفی بکن نوشته هات رو واسه ندای آذر بفرست تا به اسم خودت تو وبلاگ بذاریم[پلک]

کریمی

خدا خیرت بده[گاوچران]

آناهیتا

خانوم عزیز از اینکه گاهی میام به وبلاگت خوشحالم

حسین

بی بی جون سلام معلومه خیلی بیکاری یه جورایی خراب شدی

محمد امین زواری

سلام هم دانشگاهی قدیمی! داستان محکمی نوشته ای و البته از کسانی چون شما با آن سابقه طولانی نوشتن باید هم چنین کارهایی ببینیم. ایام به کام.

سعید هادی

banoo man fekr mikardam ke roz e asheghan da khane ba marde royaahayat hasty ; nemidanestam miri sare kar omidvaram baz ham ashegh beshi in doae yek pedare vase yek dokhtare non ashegh

مریم

سلام فاخره جون عزیز مدتهاست ازت بیخبرم کدوم کشوری در چه حالی؟ درس میخونی؟ دوست دارم خیلی زیاد عزیزم بای