یک روز اگر دل به دریا زد ی و خودت را از دست خودت راحت کردی آن و قت می توانم بگویم که تازه آدم شدی و می توانم تازه برایت حساب باز کنم تازه خیلی حرفها می توانم با تو در میان بگذارم خیلی کارها می شود به دستت سپرد آخه تازه وارد خیل آدم حسابی ها شده ای تو تا حالا می دانستی آدم حسابی کیست ؟ نه مطمئنم که نمی دانستی آخه آدم حسابی که فقط آدم حسابی تنها نیست آدم حسابی به کسی می گویند که از دست خودش راحت شده باشد . راحت شدن هم تازه برای خودش معنی دارد هر کسی که نمی تواند از دست خودش راحت شود راحت شدن از دست خود آدم هم چم و خم دارد باید اموزش ببینی باید دانشگاه بروی باید زیر دست یک استاد ورزیده کار کنی و خیلی باید های دیگر که باید بگویم آما نمی گویم چون می ترسم که یک دفگی هول کنی یا قالب تهی کنی شاید هم نکنی و من اشتباه کنم ولی همین قدر باید بگویم که آهسته اهسته برو چون پیوسته رفتن خیلی مهم است

     هنوز باید حرفهای زیادی برایت بگویم چون راحت شدن از دست خودت خیلی دشوار است اولش فکر می کنی که خیلی آسان است یک روز تصمیم می گیری و بعدش هم خلاص اما هر تصمیمی به دنبالش پیامدهایی دارد که پدر ادم را در می آورد تازه می فهمی که پدر درآوردن یعنی چی ؟ مثل یک معتادی که تصمیم می گیرد که اعتیادش را ترک کند و نمی تواند می خواهد ولی نمی شود بعد می گوید که فردا حتما این کار را می کنم و بعد نمی تواند و فردایش اصلا نمی آید و او به امید فردا هی به خودش فشار می آورد و وعده وعید می دهد که می شود و نمی شود

حالا حرفم را نمی فهمی باید تصمیم بگیری و بعد از آن تازه می فهمی که من چه می گویم حالا حالا ها باید برایت یاسین بخوانم وداستان تعریف کنم تو چه می دانی که حرفهای یک کسی که از دست خودش راحت شده چه معنی دارد ! اصلا در کوچه ای که او قدم برداشته قدمی هم نزده ای خیلی کارها باید بکنی و خیلی راهها را باید بروی تازه به سر در کوچه برسی . تازه بعد از هزاران پیچ و خم می رسی سر خط آن هم چه سر خطی ؟ سر خط اولین قدم در کوچه نهادن .

خیلی دلت می خواهد که داخل کوچه شوی ولی می ترسی سر کوچه کله کشک می کنی نکند کسی سر راهت را بگیرد و بگوید کجا می روی و از کجا آمده بودای و دستت را بگیرد و از کوچه بیندازد بیرون . بعد هول می کنی  و دلت می خواهد کاش یک آشنایی پیدا شود و دستت را بگیرد و لبخندی به رویت بزند و هول را از دلت ببر د و تو را با خود از کوچه بگذراند اما !

اما مگر نشنیده ای که می گویند روز آخر روز نامردی است نه دوستی نه آشنایی و نه خواهر و برادری هیچ کس نیست که بگوید خرت به چند ؟ و تو بیشتر هراس میکنی که چه باید بکنی احساس کوچکی و ضعف می کنی و تازه می فهمی چقدر ناتوان هستی وتو به توانایی هایت غره بودی.تازه غیر از این خیلی چیزهای دیگر دست گیرت می شود که تا حالا حتی بویی از آنها نبرده ای و در تمام عمرت هم آنها را درک نکرده ای و حتی از زبان کسی هم نشانی از آن به گوشت نرسیده است وقتی به خودت می آیی و می فهمی که چه اتفاقی افتاده اشک امانت را می برد و دلت بدجوری می سوزد هر بار که یادت هم می آید تا سالهای سال اشک می بارانی و دست خودت نیست و خودت هم نمی دانی این درد چیست و از کجا آمده ؟ از خودت هی سوال می کنی . عاشق شدی؟ کسی به تو بدی کرده ؟ از چیست که اینطور می سوزی و خودت هم نمیدانی؟ دلت می خواهد یک کسی پیدا شود و برایت توضیح بدهد که برایت چه اتفاقی افتاده ؟

تازه این اول راه است هنوز به پیچ و خم کوچه نرسیده ای و سر دو راهی ها برای یافتن راه تقلی نکرده ای هنوز خیلی از سختی ها را ندیده ای هنوز کسی تو را با نگاهش تحقیر نکرده هنوز کسی نسبت دیوانه و احمق برایت دست و پا نکرده و هنوز بار دلت آنقدر سنگین نشده که دردآشنایی پیدا نکنی تا درد دلت را برایش بگویی و درد تو راآنقدر  بی تاب کرده باشد که توانایی گفتنش را از تو گرفته باشد . هنوز هم نمی فهمی که دارم چه داستانی برایت تعریف می کنم آخر این جور داستانها تعریف ندارد تجربه دارد باید تجربه کنی تا بفهمی خیلی وقتها شده که دلت می خواهد بفهمی ولی توانایی فهم آن را نداری و هر چه پر پر می زنی که بفهمی نمی توانی گاهی هم در یک لحظه همه چیز را در قلبت درک می کنی آن قدر که حتی قدرت به زبان آوردن آن را هم نداری . بعد تازه می فهمی که چقد ر دردناک است ادم یک چیزی را بداند ولی نتواند به زبان بیاورد بعد تازه بر سر در کوچه دستهایت را بلند می کنی و با یار راز و نیاز می کنی و تازه می فهمی که هیچ کس غیر از او نیست که حرفت را بفهمد و با او تنها می توانی به اندازه حال و احوال درد دل کنی و تازه با چشمهایت می توانی عجز و ناتوانی ات را بیان کنیُ و از خودت خجالت می کشی که با این همه عجز و ناتوانی چطور این همه برایش عرض اندام می کردی و خود نمایی می کردی حتی توانایی نگاه کردن به او را هم نداری .

اما اگر بعدش را برایت بگویم که دیوانه می شوی دیگر به من و دیوانگی هایم نمی خندی دیگر اشکهایم را مسخره نمی کنی این همه عشق را دیوانگی نمی خوانی . دیگر حتی باغ بهشت را هم فراموش می کنی فقط به شوق دیدار روزها را به شام می رسانی دیگر همه چیز رنگ می بازد و هیچ رنگی را نمی بینی  

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 7 نظر / 13 بازدید
fakhera

سلام يکی به من سر بزنه . هيچکی منو دوست نداره

رضا

سلام من دوست دارم (;; خوب تا وقتی که کسی ندونه که یه همچین وبلاگی وجود داره که نمی شه، باید تو وبلاگهای دیگران نظر بدی و لینک وبلاگت رو هم بذاری قالبت رو هم اگه عوض کنی بد نيست من يه چيزی در نظر دارم اگه خواستی بگو تا برات رديفش کنم فکر کنم چيزه جالبی بشه (;

چنگیز

با درود و خسته نباشید . راستی اگر در مشهد هستید بد نیست از وضع شهر بنویسید بویژه بگیر و ببند مهاجرین و افرادی نظیر کریم سیاه .

نجوا کاشانی

سلام ، ( در انتظار تو ام ، يک نگاه جاری کن / خزان خاطر ما را ، ازان بهاری کن /نهال تازه ی انديشه ی مرا گاهی / به لطف و مرحمت خويش آبياری کن ) به اميد ديدار

نمك

دوست عزيز سلام خيلی خوب است