چاپنداز

 

 

 

 

(چاپنداز در افغانستان به کسی می گویند که در مسابقه بز کشی بز را به محل هدف می رساند و بز را در اختیار دارد و دیگرسوارکان را با مهارت سوار کاری خودش به این طرف و آن طرف می کشدو برای به دست آوردن و به مقصد رساندن بز جان فشانی می کند . زمانی که بز از دست سوار به دست دیگری می افتد . و گروه هم نمی توانند آن را صاحب شوند و گروه رغیب آن را به هدف گروه خود می رسانند گروه دیگر شکست خورده  است.)

 

 

 

 

♣♣♣

 

اگر می توانستی و چشمت سیاهی نمی رفت می توانستی که  نوکش را ببینی گردنت تا چند ساعت درد می کرد تا چشمت کار می کرد برگ  و شاخه داشت هر سو را که چشم می  گرداندی بنچه بنچه سیب آویزان بود هر کدام یک رنگ هر کدام یک رقم چشمت را خیره می کرد یکی سرخ سرخ بود و یکی زرد یکی هم سرخ با رگه های طلایی چشمت را  نوازش می کرد از هر شاخه بنچه بنچه مثل مر وارید های رنگی پیراهن گلنار اویزان بود وقتی به بالای شاخه ای می رفتی فکر می کردی  که از زمین به انداره فاصله آسمان و زمین دور شده ای خدا می دانست چه کسی این درخت را به خاک نشانده که اینقدر پر برکت بوده وقتی به شاخه های پر بارش که سنگینی بارشان را به زمین داده بودند سیل می کردی تنت به لرزه می آمد شاخه های قهوای رنگ در میان برگهای سبز و میوه های هزار رنگ مار زخمی را می ماند که در شاخ و برگها پیچ و تاب می خورد . مثل ماری که شیر خانم را نیش زد و غلام بابه را از غم دیوانه کرد هر وقت چشم غلام بابه به آسمان می افتاد اهی می کشید و خرش را هی می کرد و صدایش تا بام خانه ما می آمد وقتی که شبها ستاره ها را حساب می کردم با صدای هی غلام بابه می فهمیدم که وقت چشم بر هم گذاشتن است

درخت سیب کال باغ بابه کلانم تنها دلخوشیم نبود اسب کاکا صادق راهم زیاد می خواستم اما مادرم هیچ خوشش نمی آمد که به اسب نزدیک شوم چه اسبی داشت کاکا صادق . یالش مثل چادر گلناز نازک و بلند بود و دمش از چوتی موی گلنار هم مقبولتر بود هر وقت که هوا رو به تاریکی می رفت گلنار گلیم بام می انداخت و کاکا صادق در حالی که اسبش را غشو می کرد زیر چشم به کارهای گلنار خیره می شد همان وقت بود که خانم گل زیر لب کا کا صادق را دو می داد ولی گوشهای کاکا صادق هیچ کدام را نمی شنید

یک بار خودم زیر درخت سیب کال باغ دیدم که کا کا صادق با یک نفر گپ می زند صدای کاکا صادق می امد اما صدای نفر دیگه نمی آمد تا از درخت پایین شدم کاکا صادق تنها شده بود و نفر دیگه رفته بود چشمهای کاکا صادق پر از اشک بود مشت کاکا صادق تنه تنومند سیب را لرزاند همان روز بود که مادرم و خانم گل از سوگ برآمده بودند رختهای سیاه و ابروهای درهم کشیده زنان خانه باز شده بود مدبخت پر از بوهای رنگ به رنگ شده بود که آدم دلش می خواست که فقط در مدبخت نفس بکشد غلام بابه هم آمد و مادرم رصد نانش را به دستم داد تا به او برسانم و یک سیب هم خانم گل به تبره اش انداخت

♣♣♣

 

باد گرمی می آمد زیر افتاب ایستاده شدم تا تنم گرم شود مدتی بود که استخوانهایم یخ می کشید به مادرم گفته نمی توانستم هر وقت می گفتم یک جای تنم درد می کند دستم را می گرفت و پیش خلیفه می برد و او هم چیزهایی زیر لب می خواند و هوای بوی ناک دهانش را به رویم حواله می کرد که تا یک روز از بوی دهانش دلم بد می شدهمو روز هم مادرم دستم را گرفت و پیش خلیفه برد و گریه کرد و زاری کرد خودم هم تعجب کرده بودم چطور مادر مرا پیش خلیفه می برد در حالی که هیچ کس ناجور نیست اما مثل اینکه مادر خودش ناجور بود به خاطر اینکه خلیفه روی کاغذ دعا نوشته کرد و به مادرم داد که همیشه پیش خود داشته باشدچند تای دیگر هم داد و از بس گپ زد سرد گرفته بود به مادرم سفارش کرد که کسی نفهمد چون برای کسی این کار را نمی کند  و مادرم هم قول داد که مرغ سیاه کاکا صادق را برایش راهی کند و بعد در حالی که دست مرا می کشید دوان دوان به خانه رفتیم به در باغ که رسیدیم مادر روی زمین نشست و زمین دربند را کند و با عجله یک چیزی را زیر خاک کرد و با پایش جای کندگی را صاف کرد بعد نگاه تندی به من کرد و من هم از ترس به باغ دویدم و پشت درخت سیب پت شدم .

از صبای همان روز بود که مرغ سیاه کاکلی کاکا صادق گم شد و هر صبح که کاکا صادق از خانه می رفت صدای غال مغال خانم گل و گل آقا از خانه می آمدبه مادرم نگاه می کردم او زیر لب لبخند می زد و شب هم که تاریک می شد کاکا می آمد دیگر تحمل کاکا صادق هم تمام می شد و فریاد می زد و خانم گل هم نفرین می کرد مادرم زیر لب زمزمه می کرد و گاهی لبخند می زد

♣♣♣

شبها که همه به خواب می رفتند و مادرم دستش را از روی سینه ام بر می داشت و دستم را رها می کرد به  باغ می رفتم و زیر درخت سیب دراز می کشیدم و نور افشانی مهتاب را نگاه می کردم گردی پر نورش چشمهایم را خیره می کرد برای همین بود که من عاشق مهتاب بودم وقتی نور افشانی می کرد تمام باغ می درخشید سیب های درخت سیب و برگهایش مثل اینکه گلناز رویشان مروارید دوخته باشد بل بل می زد و چشمهایم را به خود می کشید .بعد دلم پر از غم می شد غم مردن آقایم . دلتنگ لبهای گرمش می شدم که همیشه به  پشت گردنم می چسپاند و می بوسید شبها که به زیر درخت سیب می آمدم بوی سیبها بوی تن آقایم را می داد همیشه او مرا پیش درخت می آورد  و یاد می داد که از درخت بالا و پایین شوم .

اشکهایم زمین پای درخت را گل می کرد آقایم می گفت مرد و اسب گریه نمی کنند هر دو قوی و چابک اند کسایی که قوی باشند همیشه به امید خدا قدم بر می دارند و مانده نمی شوند اما از وقتی اقایم از اسب وقت بز کشی افتاده بود و مرده بود از بازی کردن و بالای درخت رفتن مانده می شدم چشمهایم می سوخت واشک می کرد حتی وقتی نماز دیگر بالای درخت به کارهای گلناز خیره می شدم دیگر لذت نمی بردمُُ. به هر طرف که خیره می شدم یک جای نه یک جایی آقایم را می دیدم که کار می کرد وقتی نزدیک می شدم می دیدم که کاکا صادق ایستاده و کار می کند برای همین هر جا می رفت به دنبالش می رفتم آقایم همیشه وقتی بغلم می کرد احساس می کردم که به اندازه پر کاه وزن دارم تا حالا کاکا صادق مرا به بغل نگرفته و گاهی که زیاد بهانه میگرفتم گل آقا دستم را می گرفت و تا بازار مال فروشها می برد اما تا حالا هر چه اسرار کرده بودم برایم اسب نخریده بود چشمهایش سرخ می شد و دستم را می کشید و از بازار به خانه می برد و به مادرم شکایت می کرد که آزارش داده ام و بهانه گرفته ام من هم به باغ می رفتم و از درخت سیب بالا می شدم و آقایم را صدا می کردم تا مادرم به فغان می آمد و زیر درخت می آمد و تا می توانست سوران می کرد و می رفت .

یک شب کاکا صادق دیر کرد و وقتی آمد خانم گل سر و صدایش بالا شد مادرم باز گوش به زنگ شد و گوشش را به دروازه چسپاند تا از سر و صدایشان چیزی بفهمد وقتی آقایم زنده بود مادرم اینقدر به صدا ها و غال مغالها توجه نمی کرد دستش را کشیدم و به سوی خودم آوردمش و او ابروهایش را درهم کشید و به طرف دیگر مرا تیله کرد تا بیشتر بشنود و با صدایی آهسته سوران کرد که او را آرام بگذارم من هم سرم را زیر بالش کردم و خوابم برد .

صبح وقتی چشم باز کردم مادر رختهایم راآلیش کرد و دوان دوان از خانه بیرون رفتیم خانم گل روی صوفه برنج پاک می کرد و زیر چشمی مرا دید و دقیق شد دستم را کش کردم تا از دست مادر رهایی یابم اما مادر اصلا توجه نمی کرد و درحالی که چادرش را می پوشید. مرا کشید و دوان دوان به خانه مادر کلان برد  به در خانه رسیدیم و دروازه باز شد مادر کلان وقتی ما را دید چشمهایش گرد شده بود و مادرم بی توجه رفت و روی صوفه نشست  و گریه و زاری کرد همه اهل خانه جمع شده بودند و گریه می کردند مادر کلان تا پیشین روی صوفه نشست و گریه وزاری های مادر را گوش کرد و نماز دیگر که شد دست هر دویمان را گرفت و به خانه خودمان برد مادرم پایش پیش نمی رفت اما  مادر کلان اجازه گپ زدن را نمی داد و مرا در باغ رها کردند و به اتاق خانم گل رفتند از بالای درخت سیب می توانستم خانه خانم گل را ببینم برای همین تا توانستم از درخت بالا رفتم تا به نوک درخت برسم به زحمت می توانستم مادرم را ببینم مادرم گریه می کرد و خانم گل هم شرمزده پیش مادر کلانم نشسته بود دلم می خواست بفهمم چی شده چرا مادرم گریه می کند مادرم از وقتی که پدرم مرده بود زیاد گریه کرده بود ولی این دفعه گریه هایش یک رقم دیگر بود نمی فهمیدم چراوقتی  گریه می کند نام پدرم را به زبان نمی آورد چون هر وقت گریه می کرد بلند بلند پدرم را صدا می کرد و دل خانم گل هم به درد می آمد و مادرم را همراهی می کرد .

♣♣♣

مادرم می گفت حالا که پدرم مرده کاکا صادق باید پدرم باشد اما کاکا صادق نمی خواست که اینطور باشد او گلناز را می خواست این روزها هر بار که سر بام خانه گلناز را سیل کرده بودم کا کا صادق پیش گلناز بود مادرم هر روز پرسان می کرد کاکایت کجا بود وقتی می گفتم پیش گلناز بود او دوان دوان پیش خانم گل می رفت و می گفت که کاکا صادق خانه همسایه رفته و خانم گل هم  سوران می کرد گریه می کرد و رویش را به آسمان می کرد و به سینه می زد و اشک می باراند .

از همان روز بود که خانه ما شده بود پر از جنگ و غال مغال و شیون و گریه و هر روز خانم گل و کا کا صادق. کا کا صادق با جنگ و شراز خانه می رفت  تا اینکه دیگر کا کا صادق به خانه نیامد و چند روز بعد پدر گلناز به خانه ما آمد و باز صدای سورانهای خانم گل تا اسمان رفت .

♣♣♣

 بار درخت سیب زیاد شده بود و کسی یادش نبود که درخت را سبک کند برای همین سبد های خانه را جمع کردم و چادر خانم گل را به کمرم بسته کردم و دانه های سیب را از شاخه های روی زمین جدا کردم و با دامنم به سبد انداختم و شاخه های پایین درخت خالی شده بود  سبد های سیب پر شده بود سبد ها را کش کرده به خانه بردم خانم گل چشمهایش مثل خون شده بود مادرم هم پاهایش را بغل گرفته بود و به گلهای رنگی قالین خیره شده بود پدرم همیشه سیبهای درخت را به همسایه ها هم می داد یکی از سبد ها را برداشتم و کشان کشان به خانه گلناز بردم دروازه خانه باز بود و مردها و زنها ی زیادی جمع شده بودند و رختهای زری و رنگ و به رنگ پوشیده بودند . سبد سیب را کش کردم و گلناز را صدا  کردم همه چشمهایشان به من خیره شد مثل اینکه جن دیده با شند کا کا صادق آمد و سبد سیب را روی صوفه ماند و دستش را از زیر بغلم گرفت و روی هوا بلندم کرد و لبش را بر روی گونه ام گذاشت . زنها در حال کوبیدن و خوشی کردن بودند که دروازه به شدت باز شد و غلام بابه مثل اینکه دنبالش سگ  دویده با شد امد و در حالی که زجه می زد و از شدت حول می لرزید و گریه می کردفریادگونه چیزهایی گفت که نفهمیدم اما دست کاکا صادق زیر بغلم لرزید و مرا به زمین گذاشت و دوید من مبهوت مانده بودم گلناز دستم را گرفت و مرا به دنبال خود کشید رختهایش از هر روز زیبا تر بود و از هر روز کلانتر و مهربانتر شده بود . همگی به خانه ما می رفتند مگر خانه ما چی خبر بود شاید غلام بابه به همه گفته بود که بیایند و سیب بخورند رنگ همه پریده بود گلناز قدمهایش لرزان شده بود و به سختی قدم بر می داشت و چشمهایش چیزی را جستجو می کرد و شاید می ترسید چیزی را به چشم ببیند . وقتی به میان حولی ما رسیدیم مثل اینکه به پاهایش سنگ بسته کرده باشند از جایش تکان نخورد اسب گل اقا بی تابی می کرد آدمها وقتی به خانه ما می امدند ایستاده می شدند و خیره خیره یکدیگر را سیل می کردند مادر کلانم را دیدم که پریشان و آشفته مردم را کنار زد و من هم دست گلناز را رها کردم و  به دنبالش رفتم صدای فریاد مادر کلانم آسمان را گرفت و قلبم گویا از سینه ام بیرون می آمد مادرم در میان جمعیت افتاده بود و سرو رویش پر از خون شده بود رگه های خون مثل سیبهای درخت سیب روی مادرم را رنگین کرده بود موهای مادرم مثل شاخه های سیب روی زمین ریخته بودند و خون زمین را گرفته بود دست کاکا صادق روی چشمهایم را گرفت و همه جا تاریک شدسرم را تکان دادم تا چشمهایم باز شود  و پایم سبد سیب را چپه کرد مادرم و موهایش و خونهای رنگین و سیبها با هم مثل یک درخت سیب شده بودند که از بیخ تبر خورده باشد و روی زمین افتاده باشد .  درخت سیبی که نوکش و شاخه هایش را بر زمین می توانستی ببینی و سیبهایش که دست هر کسی به ان می رسید . و سیبهای سرخش از شاخه جدا شده بودند و روی زمین افتاده بودند آقا گلم می گفت سیب میوه بهشت است اگر پای رویش بگذاری و یا از روی زمین جمعش نکنی قهر خدا می آید به طرف آقا گلم رفتم و دستش را گرفتم باید می رفتیم سیبها را جمع می کردیم . اما آقا گلم پتویش را از سر شانه اش برداشت و روی مادرم را پت کرد من هم پتویم را روی سر مادرم انداختم خانم گل فریاد میزد وکاکا صادق را نفرین می کرد دستم را به گردنش انداختم و دستم را بر موهای سفیدش کشیدم گریه های خانم گل آرامتر شد هر کسی برای کاری می رفت تازه از بین جمعیت گلناز را پیدا کرده بودم که مادرم را روی چارپایه کرده بودند و بردند دستم در دست گلناز مثل یخک شده بود سیبهای درخت مادرم خون آلود بر زمین مانده بودند و شاخه های موی مادرم را در حالی که از لب چار پایی آویزان بود می بردند بدون اینکه سیبی داشته با شد . دیگر اگر از درخت سیب هم بالا می شدم مادرم را نمی دیدم .    

 

                                                                                          2/12/82

                                                                                         مشهد مقدس

 

/ 3 نظر / 14 بازدید
?

ببين آدم کس خل ميشه اينجا رو می خواد تا آخر بخونه يک کم کمترش کن بابا!

علي

سلام، وبلاگ خوبی داريد و با مطالب خواندنی. اميدوارم پايدار و موفق باشيد.من نمی دونم چرا مطالب به نسبت بلند من ارسال نميشه؟ اين پرسش من به شما مربوط نميشه ، اما اگه کمک کنيد و منو راهنمايی کنيد ممنون ميشم. خدا نگهدار

نيما

سلام،من همان علی هستم (کنکاش ۷۶)ممنون که به وبلاگم سر زديد.اميدوارم مطالب جديد شما را ببينم. کامياب و پايدار باشيد.