به یاد و خاطره منیره کبیری که مدت زیادی نیست که بار سفر بسته و ترک یار و دیار کرده و نزدیکانش را به این میهمانی بی باز گشت داغدار کرده است. برای روزی که در کنار باغچه دانشگاه نشسته بودیم و گرم گفت و گو های تلخ و شیرین، از هر دری بری می آمد. 

به لب حرف و به دل فریاد دارم ای دوست                          به یادت خاطر ناشاد دارم ای دوست

امسال باز هم بهار می آید و از سر همه ما می گذرد. باز شکوفه ها باز می شوند و لاله ها سر از زمین بر می دارند و به روی عاشقان لبخند می زنند. بهار می آید. امّا بهاری که تو چشم به تمام زیبایی های آن بسته ای و دل به دیار عشق داده ای. می بینی که دنیا چه بی وفاست. انگار که سالهاست که از میان بچه های علوم سیاسی کوچ کرده ای. این کوچ اگر چه به مقصدی بی باز گشت است و سفری بی انتها را در پی دارد. چه می دانیم که توشه ای که برداشته ایم کافی خواهد بود. گاهی آنقدر زود است که اطرافیانت سردرگم از یکدیگر سوال می کنند آیا حقیقت دارد؟ اشک در چشمان دوستان و یاران بی اختیار جاری است. بس دشوار است باور کردن نیامدن همکلاسی به کلاس درس. آن سالها گاهی اگر دوستی برای همکلاسی از دست رفته اش بس افسوس می خورد، آن را به سختی باور می کردم. یا درکی از سفر یک هم سفر نداشتم. اکنون این سفر نا به هنگام، که تو را بس خوش می آید مرا بس مبهوت کرده است. ناباورانه دلداری های اطرافیانم را گوش فرا می دهم مگر بس دشوار است باور این منزل گزیدنت.