فرزندانم

فاخره جان ، پسرم سید بزرگوار خانه ام و جانشین پدران دانشمند و دنیا دیده ام و وارث اجداد شکیبا پیشه ام، حسنی عزیزم بانوی فداکار و زیبای قلبم و اسما جان سخت کوش ترین بانوی زندگی ام، شما را از جانم بیشتر دوست دارم. شما درختان تنومند و پرثمر زندگی ام هستید که باغ خانه دلم را سرشار از شادی و نشاط کرده اید. شادم که شما را سربلند و توانا می بینم. سالها بود که در میان بیم و امیدهای زندگی ام دل نگران فردای شما بودم. فردایی که به نظرم برای شما سخت جلوه می کرد. قلبم در تب و تاب بود، مبادا گزندی از این راه سخت و پرپیچ و خم شما را رسد. گاه دل نگران دل نگرانی های تان بودم. اشک های تنهایی تان را با خون دل تحمل کردم و به امید فردایی که لبتان را به خنده باز کند صبوری پیشه کرده ام.

برای یک پدر سخت ترین لحظه نگریستن به اشک های دخترک زیبایش است که خانه را به امید آشیانه عشق ترک می کند. می دانم که شما گلهای گلستان زندگی ام آنقدر قوی هستید که برای آرامش قلب پدر مژه تر نمی کنید. اما هر پدری این لحظه را درک می کند. من هم همان پدری هستم که تپش های قلبتان برایم افسانه ها گفته است. کلامتان اگر شیرین و اگر تلخ، غمگین و یا شاد را در یاد نگاه داشته ام تا قدرت عشق شما را یاری کند. هر کدامتان را به شیوه ای خوش یافته ام. فاخره عزیزم که عشقش را به امید روزهای روشن درگذشته ها جایی رها کرد و بانوی اندیشه و احسان است. می دانم که صبوری و زیرکی او بسیاری از خاطرها را شاد کرده است و بسیاری به قدرت اندیشه و همت او به سرمنزل مقصود رسیده اند. پسرم که قدرت و متانتش بسیاری از اطرافیانش را متعجب می کند. پسرک صبورم که همتش را فرهاد کوه کن هم ندارد. حسنی بانوی فداکار و بلند نظر و هنرمند خانه اش است. او مادری با توان و قوی است که حتی با مادرم قابل مقایسه نیست. اسما عزیزم که سالهای جوانی اش را در خدمت انسانها سپری می کند. من از این باغ پر حاصل سهمی به بزرگی آرامش دارم. آرامشی که توانایی های شما به من هدیه داده است. شما را سربلند می خواهم.

 هادی