نيلوفر وحشی |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
امروز یکی خودش را کشت
غرق گپ زدن بودیم. از هر دری بری می آمد. برادرم در حالی که تکه ای نان در دهانش می گذاشت و خودش را به میز کنار آشپزخانه تکیه می داد میان گپ هایمان را برید و گفت:
داشتم می آمدم بالا پدر دالتون ها گفت که یکی از بالای پله ها افتاده است پایین و مرده است.
مادرم سوال کرد:
-پدر دالتون ها کی است؟
همسایه طبقه اول که چند تا پسر قد و نیم قد دارد و کلا در حال خراب کاری، دعوا و از در و دیوار بالا رفتن هستند.
-هان اون بیچاره مرده؟ بیچاره.
-نه اون نمرده. فقط به من گفت که این اتفاق افتاده.
بعد سرش را تکان داد و ادامه داد:
-بیچاره شاید سرش گیج رفته و از بالای پله ها افتاده پایین.
توی ذهنم صاحب جسد را دیدم و با فریاد گفتم:
-می شناسمش. حتما همان مردی است که هر روز مشروب می خورد. یک مرد قد بلند، با چهره ای رنگ پریده و نزار.
بعد با خودم فکر کردم، چند روز پیش او را دیدم در حالی که شیشه ای الکل خریده بود و به سمت خانه اش می رفت. رفتگر ساختمان همیشه می نالید و بارها گفته بود که مردک اصلا توجه نمی کند و کلا تمام پله ها را تبدیل به مستراح کرده است. وقتی از کنارش می گذشتم، در جواب روز بخیری که حواله اش می کردم فقط خیره خیره نگاهم می کرد. این روزها اصلا نگاه هم نمی کرد و فقط راهش را می گرفت و می رفت. بوی مشروب آمیخته با ادرار را از چند متری اش می شد استشمام کرد. هیچ وقت حضورش را در روی زمین احساس نمی کردم. گرفتار چه بود؟ نمی دانم؟ آرزو داشتم یک روز از ماجراهای زندگی اش با خبر شوم. چند بارآرزو کردم که او نباشد. چون او برایم مرد اسرار آمیزی است. چندین بار از خودم سوال کردم و صحنه را در ذهنم باز سازی کردم. بعد گفتم:
-حتما خودش را کشته
خواهرم وسط حرفم دوید و گفت:
-نه شاید این طور نبوده شاید ناخواسته افتاده و از ارتفاع زیاد پرت شده ما چه می دانیم
با خودم فکر کردم شاید راست باشد اگر می خواست خودش را بکشد پس چرا از آن طرف ساختمان یا از پنجره خودش را پرت نکرده است. ولی کرکره های کنار پله های ساختمان بلند است و با یک سرگیجه کسی به پایین پرت نمی شود. حتما یک ماجرایی دارد. به آرامی سرکی کشیدم و ارتفاع را دیدم. ارتفاع زیاد است ولی کشنده به نظر نمی رسد. ولی شاید ماجرا عشقی بوده است و بیچاره رو به الکل آورده است. مردی با مشخصات او حتما ماجرایی داشته است. تصور کن ادمی با قد و بالای او و با چهره ای چنین جذّاب، اصلا امکان ندارد که داستانی برای گفتن نداشته باشد. امّا حقیقت این است که مرد به همه چیز خاتمه داده است. خوب حالا مساله حل شد دیگر اگر مساله ای هم بود پاک شد. به دهانهای باز و چشمان متعجب اطرافیانم نگاه کردم. لحظه ای همه به نقاط مختلف خیره شدند و بعد دوباره بازار گپ گل کرد.لحظاتی بعد هیچ کس یادش نبود که چه اتفاقی افتاده است.
یکی در پایین راه پله مرد. مردی در پایین راه پله خودش را کشت.
| لینک | سهشنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸ - بی بی فاخره موسوی |
سپیده گل
پیر مرد با حسرت کاغذ را در دست تا و بالا کرد کلمات را از نظر گذراند. صدای غژغژ دروازه ذهنش را آزار می داد. از جایش برخواست تا دروازه را محکم کند. در تاریک روشن اتاق روی دیوار عکس قدیمی را نگاهی کرد. به عکس خیره شد . عکس با چهره ای فریبنده نگاهش را به نگاه مرد دوخت. با لبخندی که گویی قرنهاست ثابت مانده است. بازگشت و کاغذ را برداشت. کاغذهایی که شاید دیگر قدرتی برای نگاه داشتن پیوستگی شان نداشتند. @@@ چند روز است که اصلا بی کار نمی شوم. گاهی آرزو می کنم تو اینجا باشی و از تو کمک بگیرم. گاهی تمام روز را به کارهای خانه مشغول هستم و در نهایت هیچ کاری نکرده ام. دیروز برف آمد. خنکی اینجا مغز استخوان آدم را می سوزاند. چوبها در بخاری مثل تکه های یخ آب می شوند و هیچ گرمایی به خانه نمی دهند. شبها هر چه پتو و لحاف دارم از میان رختخوابها بیرون می کشم تا از سرما یخ نزنیم. دخترکم را زیر پندهای تکه پنهان می کنم. تا مبادا سینه بغل شود. باد که زوزه می کشد یاد داستانهایی می افتم که شبها برایم می گفتی. اینجا باد مستانه شلاق به دست با سپیده گل قصه هایت در جنگ است. دیروز زن همسایه می گفت که به غالچه مرغهایش گرگ زده و همه را تار و مار کرده است. ترسیدم مبادا به سراغ من هم بیایند و دخترکم را از دستم در بیاورد و تکه پاره کند.کاش تو اینجا بودی و لبخندش را می دیدی. کتابخانه یادت هست؟ کتابخانه را کش کش، با هر زوری بود پشت دروازه کشیدم. تا دروازه را باد نشکناند و گرگ نیاید. گفتم کتابخانه؟ یادت هست؟ هنوز آن کتابهایی را که برایم خریدی را نگاه داشته ام. دیروز صبح که بیدار شدم دیدم اگر هر روز بخواهم کتابها را جابجا کنم وقتم گرفته می شود.قفسه های کتابخانه را جدا کردم و در دو قسمت روبروی در چیندم. این طور روبروی دروازه یک دهلیز روشنفکری خواهم داشت. ترس از گرگ مرا هم روشنفکر کرد. بالاخره باید یک روزی روشنفکر می شدم.دیدی آخرش عاقبت بخیر شدم. زن همسایه برایم تعریف کرده است که گاهی وقتها زمستان آنقدر طول می کشد که دیگر امیدی به آمدن بهار ندارد. زن بیچاره را دلداری دادم و گفتم بالاخره یک روز بهار مجبور به آمدن خواهد شد هرچند که عمرش کوتاه است. @@@ باد دروازه را به شدت باز کرد و به دیوار کوبید.مرد عکس را در طاقچه گذاشت. نگاهی تند با ابروهایی درهم رفته و غرغر کنان به سراغ در رفت. چشم به آسمان دوخت. ابرها خاکستری و تیره پشت به پشت ایستاده بودند. پیرمرد در دلش آرزوی باران کرد. آسمان دوباره غرید و پیرمرد دلگرم شد.شاید ببارد و این ابرهای سرد زمستانی جایشان را به بهار بدهند. دوباره به طرف طاقچه رفت. چشمش به کاغذش افتاد. @@@ کاش تو اینجا بودی. هر روز که ابرها کنار می روند و آفتاب را می بینم به یادت می افتم. برایم تعجب آور است که اینقدر آفتاب را دوست داری. گاهی از این علاقه ات تعجب می کنم. درقصه هایی که برایم می گفتی، سپیده گل با کالسکه طلایی اش به طرف آفتاب می رفت و دریایی از پدرش فاصله می گرفت تا محبوبش را به ساحل نجات برساند. راستی نفهمیدم چرا سپیده گل از پدرش گریخت با اینکه پدرش جادوگر توانایی بود. بیشتر شبها به سپیده گل فکر می کنم . هنوز هم نمی فهمم چرا برای آن پسر آس و پاس و قمار باز اینقدر فداکاری کرد و سرزمین آرزوها را ترک کرد. نمی فهمم. یک بار تو برایم یک قصه دیگر گفتی. یادت هست. قصه قلم طلایی ، گاهی از خودم می پرسم چرا شخصیت های داستان هایت چیزهای عجیب را می خواستند؟ راستی آن قلم چه نقشی در خواسته های یک زن داشته است. اصلا کلان نشده ام و اصلا نتوانستم از حرفهایت نتیجه درست بگیرم. @@@ باد با تمام قدرتش دروازه را باز کرد و کاغذهای نیمه چیره شده را از دست مرد ربود و به چت چوبی کوبید و بر روی زمین پهن کرد. پیرمرد دروازه را با قسمتی از کتابخانه قید کرد و با دستانی لرزان کاغذها را جمع کرد . سر کاغذها گم شده بود. سعی کرد آنها را مرتب کند. ناگهان چشمانش برق زد. کلماتی دیگر در برابر چشمانش خود نمایی می کرد که تا به حا ندیده بود. در میان تکه ها سعی کرد تا جملات را پشت سر هم بچیند. عجیب بود تا به حال در تمام این سالها جملات پشت صفحه را ندیده بود. هیچ وقت کاغذ را نچرخانده بود تا ببیند سفیدی های کاغذ پیامی برایش ندارد. @@@ یادم رفت برایت جمله اصلی ام را بنویسم. مثل همیشه هوش پرک هستم. دلم همیشه می خواست بگویم. زمستان را بسیار دوست دارم چون زمستان چشمم را به چشمان تو باز کرد. هر چند طولانی باشد باز هم بهار خاطر تو دلنشین است. فرصت نداشتم تا برایت چیزی راهی کنم. دیدم یاد تولد تو برایم شیرین است. پدرم همیشه قصه هایت را به یاد دارم هر چند که هنوز هم بسیاری از آنها را نمی فهمم. @@@ لبخند روی لب پیرمرد نشست. گونه هایش چروکید و خنده اش فضای خانه را پر کرد.
| لینک | جمعه ٤ دی ۱۳۸۸ - بی بی فاخره موسوی |
این احساس
این روزها به چیزهای عجیبی فکر می کنم. به مردن. همیشه به این داستان فکر کرده ام و بسیار معمولی به نظر می آید وقتی جوان بودم به این فکر می کردم که با مرگ جاودانی خواهم شد. اکنون می اندیشم که با مرگ نابود خواهم شد. شیخ المتالهین ملاصدرا اندیشمند بزرگ و نواندیش اسلامی جمله ای گفته است که کلا همه دنیای اعتقادی ام را از بین برده است. او معتقد است که همه ارواح جاودانی نیستند و بسیاری ارواح پس از مرگ ار بین خواهند رفت. وقتی آدمی قدم در دوره های میانی می گذارد رنگ آمیزی زندگی به شدت تغییر می کند. رنگ ها جذاب می شود و خدا آن چنان بزرگ به چشم می آید که وقتی در جایگاه اندیشه قرار می گیری به سست بودن و ضعیف بودن بیشتر را درک خواهد کرد. خدا هم گستره بیشتری را در ذهن انسانی در بر می گیرد.
عجیب است این آدمی ، آدمی که همیشه در پی جاودانگی است. به این فکر کردم که با مرگ چه را تجربه خواهم کرد؟ شاید هیچ و شاید بسیاری از چیزهایی که هرگز به آنها فکر نکرده ام.
شاید زندگی در تصور ما و در آیینه اندیشه ماست. مرگ هم اندیشه ای دیگر باشد. نه شاید مرگ یک بیماری باشد. ولی چرا باید بمیریم؟ چه احساسی برای دیگران خواهیم داشت. چند نفر احساس واقعی خواهند داشت و اشک خواهند ریخت؟ یا شاید برای خود و ترسی که برای خود دارند اشک بریزند. من هم برای ترسی که از مرگ دارم اشک می ریزم. احساساتم را بسیاری اوقات تحت تاثیر خود خواهی های خودم می دانم
| لینک | جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸ - بی بی فاخره موسوی |
نی به گلشن راه دارم، نی در آتش خانه ای
نی به گلشن راه دارم، نی در آتش خانه ای
یادداشتی کوتاه برای استادم دکتر سعید حجاریان هر روز آفتاب نور افشانی می کند و شبها ماه بر چهره عاشقان پرتو می افکند. ماه رویان زیادی در تنگناهای روزگار چشم به دور دستها دوخته اند و به امید روز وصل در سحرگاه چشم فرو نهاده اند. ماه برای بسیاری از دلدادگان رخ خراشیده است وصبورانه به نوایشان گوش فرا داده است. این داستان تا بی نهایت ادامه دارد.گاهی عاشق بر در خانه معشوق در خون تپیده و گاه دل از دیار برگرفته است و معشوق را در پناه حق نهاده است. هر روز سخنی از دهانی بر می آید و کلامی وصل و جدایی را در پی دارد. اما هستند انسانهایی که قدم فراتر نهاده اند و در سحرگاه نا امیدی چشم فرو نبسته اند. برای دیدار آفتاب در انتظار مانده اند. آفتاب نور زندگی را درقلب و اندیشه آنان تابنده تر و تابنده تر می کند. راهی که در پیش است بس جان فرسا و سخت است. روشنی را درک کردن و با روشنایی ماندن. بسی جور باید کشید تا به شهر نور رسید و در سایه روشنایی ابدی زیست و امید مهمان همیشگی دلها باشد. روشنایی همیشگی آرزوی همه نسلهای بشر است. بس که تاریکی خوفناک است. زندگی در شهر نور را همه آرزومندند. اما این شهر کجاست؟ چه کسانی به شهر نور خواهند رسید ؟ چه کسانی از این شهر گذر کرده اند؟ هیچ کس نشانی از گذر کردگان ندارد؟ گلشن نشینان هر روز افسانه ای از شهر نور روایت می کنند. تمام مردان افسانه ای به دنبال شهر نور رفته اند و دیگر باز نگشته اند. افسانه ها عجیب و غریب شده اند. هر روز روایتی و حکایتی از دهان پیر بر می آید. روزی سخن از مردی افسانه ای به زبان می آورد که از گذشته های دور و از زمانی نزدیک می آید تا همه گلشن نشینان را به شهر نور ببرد. مرد افسانه ای بسیاری را برده است و در زمانی نا معلوم دیگران را که گلشن را خوش گزیده اند با خود خواهد برد. باید راهی بس خطرناک را پشت سر گذاشت و هر کس که قدم در راه پیر نگذارد در آتش خانه دارد. اما آیا پیر خود نیز این راه را رفته است؟ چگونه خبر از کسانی می دهد که دیگر باز نگشته اند. آه از روایتگر که خود نیز شریک خیانتگران است. بسیاری قدم چنین نهاده اند. نه به گلشن نشینان گوش فرا داده اند و نه چشم انتظار مانده اند. آنان قدم در راه نهاده اند تا دیگران را نیز مژده ای امیدوار کننده دهند.گلشنیان که چشم در چشم مردان راه و دل در سخنان پیر دارند او را نهی می کنند و از شهر آتش می ترسانند که نشانه هایش مانند شهر نور است اما شهر نور نیست. گاهی گلشن نشینان خطا کاران را مجازات می کنند. چه خطایی از این بیشتر که راهی دیگر را نشان دهی و به چشم گلشن نشینان شهر نور توصیف کنی. به چشم گلشن و آتش به گونه ای و در جایی دیگر به گونه ای دیگر وصف شده است. هر بار در ذهن ما افسانه گونه ای جلوه می کند. هر روز توصیف گر ذهنمان مردی را به جرم اندیشدن مجازات می کند. دستان ما به خون بسیاری از گلشن نشینان حقیقت جو آلوده است. باید کوله بار سفر بر گرفت بار سفر بر گرفت تا این افسانه دامنگیر دامنی دیگر را نگیرد. در گلشن جای گرفتن صفاتی چون آتش نشینی دارد. برخیز که نی در گلشن و نی در آتش خانه ای هست.
| لینک | جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۸ - بی بی فاخره موسوی |
najva
عشق من آیا بازهم به دیدار پله های عشق می روی؟ من هنوز هم تعدادشان را می دانم اگر 100 سال دیگر هم از آن در همان زمان بالا بروم بازهم می دانم بر روی کدام پله چه کلماتی را در گوشهایت نجوا کرده ام. یادت هست که چه لحظاتی با هم در آن پله ها گذراندیم. گاهی با خوشی و گاهی به قهر و خشونت زمان را گذراندیم. گاهی آوازخوان و گاه گریان با هم قدم در راه نهادیم. برای آن لحظات دل تنگم و گاهی می اندیشم که این لحظات هرگز وجود نداشته است و هیچ وقت تو را ندیده ام و تو را حس نکرده ام. می دانم که گله مندی از اینکه رفتارم مهربانانه نبوده است. از این بابت در رنجم و امیدوارم مهمان دلت نامهربانی های مرا جبران کند. بارها تو را تجربه کرده ام و تمام لحظاتم را به تو فکر می کنم. گاهی فکر می کنم هیچ وقت از دست فکر تو خلاصی ندارم و می دانم که در تمام عمرم دیگر هیچ وقت در تمام عمر باقی مانده ام جرات این را نخواهم داشت که عاشق شوم. خیلی ضعیف و کم جرات شده ام. می دانم که تو هم در دوره ای از زندگی ات عاشق شده ای و حرفم را خوب می فهمی. نمی دانم چرا عشقت ترکت کرد اما به او هم حق می دهم. این را درچشمانت خوانده ام. می دانی در تمام این سالها هیچ وقت در چشمانت علاقه و اشتیاق به خود را ندیدم.حق داری و من انتظار ندارم که مرا با بانوی قلبت هم رتبه بدانی. زندگی همین است به همین سبب زیباست. اما می دانی اینجا در سرزمین کسانی زندگی می کنم که متفاوت هستند. وقتی اولین بار رافائل را دیدم احساس کردم که فرشته ای کوچک با بالهایی کوچک سعی دارد به من بفهماند که دوست من است. من دوستی را در دستان رجیس دیدم . پسرکی با موهای بلند فرفری قهوه ای روشن با لبخندی که درخشش چشمانش را چند برابر جلوه می دهد. محبت را با ژولیان فهمیدم. هر چند که از همه حشرات می ترسد و بارها این را به او گفته ام و به او خندیده ام. ژولیان که قدرت بازوانش و هیکل ورزشکاریش همه را به تحسین وا می دارد قلبی از طلا دارد. مثل معاون کلانتر در کارتونی های دوره کودکی ام. رافائلا هر چند سیاه پوست است و در هیکل ژولیان را پشت دست کرده است در بخشندگی مانند ندارد. از همه مهمتر اینجا یک سیا پوست با چشمانی به درشتی بادام هر روز با لبخند کودکانه اش استقبالم می کند. اولین پسر خوانده ام درفرانسه، وینر سیاه پوست است که در میان خانواده ام به شیرکاکائو معروف است. او مرا به زیارت کعبه عاشقان برده است. این بزرگ ترین افتخار زندگی ام است. یادم رفت که بگویم کریستینا ماری بل به زندگی ام رنگ و بویی دیگر داده است. تمام غم تنهایی و جدایی از تو را او در دلم به شادی تبدیل کرده است. هر روز از خدا تشکر می کنم که مرا با عشق آشنا کرد و شادم که به من فرصت داد تا چشم باز کنم و زیبایی های این جهان را ببینم.می دانی اینجا گلها رنگ و بویی دیگر دارد. اینجا آدمها دلشان برای هم تنگ می شود. اینجا دوستانی دارم که با برگ گل هم نمی توانم آنان را مقایسه کنم. هیچ وقت شاید ملانی را نبینی اما از چشم من او زیباترین و کارآزموده ترین زن دنیاست. استفانی را نمی توانم توصیف کنم بس که مدیون مهربانی های خالصانه اش هستم. او دنیایی از ناز و نیاز است و هر چهارشنبه وظیفه خود می داند که بیاید و با من درس بخواند. وقتی زمان نفسش را می برد و آمدنش به تاخیر می افتد از راهی دیگر قدمی برمیدارد. حتی زمانی که به دانشگاه می روم نگران موفقیت و عدم موفقیت من است. هر باز پس از هر مرحله می پرسد اگر به من نیاز داشتی حتما زنگ بزن می آیم تا یاریت کنم. هیچ کلمه ای برای جبران مهربانی هایش ندارم. از همه مهربانتر را نمی توانم برایت توصیف کنم. مارک که برای اولین بار وقتی چشمم به قیافه اش افتاد یاد فاگین در سریال الیور تویست افتادم. هنوز هم در خانه او را با نام فاگین یاد می کنم. اما او عجیب ترین و فداکارترین استادی است که دیده ام. او گاهی از مسیر دانشگاه به خانه مان می آید تا مقالات یا سخنرانی هایم را اصلاح کند. من نمی توانم واژه ای پیدا کنم تا او را توصیف کند. دیگر هیچ امیدی به دیدارت ندارم. میان من و تو به اندازه خدا فاصله و جدایی افتاده است. برایت خوشحالم چون مجبور نشدی کسی را دوست داشته باشی که لیاقت دوست داشتنت را نداشت. برای خودم هم شادم که چشم به افقی دیگر گشادم. افقهای اینجا خیلی زیباست. رنگ آب آبی است و سبزه ها هنگام پیاده روی روزانه به دور پاهایم می پیچند.
| لینک | شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸ - بی بی فاخره موسوی |
گناه سعید حجاریان: اندیشیدن
همسرش دردمندانه پرسیده چه می خواهند از تن نیمه جان او. او که چون کودکی شده است فقط می گرید و گاهی می خندد. و ما خوب می دانیم پاسخ این بانو را. دشوار نیست و درکش آسان است، دشمنش هستند چون هنوز می اندیشد و سعید حجاریان چون می اندیشد خصم آن هاست. دشمن تاریکی، خصم خشونت. و شبکوران پند نمی گیرند که اگر می خواهند زندگی را خفاشی در عمق تاریکی بگذرانند باید آفتاب را تعطیل کنند و اندیشه را معطل دارند. کشتن سعید چاره شان نیست او تا همین جا هزاران جوانه داده است. و گناهش همین است.
در یک جلسه بازجوئی، بازجو به من و زیدآبادی و نبوی می گفت – و این را حق به جانب و با ابروهای بالا انداخته و شادمان از کشف بدیع خود می گفت – هیچ می دانید سعید حجاریان در یک مصاحبه گفته باید فضائی بسازیم که انگشتشان روی ماشه بلرزد. این را بازجو از شماره پنجم نشریه راه نو نقل می کرد. نشریه ای که اکبر گنجی می ساخت. با سخن بازجو ما سه زندانی سرهایمان به زیر بود و زیر لب می خندیدیم. سکوت بود. من گفتم خب جناب مستوفی تروریست ها را گفته. گفت فلانی ماست مالی نکنید این را که من هم می گویم. و راست می گفت آقای مستوفی [مستعار] منظور حجاریان در آن مصاحبه کسانی بود که قرار بود رو به مردم شلیک کنند. خوب دیده بود.
نه فقط آن جا دیدیم که چطور به هدف زده سعید، بلکه در همین روزهای اخیر یک خبرنگار خارجی به من گفت دیده است افسری از نیروی انتظامی را که با اشک گفته خواهر و برادر من بین مردم اند من هرگز به آنان تیر نمی زنم. به تعبیر سعید حجاریان دستش لرزیده بود افسر. و خبرنگار می گفت برای همین لباس شخصی ها را به میدان آورده بودند. اما همان ها هم، همین قدر که از بازار مسگرها عبور کنند گوششان صداهای دیگر بشنود آن گاه خواهند دانست که چه موسیقی خوشی در فضای حیات است و چه دلگزاست صدای چکش و پتک.
خشونت آئینان دو بار کوشیدند با گلوله هایشان سعید حجاریان را از اندیشیدن بازدارند. هر دو بار نشد. یک بار به چالاکی در جوی آب غلتید و ماند. تقدیر نبود به گلوله مریدان رجوی کشته شود. دیگر بار یکی از مقلدان آقای مصباح یزدی بود با موتورسیکلت نهاد ریاست جمهوری و همدستانش در پشت موتور منتظر، برابر ساختمان شورای شهر. به شلیک سعید عسگر لبخند همیشگی بر لب های سعید حجاریان که داشت برای یک ارباب رجوع نامه ای امضا می کرد خشک شد. قلم خونین در دستش ماند. او به کما رفت و سعید عسگر به خیال خود کار را تمام کرد.
زمستان که برسد ده سال گذشته است از آن روز. در این ده سال دولتی که خفاش ها به جان دشمنش بودند رفته، و دولتی به جایش کاشته اند که مصباح یزدی تعمیدش داده و سعید عسگر نشانه آن است و قاسم روانبخش و فاطمه رجبی مبلغش و حسین شریعتمداری مغز متفکرش. دشمنان نشانداراندیشه، دارای دیپلم افتخار فرمان بریدگی، مبدعان دروغ، لشکر بی زینهار شلاق، دشمن آشنای مهر و لبخند. همه به جان خصم سعید حجاریان.
اینک این لشکر همه چیز دارد. میلیاردها دلار سرمایه ملت را در دست گرفته، هواپیمای اختصاصی زیر پایش تا به هر جا می خواهد بپرد، دستگاه تبلیغاتی به وسعت در خدمتش که دروغ ها را راست جلوه دهد و حقیقت را به دروغ بیالاید، دشمنان را دوست و دوستان دشمن جا بزند.
ماه پیش روزگار عشرت ترمز بریدگان رسیده بود، مهار گشوده، بی دست و بی مهار سرنوشت هفتاد و پنج میلیون را درکف گرفته به خود وعده می دادند که ودیعه را به مهرداد جان می سپاریم. گمانشان بود آینده ایران و شاید هم جهان را در مشت خود دارند، انتخاباتی را که چهار سال پیش سردار ذوالقدر با طرح لایه لایه حکمش را در جیب احمدی نژاد گذاشت در چهار سال چنان با نفت بشکه ای صد دلار جرات یافت که مداحان همان کردند که طلبه ها در افغان یعنی شهامت گرفتند حتی داعیه داران انقلاب را که علما و روحانیون و سرداران باشند، هر کدام را به انگی و دادن نامی، به خانه شان فرستاده و از ترس آبرو در موقعیتی نشاندند که روزگاری هم آنان مراجعی همچون سید حسن طباطبائی قمی و سید کاظم شریعتمداری و حسنعلی منتظری را نشانده بودند. اما شبکوران در لحظه ای که گمان داشتند کار سرداران را صادق محصولی تمام کرده و اینک می توان به تلگرام چاوز که چند روز جلوتر فرستاده شده پاسخ داد صدائی شنیدند که فریاد می زد ای دزد. و این صدا را میلیون ها تکرار کردند.
درست در لحظه ای که مست از نشئه قدرت رجز می خواندند که سران دنیا از ما خواسته اند تا الگو مملکتداری به آنان بدهیم. درست در روزهائی که خود را در مقام خدائی دیده بودند که می توانند وهن را پیروزی و تحقیر را عزت بنویسند و نامه سرنوشت عالم را در دستان خود گمان می کردند و به خود معجزه هزاره لقب می دادند، خانه عنکبوتی شان که بنا به وعده الهی سست بینان ترین خانه هاست بر سرشان خراب شد. به خود آمدند که جمعی کثیر که تنها در آستانه انقلاب چنین انبوه گرد هم آمده بودند از امام حسین تا آزادی را پر کردند.
| لینک | جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۸ - بی بی فاخره موسوی |
«بانویی که در پاتوقش دست نوشته هایی فراموش شده دارد»
نگاهی گذرا بر نوشته های معصومه کوثری داستان نویس معاصر
بانو «معصومه کوثری» از داستان نویسان جوان و خوش قریحه معاصر است. دست نوشته هایش خواننده را هنگام خواندن به سرزمینی می برد که تشخیص حدود آن نا ممکن به نظر می آید. اوّلین داستانهایش سرشار از تصویرهای کودکانه ای بود که بزرگ می نمود، با طنزی پنهان و تعمق پذیر که نگرش خاص کوثری را به طبیعت به نمایش می گذارد.
دیدگاهی که با طبیعت آمیخته است. با اندیشه های بزرگی که به اندیشه وی کودکانه و غیر قابل توضیح می نماید. با قدمی فراتر و جسارت می توان، این اندیشه ها را اندیشه هایی تفسیر گرا نامید. اندیشه تفسیرگرا با توهمی که برای خواننده به ارمغان می آورد. او را وادار به تفسیر و تصویر سازی می کند. شاید تصویری که نگارنده به نمایش گذاشته چیزی دیگر باشد. این یک سبک بسیار قوی است که هر کسی نمی تواند آن را به کار ببرد. زیرا قدرت اندیشه می طلبد و نیازمند ذهنی سیّال است.
ویژگی دیگر سبک نگارش نویسنده شعر گونگی داستان است. واقعیتی که شاید چون شعری در ذهن نگارنده آمده است و به نگارش در آمده است. احساسات، ذهنیت، تعاریف و حوادث شاهد این مدعا هستند. پردازش کوتاه و بسیار اندک است و گاهی خواننده احساس می کند شاید باید واضح تر به نمایش گذاشته شود و این ویژگی مرتب در نوشته ها تکرار شده است. در داستان «دارباز» و «حادثه فصل» می توان به عنوان نمونه چنین صحنه ها را دید.
«ماده سگ ناله کرد و زیر پاهای سنگین سگ ولگرد تقلا نمود....»<!--[if !supportFootnotes]-->[1]<!--[endif]-->
«آخر بازی خودش را انداخت روی زمین و دراز به دراز ماند و گفت: من سوختم ، من سوختم ، من بازی را باختم ...»<!--[if !supportFootnotes]-->[2]<!--[endif]-->
هر چند نگارنده تلاش کرده است. صحنه ای را دو وجهی به نمایش بگذارد. امّا در پردازش صحنه موفقیت چندانی به دست نیاورده است. این به زیبایی داستان ضربه می زند و تصویری که در ذهن خواننده ساخته شده است روشنایی اش را ناگهان از دست می دهد. نویسنده جای جای می خواهد ذهن خواننده را روشن کند، امّا موفقیّت چندانی به دست نمی آورد و گاهی خواننده خود را در صحنه ای دیگر می یابد که ذهنیتی از آن ندارد.
قدرت نگارش را هم این مسئله زیر سوال می برد. نویسنده قدرت زیادی در نگارندگی دارد. امّا شعرگونگی داستان این قدرت را نشان نمی دهد. کلمات موجز هستند و خواننده فیلسوف و درد آشنا می طلبد. این دایره خوانندگان را کوچک می کند. امروزه بسیاری از مردم دنیا خواهان آشنایی و با ادبیّات شرقی هستند. ادبیّات کشورهایی که خبرهای روز جهان به آنها تعلّق دارد. آنها در صدد شناخت مردم این کشورها از طریق ادبیّات این کشورها هستند. این ادبیّات توضیح دهنده شیوه زندگی، نگرش اجتماعی، آموزه های دینی و باورهای مردم هر منطقه است. امّا بسیاری از آنان با استعاره های شرقی، اصطلاحات و به طور کل سبک نگارش آشنایی ندارند و توانایی تصویر سازی ندارند. آنان سوال خواهند کرد که «خوب چی شد؟»، «آیا نگارنده تصویری برای من ندارد؟».
ویژگی دیگر نگارنده که در داستان ها دیده می شود. دیدگاه زنانه و تفسیر زنانه است. کمتر نویسنده زنی دیده شده است که چنین دغدغه های یک زن را با موفقیّت به نگارش در بیاورد. در اکثر داستانها این دغدغه دیده می شود. به جرات می توان ذکر کرد که «دارباز» این مسئله را با موفقیّت بیشتری بیان کرده است. مفاهیم و باورها خوب نمایش داده شده است. نگرش زن به زن، دغدغه های زنان داستان و نگرش آنان به مرگ عمه هر چند به وضوح پردازش نشده است. امّا همین ابهام کلمات توضیح خوبی برای بیان بسیاری از واقعیّات اجتماعی است. به عنوان مثال این جمله را با دقت بیشتری اگر بخوانیم.
«خانم کاکایم گفت: مگم می شه مرده را درون حویلی گور کرد، اولادهایم نظر کرده اند...»
و جمله ای که مادر در محاکمه انظار عمومی، برای بیان نگرانی از به خطر افتادن جایگاه اجتماعی خانواده اش به زبان می آورد :
«مادر می گفت: همسایه ها بد می گویند ، مردم چه می گویند ...»
این نشانگر توجه ، تفسیر و نقد نویسنده است. نقدی که نویسنده بارها کرده است و حالا آن را دقیقتر به زبان می آورد. زاویه ای که نویسنده به آن می پردازد. بسیار واضح است و زیر سوال بردن آن بسیار سخت است. امّا او آنقدر شجاعت دارد که روی آن پا فشاری کند. مرگ عمه یک مرگ عادی نیست و افراد خانواده را به چالش طلبیده است. هر چند عمه مظلومانه به قتل می رسد. امّا فضایی را آماده می کند که نویسنده فصلی برای سخن باز کند.
ویژگی دیگر نویسنده، زیر سوال بردن برخی از آموزه های مذهبی و اجتماعی با تعاریفی ساده و زیر بنایی است. نگاهی دوباره و باز تعریف هایی که شخصیتهای داستان ها از مسائل دارند، بسیاری از دیدگاههای رایج را زیر سوال می برد.
در نهایت باید این نکته را گوشزد کرد که کوثری فرزند جنگ، مهاجرت و تلخی هایی ناسزاواز است که به خوبی توجیه گر خصوصیّات قلمش است. این قلم اگر بر روی کاغذ می چرخد با نیروی عشق است و چالشهایی که قلمش به زبان می آورد، درحقیقت تجربه شده است. معصومه کوثری شجاعت این را دارد که این اعتراض را با روشنایی به نمایش بگذارد و داستانهایش هر گونه ای که باشد، قدمی در راه شکوفایی ادبیّات معاصر زنان است. هر بانویی دست نوشته های فراموش شده در پاتوقش ندارد.
در انتها می خواهم بگویم که بانو قدمی فراتر بنه، چراغی بردار و برای آیندگان با شجاعت باور نکردنی ات روایت کن که بر تو و زمانه تو چه گذشته است.
17 فوریه 2009/ لیون، فرانسه
<!--[endif]-->
<!--[if !supportFootnotes]-->[1]<!--[endif]--> معصومه کوثری، ثور1377 ،حادثه فصل، مزار شریف.
<!--[if !supportFootnotes]-->[2]<!--[endif]--> کوثری، حمل 1387، دارباز، بی جا.
| لینک | شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸ - بی بی فاخره موسوی |
بانو
سلام بانوی پروانه ها
با ما سرگران شده ای. چندی است که بال نمی گشایی و بر خانه چشمم فرود نمی آیی. مدتی است که انتظار جملات زیبایت مرا در سرزمین افسانه ها سردر گریبان کرده است. می دانم در دنیایی سرشار از عشق قدم برمیداری و همراهی با ما چندان ممکن نیست.
بانو چندی است در رویاهایم با تو همراهم. امّا دل نگرانم از اینکه به راستی تو را گزندی از روزگار رسیده باشد. تو همان گونه زیبا و جوان و شکیبایی و با من هم سخن نمی شوی. دوش غمی در چشمانت دیدم که از من نهان کردی. از این روی گرداندنت سخت دلگیرم و دل نگران که مبادا تو را دردی در دل است که بر من پوشیده است.
بانو، پروانه را آب و رنگ و زیبایی بی حدّ و حصر است. من برایت دل نگرانم، مبادا چشم زخمی به آب و رنگت رسیده باشد. گاهی قلبم آنقدر از دوریت می تپد که می اندیشم اگر این دوری ادامه یابد دیگر هیچ وقت چشمم به طلایی چشمانت روشن نشود. می بینی دنیا چقدر کوچک و دست نیافتنی است. گاهی از دیدار یک پروانه هم معذوری.
بانو هر شب چشم در چشم ماه می دوزم تا شاید در آیینه چشمش تو را برای لحظه ای ببینم. امّا او سالهاست که غبار از رخ نگرفته است و کدورت چشمانش چهره تو را محو کرده است. آه از این ماه و درد از این آفتاب که دیدارش بسی دشوار است. آه که این سرزمین با لبخند پروانه ها میانه ای ندارد. آخر اینجا سرزمین پروانه ها و گلهای سرخ و خوش عطر بهاری نیست. اینجا آب و آیینه شورانگیز نیست.
آه ، باز دل پریشان توام بانو. کاش رنگی از بال پروانه ای ات را بیابم و در سرایم آن را به یادگار نگاه دارم.
| لینک | جمعه ٢ اسفند ۱۳۸٧ - بی بی فاخره موسوی |
یاد یار
هوسی است در سر من که سر بشر ندارد، من از این هوس چنانم که ز خود خبر ندارم
دوش در این سرا مر تو را عشوه و نازی بود که تاب از دل ربود و شیدای جمال بی مثالت، در این کوی آواره شدم. من اینجایم چند قدم نزدیک تر به تو. در بالای آسمانها و در کنار عاشقانه هایت.
هوس تو و کنار تو بودن و باقی ماندن، می دانی که این هوس مرا تا کجا کشیده است و تا چه حّد عاشقم کرده است. این عشق با اشک و خون من درپیچیده است. ناله ای در گلویم است که برآمدنش رسوای نامحرمانم می کند.
من، تو و قصه های این قوم وغزل های شاعرانه ای که هر روز از گلویی بر می آید. من بی تو در زنجیرم و با تو در دست تقدیر. بی جمالت در زندان و در کنارت با رندان.
مر تو را در این عاشقانه ها، مر تو را به چشم محبوب چنان گرفتارم که روز و شب نشناسم و غم یار چنان درهم پیچانده ام که زخم نشتر بسی شیرین تر از دوری تو بود.
دو هزار ملک بخشد شه عشق هر زمانی، من از او به جز جمالش طلبی دگر ندارم
| لینک | جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧ - بی بی فاخره موسوی |
saite jadid
سلام
سایت جدیدم را ببینید
www.alicetanha.persianblog.ir
| لینک | شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٦ - بی بی فاخره موسوی |

