درباره نویسنده
بی بی فاخره موسوی
Je suis vivante.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • بی بی فاخره موسوی
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • زمستان هایی که عاشقانه گذشت
  • مادرم
  • گره کراواتت را محکم می کنی
  • صلیب
  • روز تمام
  • کثیف ترین روزهای زندگی ام
  • بین دو ایستگاه 3
  • بین دو ایستگاه 2
  • بین دو ایستگاه
  • "زن آن سوی آفتاب"
  • وقتی عاشق می شوی
  • سپیده گل 2
  • هم داستان کودکی هایم
  • آدمک
  • نغمه خاموش
  • شکیب
  • وقتی نسیم را راه دادم
  • فرزندان مریم
  • سال نو مبارک
  • برای یک همسفر
  • زهر هجری چشیده ام که مپرس
  • نامه ای از پدر
  • امروز یکی خودش را کشت
  • سپیده گل
  • این احساس
  • نی به گلشن راه دارم، نی در آتش خانه ای
  • najva
  • گناه سعید حجاریان: اندیشیدن
  • «بانویی که در پاتوقش دست نوشته هایی فراموش شده دارد»
  • بانو
کلمات کلیدی مطالب
  • داستان (۱٤)
  • آدمک (۱)
  • سال نو (۱)
  • نقد داستان (۱)
  • یاد استاد (۱)
  • منیره کبیری (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • بهمن ٩٠
  • آبان ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • آذر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٤
  • آبان ۸٤
  • فروردین ۸٤
  • بهمن ۸۳
  • اسفند ۸٢
  • امرداد ۸٢
  • اردیبهشت ۸٢
دوستان من
  • احسان سروری
  • آرتیمسا
  • اردشیر
  • استاد شیخ نژاد
  • اسماعیل محمدی
  • الیاس
  • آناهیتا
  • بابابزرگ
  • بتول
  • پیام
  • جلال کریمی
  • حسین پاکدل
  • خاوری
  • خدا بخش صالحی
  • داستانک
  • داوود
  • زهرا
  • سکینه محمدی
  • شریعتی
  • شمارش معکوس
  • علی
  • فاخره_ به زبان فرانسه
  • فاطمه سجادی
  • کامران ملک مطیعی
  • گالری عکس پارس پیک
  • محسن
  • محمود ناظری
  • مرتضی
  • مسعود
  • معصومه کوثزی
  • مهدی
  • مهر آیین
  • مهناز
  • میثم
  • میرحسین موسوی
  • ندای آذر
  • نشریه سبز
  • نورالله وثوق
  • هاچ وکیل
  • وحیده
  • یک دوست
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



نيلوفر وحشی
زمستان هایی که عاشقانه گذشت
نویسنده: بی بی فاخره موسوی - یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠

هر سال همین که یک وجب برف روی بام می نشست. تنها زنی که   در دهکده  در دروازه  پای پایک می کرد و شادمانه انتظار می کشید گل بی بی بود. دستمال داگه اش را دور پوزش می پیچاند. می رفت و می آمد. همین که سایه روشن اندام میرزا قربان از پایین تپه نمایان می شد. شادمانه می دوید و گل بانو و گل بار را خبر می کرد.

میرزا قربان هر سال زمستان همین وقت می رسید. با کوله ای بر پشت و قدمهایش را در برف ماندگار می کرد و می آمد. میرزا قربان هر بار زمستان می آمد. همین که به دروازه خانه می رسید دخترک هایش را در بغل می گرفت و با صدایی بلندتر از همیشه صدا می کرد.

-        گل بی بی کجایی؟

گل بی بی هل را در چاینک چای سبز می ریخت و خنده کنان دور پوزش را باز می کرد. بعد با صدایی مهربان تر از همیشه می گفت:

-        آمدی میرزا؟ خوش آمدی دخترها دیگه بیتاب شده بودند

میرزاقربان دخترها را رها می کرد و موزه های پلاستیکی اش را می کشید و پای یخ زده اش را روی گلیم دست بافی می گذاشت که گل بی بی بافته بود. گل بی بی چای سبز را در پیاله ازبکی می ریخت و کمی بوره اضافه می کرد و روبروی میرزا می گذاشت.

دخترها می رفتند پای گلیمی که امسال گل بی بی سر کرده بود و انتظار می رفت که تا آمدن شکوفه های بهاری خلاص شود، بازی بازی گل بی بی و میرزا را از زیرچشم می گذراندند و تاری از گلیم می بافتند. گل بی بی بهترین گلیم های منطقه را می بافت و گلیم هایش را سر دست می بردند. گاهی مردم پیشتر می آمدند و سفارش می کردند که گلیم را به کسی نفروشد. گاهی عروس ها و دامادها پیش از نوروز می آمدند و گلیم نو می خواستند که بافته انگشتان هنرمند گل بی بی باشد.

میرزا هر بار می گفت :

-        گل بی بی دستش برکت است گلیمش به هر خانه ای رفته است غیر از خوشی و نیکی تیر نشده

بعد گلیمی که گل بی بی برای عروسیشان بافته بود را نشان می داد. با نقش هایی از خشت، تار و پودی که با رنگ گل انار و گل های کوهی  شکل گرفته بود.

-        ای گلیم ده ساله که انداخته است و خط نخورده. اولادها کلان شدند و امروز صبا خودشان دست و پنجه می کنند و گلیم می بافند.

گل بی بی لبخندی از روی حق شناسی می انداخت و با شکسته نفسی می گفت :

-        میرزا مهربان است از مهربانی تعریف می کند مگر لایق شما را ندارد یک گلیم کهنه

میرزا سری تکان می داد و برای دیدن نزدیکانش خانه را ترک می کرد. تا شام هم پیدایش نمی شد. گل بی بی ولی وقت آمدن و نامدن میرزا را می فهمید. آسمان که تیره می شد و باد بلند می شد. چاینکش را روی آتش می گذاشت و دخترها را درس می داد.  چای را در چاینک می ریخت و ظرف های چای را درست می کرد و در گوشه ای می گذاشت. همین که صدای ترپ پای میزرا می شد. چای گل بی بی هم دم می شد.

میرزا خنده کنان پای به خانه می ماند و به سراغ دخترکانش می رفت. بی بی چای و میوه خشک را روی کرسی می چید و منتظر می شد که پدر ودخترها خوش و بش کنان به زیر کرسی بخزند. میرزا نزدیک بی بی می نشست و با صدایی خوش می خواند.

-        مغول دختر حشر کرده مرا از باغ بدر کرده

دخترها با خودشان می اندیشیدند که چرا مغول دختر چنین کاری کرده است و میرزا را از باغ بدر کرده است. میرزا لبخند گل بی بی را جواب می داد که

-        مغول دختر حور حوری به زیر تاک انگوری

دخترها می خندیدند از بازگشت مغول دختر قصه میرزا با چای و میوه خشک ادامه پیدا می کرد. دخترها سراپا گوش بودند و کلام میرزا را گویی که تازه می شنوند. گاهی هم آرام به صدای باد گوش می کردند و میرزا در حالی که دستش را به دور کمر گل بی بی حلقه می کرد قصه را به پایان  می رساند

-        بیا نازک مغول من بیا خرمن گل من

گل بی بی لبخند شیرینی می زد و نزدیکتر به میرزا می نشست. میرزا حافظ را که باز می کرد دخترها چشمهایشان دیگر از فرط خستگی باز نمی شد.

گل بار موهایش را باز می کرد و گل بانو از جایش بلند می شد تا به رختخواب خود برود. دخترها هر کدامشان کشان کشان خود را به جایشان می رسانند و سر به خواب می گذاشتند. میرزا صفحه ای دیگر از حافظ می گرداند و گل بی بی ظرف و کاسه اش را جمع می کرد تا شبی دیگر را به صبح برساند.

دخترها شاید تاصبح خواب نازک مغول را می دیدند با موهایی سیاه و لخت که در باد مستی می کردند و عرب بچه ای که بس مشتاق در زیر پل گرفتار یک نگاه مغول دختر است.

صبح صدای نیایش آرام میرزا که بلند می شد دخترها چشم باز می کردند. گل بی بی خمیر می کرد و چاینکش در کنار اجاق آرام گرفته بود. دخترها پایین می شدند و دست و رویی به آب سرد صفا می دادند و گونه هایشان سرخ سرخ می شد. مثل خرمن گلهایی که در بهار می شکفتند.

میرزا دست به یاری گل بی بی می داد و خانه را صفایی می بخشید. دخترها میرزا را همراهی می کردند تا که دست بی بی خلاص شود و چای را در چاینک دم کند و تن پیاله های ازبکی به چای شیرین گرم شود.

تمام زمستان هایی که آن سالها بود چنین عاشقانه می گذشت. حتی آه سردی هم نبود که گرمی خانه میرزا و گل بی بی را بگیرد. دخترها زمستان که از زمستان دیگر پیشی می گرفت قد می کشیدند و هم قد بی بی و هم بالای میرزا می شدند. دانه های کشمش و پسته های وحشی هر سال به شانه میرزا از راه دور با عشق می آمد و تا آخر زمستان نقل مجلس بودند.

زمستان هایی دیگر که رسید دخترها پشت سر هم رفتند و راهی دیگر در پیش گرفتند. چای سبز گل بی بی در پیاله ای دیگر در دست گل بانو و گل بار به دست میرزایی دیگر داده شد. مگر آن زمستان ها که میرزا با برف می آمد و با شکوفه های بهاری می رفت دیگر تکرار نشد. هر سال که گذشت زمستان سردتر و زندگی سخت تر شد. آتش اجاق و انگیتی بی بی جایش را به سرمای سخت و استخوان شکن کوهستان داد. برف آمد. برف آمد. باد شد. بوران شد. خانه میرزا و بی بی در برف و بوران نهان شد. مگر بوی زمستانهایی که عاشقانه گذشت هر سال همان وقت در کوهستان می پیچید. بوی چای سبز هل دار و قدمهای پرتوان میرزا که به سوی خانه می رفت. بوی گل بار و گل بانو که بی صبرانه به قصه های میرزا گوش می کردند. 

نظرات ()



مادرم
نویسنده: بی بی فاخره موسوی - یکشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٠

مادرم مرا قبل از هم آغوشی با پدرم به دنیا آورد. یعنی اصلا پدری در کار نبود و مادرم با شجاعت تمام مرا به دنیا آورد.

او همه روزهایی را که یک زن می تواند تجربه کند را تجربه کرده بود. صبح ها که از خواب بیدار می شد سر و صورتش را مرتب می کرد، رخت و لباس آبرو دار می پوشید و مثل هزاران زن دیگر شهری سر کار می رفت. به حد مرگ کار می کرد و با تمام وجودش به کارش علاقه داشت.  

مادرم در زندگی شخصی اش سعی داشت که بهترین باشد. دعا و مناجاتش هیچ وقت دیر نمی شد. به فقرا کمک می کرد. با نامحرم نمی نشست و هیچ وقت حلال خدا را حرام نمی کرد. مادرم در بدترین شرایط بهترین ها را داشت.

گاهی که قدم می زد، سعی می کرد که چشمش به زمین باشد تا مبادا دل به گناهی ببندد. مادرم زن فوق العاده ای بود.

یک بار که به بازار رفته بود. کودکی را دید که مادرش رهایش کرده بود. از همان موقع تصمیم گرفته بود که هیچ گاه مرا رها نکند. خوب چه کسی می داند که بچه چه به سرش می آید. مادرم معمولا این را می گفت.

معمولا مادرم موهایش را کوتاه نگاه می داشت. این طوری جدی تر و بهتر به نظر می آمد. معمولا زن های دیگر سعی می کردند موهایشان را بلند نگاه دارند. آرایش مرتبی می کردند و زیورآلات زیبایی به خودشان می آویختند.

مادرم هیچ وقت از این کارها نمی کرد. به همین خاطر کمی بزرگتر از سنش نشان می داد و کمی هم خشن تر از دیگر دخترهای هم سن و سالش به نظر می رسید. از همه مهمتر این که مادرم اصلا سعی نمی کرد که بهتر به نظر برسد.

هر روز که سر کار می رفت. بدون توجه به همکارانش که در طبقه اول تماشایش می کردند به طبقه دوم یا سوم می رفت. وسایلش را مرتب می کرد و کار را شروع می کرد. معمولا وقتی کار می کرد، تمام هوش و حواسش به کارش بود. اطرافیانش کمتر می توانستند توجهش را جلب کنند. این مشکل گاهی باعث عصبانیت آنها می شد.

مادرم ولی در کارش بهترین بود. همه می دانستند با وجود این که خشن به نظر می رسد اما بهترین و حرفه ای ترین در شغل خودش است.  بیشترین درآمد به مادرم تعلق داشت. مادرم ولی اصلا مغرورنبود و درتمام مراحل مشکل کاریش خم به ابرو نمی آورد با تمام قوا کار می کرد.

مادرم و مادربزرگم دو نسل متفاوت بودند. در حقیقت معنی اصلی شکاف نسلی بین مادرم و مادر بزرگم بود. مادر بزرگم زن با اصل و نصبی بود. آبرودار و با فهم و تجربه بود. به همین سبب بود که مادرم را چنین شجاع تربیت کرده بود.

مادربزرگم تمام روزش به کارهای خیلی مهم خانه اختصاص داشت. کارهایی که از مادرش آموخته بود. خیاطی و آشپزی را به خوبی می دانست. بدون این که کتابی خوانده باشد تجربیات علمی و غیر علمی زیادی داشت.

مادربزرگم ولی ترجیح داده بود که بعد از هم آغوشی با پدربزرگم مادرم و خواهر برادرهایش را به دنیا بیاورد. چیزی که مادرم هیچ وقت تجربه نکرده بود. پدربزرگم اما ترجیح می داد که رابطه ای عمیق تر از انی که با مادربزرگم داشت را تجربه کند. مثل تجربه ای که مادرش با فروشنده دوره گرد داشت.

مادر پدربزرگم وقتی پدربزرگم را به دنیا آورد، نمی دانست که باید حقیقت را برای همیشه پنهان کند یا این که با واقعیتی لذت بخش زندگی کند. با خودش فکر کرد که شیرین تر از واقیعتی که تجربه کرده است وجود دارد. اما زنانی که در اطرافش بودند وادارش کردند که حقیقت وجودی پدربزرگم را پنهان کند.

پدربزرگم به شدت به افتخارات خانوادگیش اهمیت می داد و هر جایی که جولان می یافت، از آن افتخارات بیان می کرد.  تا این که یک روز به حسب اتفاق اصل ماجرا را شنید و فهمید که زیاد هم با اصل و نصب نیست، سعی کرد که صدایش را خفه کند تا دیگران حقیقت ماجرا را از دهان دوره گرد بر ملا نشود.

مادرم همه این داستان ها را می دانست و از حقیقت ماجرا با خبر بود. می دانست من شاید مجبور باشم که چشم از افتخارات فامیلی برگیرم اما خوب با این همه ترجیح داد که انتخاب کند که با افتخارات خانوادگی زندگی کند یا این که به خودش افتخار بدهد که زندگی جدیدی را تجربه کند.

در نهایت مادرم انتخاب کرد که مرا قبل از هم آغوشی با پدرم به دنیا بیاورد. در عین حال به این اندیشیده بود که ممکن است که آبروی یکصد و بیست ساله خانوادگی اش به باد برود. یا این که درتجربه های مادرپدربزرگم دامنش را بگیرد.

قبل از این که مرا به دنیا بیاورد. موهایش را مثل هر مادری مرتب کرد. بهترین مدل لباس را انتخاب کرد و بهترین عطرها را انتخاب کرد و آماده شد تا مرا به دنیا بیاورد. مادرم تصمیم گرفته بود که مرا داشته باشد. مهم نبود که بتواند آغوش مردی را تجربه کند تا مرا به دنیا بیاورد. مهم این بود که مادرم تصمیم بزرگی گرفته بود و احساس می کرد وقت آن رسیده است که خودش برای خودش تصمیم بگیرد.

مادرم با خودش فکر کرده بود که درزندگی اش چه چیزی می تواند داشته باشد که واقعی باشد و حقیقت وجودی اش را تفسیر کند. بارها از خودش پرسیده بود که چه چیزی می تواند او را با خودش آشنا کند. شنیده بود که زن یک وظیفه اصلی دارد که اگر این وظیفه را انجام ندهد نمی توان گفت که یک زن به هدف اصلی اش رسیده است. این وظیفه هیچ چیزی غیر از مادربودن نیست. 

مادرم با خودش فکر کرد که اگر بتواند مادر باشد می تواند به هدف اصلی اش برسد. برای همین تصمیمش را گرفت.

من که به دنیا آمدم، مادرم به دنیا آمدنم را پنهان نکرد. هر روز به همه گفت که تصمیم گرفته که مرا به دنیا بیاورد و خودش را بهتر بشناسد. بعد همه کارهایش را از سر گرفت و طبق معمول به کارهایش ادامه داد.

مادربزرگم اصلا از تصمیم مادرم و به دنیا آمدن من اصلا خوشش نمی آمد. برای همین به مادرم گفت که دیگر به دیدن آنها نیاید. با این که مادرم مثل گذشته ها بود. خوب کار می کرد و خوب لباس می پوشید. فقط تفاوتش این بود که مادرم مرا به دنیا آورده بود. قبل از این که با پدرم هم آغوشی کند. اما مادربزرگم به این فکر می کرد اگر مادرم با پدرم هم آغوشی می کرد خیلی بهتر از این بود که بدون هیچ رابطه عاشقانه ای مرا به دنیا آورده است.

مادرم فکر می کرد که رابطه عاشقانه نمی تواند بهترین حامی اش باشد. بلکه یک تصمیم درست می تواند زندگی اش را برای همیشه نگاه دارد. اما این تصمیم مادرم بزرگترین عصیان مادرم در زندگی اش شد. با همه سختی هایی که بود مادرم مرا برای حقیقت خودش نگاه داشت.

اما باز هم مادربزرگم نمی توانست مرا از مادرم بپذیرد. با این همه مادرم مرا به دنیا آورد. قبل از این که با پدرم هم آغوش شود.

نظرات ()



گره کراواتت را محکم می کنی
نویسنده: بی بی فاخره موسوی - جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠

گاهی وقت پوشیدن کراواتت افکار عجیب و غریبی به سرت می زند. نگاهی به حلقه دور گردنت می اندازی و با خودت زمزمه های عجیب و غریب می کنی. بعد در آینه خودت را نگاه می کنی. پشیمان می شوی و به خودت نهیب می زنی. 

این نهیب وقتی که از کنار قبرستان شهر می گذری بیشتر دامنت را می گیرد. احساس شرم می کنی. از مرده هایی که سالهاست در همسایگی ات خواسته و نخواسته مرده اند و تو هر روز از کنارشان می گذری. در نهایت وقتی از روبروی در قبرستان گذر می کنی گردنت را درازتر می کنی که ببینی آن آخرها جایی برای تو هم باقی مانده است. بعد توی دلت می گویی این قبرستان سرد چطور می شود که این همه آدم را قورت داده است و عین خیالش هم نیست.

همه آدمهایی که قورت داده شده اند چطور زبان به کام گرفته اند و حتی اعتراض هم نمی کنند. بالاخره وقتی زنده بودند حتما آشنایی با دموکراسی داشته اند و یا اسمی از آزادی بیان شنیده اند. شاید هم برای همین در سینه قبرستان خوابیده اند.

اصلا در آن سالهایی که از کنار این قبرستان گذشته اند به این فکر کرده اند که تمام نقشه هایشان در دل این قبرستان دفن خواهد شد؟

شاید هم اصلا فکرش را نمی کردند که به این جا کارشان ختم خواهد شد. به یک قبرستان سرد با سنگ هایی سرد و سترگ که حتی قدرت بلند کردن سنگ هایش را نداشتند.

یا شاید آنها هم گاه گاهی وقتی گره کراواتشان را محکم می کردند به این فکر کرده بودند که شاید این گره یک روزی اینقدر سفت شود که نفس کشیدن را برایشان سخت کند.

یا وقتی گره را محکم می کنند به این فکر می کنند که شاید آنها هیچ وقت قرار نیست بمیرند و برای همین است که هر کاری که از دستشان بر می اید می کنند. شاید هم حق با آنها باشد. شاید قبرستان فقط مترسکی است که ساخته شده تا چشم ترسی برای آزادی خواهان باشد.

آزادی خواهانی که گره کراواتشان را محکم و محکم می بندند. تا به سفتی گره اش عادت کنند. خوب پیش بینی کار سختی است در دنیایی که مثل گردباد در حال چرخیدن است.

تازه خودت هم نمی دانی با عقایدی که داری فردا تو را چه صدا می کنند. هر روز تعریف ها عوض می شود. یک روز آزادیخواهی و فردا با یک چرخش از هیتلر هم بدتر می شوی. یک روز فدایی عدالتی و یک روز دیکتاتور و استبداد طلب خوانده می شود.

گره کراواتت را که محکم می کنی مطمئن نیستی که فردا آن را خواهی بست یا نه کس دیگری آن را محکم خواهد کرد. یا این که آزادی خواهی ات تو را به سوی دیگری هدایت خواهد کرد.

شاید هم آزادیخواهی از مد بیفتد و تو مجبور باشی که در راه دیگری قدم برداری. شاید هم بروی و کنکور آدمک های مدل را از سر بگذرانی و بشوی مدل لباس هایی که هر سال به بازار می آید.

شاید که این خودش یک نوع آزادی خواهی باشد. بعید نیست فردا یکی پیدا شود و یقه ات را بگیرد و بگوید تو یک طرفدار دیکتاتوری هستی. این دیگر می شود نور علی نور و تو در دل این داستان مثل یک ستاره خواهی درخشید.

گره کراواتت را که کمی محکم می کنی. چشمهایت می درخشد و خودت را قوی احساس می کنی. احساس می کنی آنقدر قوی هستی که گره کراواتت را محکم کنی و به دیگران فخر بفروشی که گره کراواتت را خودت می بندی و در بستنش بسیار مهارت داری. این گره کراوات خودش کلی قدرت را برایت به ارمغان می آورد. 

اگر قدرتمند نباشی که نمی توانی یک کراوات به این مهمی را ببندی و به همه بگویی که من بسیار روشنفکرم و در این دنیای مدرن همه به من فکر می کنند. 

روشنفکر باید یک چیزی داشته باشد که همه بشناسندش. حداقل بفهمند که تو خیلی چیزها را می دانی که آنها حتی تصور فهمیدنش را هم نمی توانند بکنند بعد تو یک نگاه عاقل اندر نجاستی به آنها می اندازی که بیا و ببین. 

خوب روشنفکر که به راحتی شناخته نمی شود. باید حداقل کراواتی داشته باشد که هر روز گره اش را جا به جا کند و یا مدلی بدهد که روز قبل وجود نداشته است. 

روشنفکر بودن که به این سادگی ها نیست. خیلی سخت است. تصور کن هر روز کراوات بستن و هر روز دیگران را به چشمی تحقیر آمیز دیدن خودش کلی مغز می خواهد. کلی باید انرژی مصرف کنی و کلی به ریش دیگران در دلت بخندی. 

از همه مهمتر یک روشنفکر باید در ذهن همه روشنفکر جلوه کند. روشنفکری که بتواند در دل دخترهای محل کار و محل زندگیش جای باز کند. همه برایش به نحوی تره خورد کنند و دهانشان که باز و بسته می شود صد بار قربان و چاکر از آن بیرون بریزد. 

برای این روشنفکری که تو داری و کراواتت که هر روز رنگش در دل دختران محل و همکار غوغایی به پا می کند خیلی چیزها باید تغییر کند. باید کره زمین به جای چرخیدن از مشرق به مغرب در جهتی دیگر بچرخد. باید به این هم فکر کنی که وقتی میخواهی با روشنفکریت جهان را تکان بدهی در نهایت چه تصمیمی برای ادامه کار زمین بگیری. مثلا دستور بدهی که زمین از قطب شمال به قطب جنوب بچرخد. این طوری مشکل لایه ازون هم حل می شود.  دیگر ملتی نمی نشینند مغزهای معطلشان را به کار بیندازند که چطور مشکلات زندگی را حل کنند. 

کره گراواتت را که گاه گاهی محکم می کنی. خودت را در آیینه می بینی. 

 

نظرات ()



صلیب
نویسنده: بی بی فاخره موسوی - سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٠

مسیح را که به صلیب کشیدند، مریم در میان جمعیت نظاره گر بود. دستانش در میان دستان عشق چشمانش خیره خیره مسیح را می نگریست. مسیح از بالای صلیب تک تک دوست داران و دشمنانش را از نظر گذراند. هر کسی به نحوی احساسش را بیان می کرد. در میان جمعیت فقط چشمان مادرش بود که او را مطمئن می کرد از راهی که رفته بود.

از آن پس همه چیز آغاز شد. مسیح، صلیب، مریم و همه چیزهایی که به نظر دیگران زیاد مورد توجه نبود. اما مدت زیادی نگذشت. همه چیز از هم پاشید. عفت مریم و خون مسیح در دست های مردم به نان و شراب تبدیل شد. مسیح پیاله به دست گرفت و مریم تکه نانی برای کسانی که هر روز برای آمرزش گناهانشان دعا می کردند.

مسیح به آسمان رفت و مریم هم دامنش را گرفت تا نانی برای شراب مسیح آماده کند. نان شد و شراب شد. در دستان همه کسانی که طهارت می طلبیدند. یکی بر دار و یکی بر تخت خون مسیح را در حلق ریختند.

یک روز صلیب شکست و همه در آتش جنگ سوختند. یک روز منحنی شد و به جان مردم افتاد. هر کسی چیزی می گفت. یکی خدا یش می خواند و یکی فرزند.

مسیح که به صلیب کشیده شد. دست های زیادی خالی ماند. آسمان هم تیره شد. بعد مسیح صلیبش را رها کرد. دست کودکی هایش را گرفت و روانه کوه و بیابان شد.

مریم کودکی های مسیح را برد و با تنها فاحشه شهر فرزندش را آشنا کرد. فاحشه مسیح را تا انتهای باغ برد و برایش از میوه های جوانی چید. فاحشه با موهای بلند و زیبایش چند بار مسیح را در آغوش گرفت.

مردمان که فاحشه را با مسیح دیدند؛ به جانش افتادند. تک تک دوستان و دشمنان مسیح به فاحشه تجاوز کردند و در نهایت به جرم هم آغوشی با مسیح تکه تکه اش کردند و پای صلیبی که مسیح را به صلیب کشیده بودند دفن کردند.

هر روز مسیح معجزه می کرد و تکه های خونین فاحشه را به هم می چسپاند با او عشق ورزی می کرد و تماشاچیان مسیح بر سر دار، او را به جرم فحشا سنگ باران می کردند، تکه تکه می کردند و در همانجا زنده به گور می کردند.

مریم هم تماشاگر این میدان بود. هر روز مسیح را از بالای صلیب پایین می آورد و دستش را در دستان فاحشه می گذاشت. فاحشه هر روز زیباتر می شد. اگر گیسوانش را هر روز هم می بریدند باز هم حلقه های زیبای آن به هم می پیوستند و تن پاره پاره فاحشه را می پوشاندند.

فاحشه با لبخند زیبایی هر روز به استقبال دست های معجزه گر مسیح می آمد. موهای سیاه پیچانش را در میان آبگیری که از خون مسیح شراب شده بود می شست. تنش را به عطرهای شکنجه مسیح خوش بوی می کرد و باز خود را در آغوش مسیح رها می کرد.

مسیح وقتی دوباره به صلیب آویخته می شد، فاحشه هم تن به تیغ دوستان و دشمنان می سپرد. مریم دوباره تکه های زن را از چاله پای صلیب بیرون می کشید و با چشمانی جستجو گر کودکی های فرزندش را جستجو می کرد.

دیگر هیچ کس نمی دانست که زنی که هر روز تکه تکه می شود برای چه چنین سخت مجازات می شود و چرا مسیح هر روز از صلیب پایین می آید. تکه نان و شرابی بین دوستان و دشمنانش تقسیم می کند و زنی را از گور چنین تکه تکه پیوند می دهد و با او هم آغوش می شود.

مریم خون مسیح را در جامی می ریخت و بین بیچارگان تقسیم می کرد تا شاید که خدا از دیدن خون مسیح به خشم نیاید. اما کم کم دوستان و دشمنان از دور صلیب پراکنده شدند. هر کسی کاری داشت. دوستان باید تکه ای از نان و شراب را برای تبرک برای دوستان، آشنایان، همسران و فرزندانشان می بردند.

دشمنان هم شراب ها را به درون خمره هایی می ریختند و برای روز مبادا نگاه می داشتند. تا شاید روزی چشمه خون مسیح بخشکد و آنان به نان و نوایی برسند.

تنها کسی که دل از مسیح بر نگرفت. فاحشه بود.فاحشه هر روز در گور پایین پای مسیح انتظار هم آغوشی با مسیح را می کشید. مسیح دیگر خسته شده بود. هر روز با تمام رنجی که می کشید صلیب بر دوش فاحشه را در آغوش بکشد.

فاحشه چشم در چشم مسیح رنج را در کاسه خانه چشمانش می دید. یک روز که مسیح خسته و خونین تکه های فاحشه را سر هم کرد. فاحشه دست کودکی های مسیح را گرفت و او را با خود برد. مسیح بعد از هم آغوشی می خواست که به بالای صلیب باز گردد. اما فاحشه حقله های مویش را در تن مسیح فرو کرد و رفتنش را مانع شد.

فاحشه با تنی تکه تکه و زخمی مسیح را با خود برد. مسیح هم صلیب را رها کرد. مریم هم که پشتش از نان دادن و شراب ریختن در پیمانه های فقرا خم شده بود. طالقتش طاق شد و دامن مسیح را گرفت و ترک یار و دیار کرد.

سالها گذشت. مسیح و فاحشه پناهگاهشان را ترک کردند و به همراه مریم یاد یار و دیار کردند. بر تپه ای که مسیح صلیبش را به دوش می کشید، مسیح دیگری به صلیب کشیده شده بود. دوستان و دشمنان به گرد صلیب جمع بودند و خون مسیح در جام می ریختند و می نوشیدند.

مریم در میان جمعیت نبود و فاحشه ای هم در پای صلیب نبود تا هر روز مسیح را وادار به پایین آمدن کند. مردمان سکه هایی را نثار صلیب می کردند. مسیح آن بالا تن به مرگ داده بود.

فاحشه دست مریم و مسیح را گرفت. در میان جمعیت چرخی زد. در دستان جمعیت تکه نانی بود که در خون مسیح سیراب می کردند و در دهان می گذاشتند.

مسیح به جمعیت خیره شد، دست مریم و فاحشه را گرفت. چند لحظه تردید کرد و چشمانش را بست. مریم دست کودکی های مسیح را گرفت و او را به دست فاحشه سپرد.

نظرات ()



روز تمام
نویسنده: بی بی فاخره موسوی - پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠

تمام روز را زیر آفتاب  داغ همان جا نشسته بود. گویی خیال نداشت از جایش تکان بخورد. پاهایش را جمع کرده بود و دستانش را دور پاهایش حلقه کرده بود. چشمانش به راهی دور دوخته شده بود. چشمش به راه دور و دلش همانجا جای خوش کرده بود. چاشت ترق مگس ها را هم هلاک کرده بود و خود را گوشه کرده بودند. من هم زیر درخت پناه گرفته بودم. طاقتم طاق شده بود. از صبح ملا اذان که آمده بودیم، همین جا جای خوش کرده بودیم.

تاکسی وان هم هلاک شده بود. پیر مرد چند بار رفته بود و سر و رویش را شسته بود و آب خورده بود. اعتراض هم نمی کرد. مثل اینکه فهمیده بود این مسافر مثل دیگر مسافرها نیست. این مسافر گپ های دلش سوزاننده تر از آفتاب امروز است. تن به تقدیر داده بود و صبوری می کرد. تاکسی را در سایه درخت پارک کرده بود و خودش به تماشای مسافر نشسته بود. شاید که به اندیشه ای دور و دراز فرو رفته بود.

سنگی را یافتم و رویش نشستم، گرما صورتم را می سوزاند. سنگ هم داغ بود.

" اینجا جهنم است دست به خاک می زنی آتش بیرون می آید. "

چاره نشستن نبود. دوباره بلند شدم و به طرفش رفتم. کنارش نشستم. چشمانش دورها را رها کرد و لحظه ای بر چهره ام لغزید. لبخند تلخی بر لبش نشست. اشک پلکش را رها کرد و بر گونه اش غلتید. گویی که همه گذشته و آینده اشکش را تعقیب می کرد. یک جایی را می پالید. یا کسی را انتظار می کشید. یا اصلا به چیزی فکر نمی کرد. سعی می کرد آرام باشد. امّا چه آرامشی داشت. چه می توانست بکند.

آرام نشسته بود مثل گوساله ی حاجی غلام که هر سال سر کوچه قربانی می کرد، تن به تقدیر داده بود و دور دست ها را می پایید. هر بار که گوساله ای سر کوچه بسته می شد خبرهای نو می آمد. حاجی غلام گوساله های سفید را زیادتر می پسندید. آنها هم آرام بودند. زیاد چیزی نمی خوردند و گوشت شان هم نازک بود. چند تا همسایه آن طرف تر را هم سیر می کرد.

گوساله حاجی غلام شب تا صبح در کوچه چشم پت نمی کرد. صبح که می شد. قصاب می آمد دعا و پناهش را می کرد. یک تکه قند در دهان حیوان می انداخت. چند سکه خیرات را به گدای گر سر بازار می داد و پاهای حیوان را می بست. این مهارت را فقط قصاب محل ما داشت. اون هم به خاطر حاجی بود. اگر حاجی کلان نمی بود. عاقل و معتمد نمی بود کی می توانست این کوچه و محل را آرام نگاه کند. برای همین هر وقت و بی وقت گوساله ای را می کشت. قصاب گوساله را به میله سر کوچه تا چاشت آویزان می کرد. به همه اشتوک های محل چشم ترسانی می داد مبادا احترام حاجی را نکنند. اگر خدای نکرده در عید دست حاجی را نبوسند. ممکن است حاجی غضب کند و آنها را مثل گوساله از همین میل آویزان می کند.

اشتوک ها آن روز تا چاشت خود را نشان نمی دادند. مبادا قصاب آنها را هم مثل گوساله آویزان کند. قصه های زیادی از ظلم این قصاب در دهان ها می چرخید. شنیده بودند که یک بار غضبناک شده و زنش را با ساتور زده است. یک بار دخترش را مثل گوساله از چت آویزان کرده است.

در آسمان بوی ابر هم نمی توانستی پیدا کنی. تاکسی وان هم دیگر بی طاقت شده بود. صبح که به در دروازه زندان آمده بود. ترسیده بود از اینکه این مسافر را ببرد. دل نا دل مسافر را گرفته بود و تا اینجا آورده بود. شاید در دلش به ریش این مسافر می خندید.

 «یکی نبود بگوید تو که خودت صبا اینجا راهی هستی. پس چی آمدی همین روز آخر را هم در این مکان می گذرانی. به هیچ عقلی درست نمی آید. قبرستان هم پیش از مردن تماشا دارد؟ قبر پدر و مادرت را چی می کنی؟ صبا خودت به همان راهی می روی که آنها رفته اند».

تاکسی وان دوباره رفت تا دست و رویش را بشوید. مرد از جایش بلند شد. سرش را روی سنگ قبر گذاشت و چند بار سنگ را بوسید. چقدر تفاوت بود بین گوساله حاجی و این مرد. گوساله انتخاب نمی کرد. نیایش نمی کرد. سنگ قبر پدرش را نمی بوسید. به رفتن فکر نمی کرد. گوساله حاجی حتی نمی دانست چرا قربانی می شود.

مرد ایستاد. به تاکسی وان نگاه کرد و لبخند تلخی زد. تاکسی وان نگاهش را از مرد دزدید. مثل اشتوک هایی که از گوساله حاجی می ترسیدند و وقت سر بریدن خودشان را یک جایی گم و گور می کردند. شاید تاکسی وان هم گوساله حاجی را آویزان از میله  دیده بود و از حاجی چشم ترس داشت.

مرد به من نگاه کرد. گویا می خواست بگوید که تاکسی وان را ببین. زیر آفتاب داغ مغزم به جوش آمده بود. در چشمانش جستجو کردم. در چشمانش هیچ موج می زد. گویا همه چیز از درونش کوچ کرده بودند.

سنگینی داغی در تاکسی حاکم بود. فردا که گوساله حاجی از میله آویزان می شد. اشتوک ها خود را یک جایی گم و گور می کنند. چشم شان ترسیده می شود و تا مدتی شوخی نمی کنند. دوازه خانه حاجی کسی تیر نمی تواند و حاجی چاشت ها می تواند کپه مرگش را بگذارد.    

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »